تبليغاتX
نظرات شخصی هادی بیات...

نظرات شخصی هادی بیات...

1-پس از هبوط آدم و حوا به زمین، طبق روایت قرآن صاحب دو فرزند می شوند که البته قرآن اسم آنها را به ما نمی گوید. اما معروف هستند به هابیل و قابیل. آنها بر سر مسئله ای نزاع می کنند و قابیل هابیل را می کشد. در آیه اول سوره نساء خداوند اشاره ای دارد به این که از آدم رجال و نساء کثیر پدید آمد. آگر آن جا آدم همان آدم ابوالبشر باشد یک مسئله است ولی اگر به معنای نوع آدم باشد آن موقع ما همه از اولاد قابیل می شویم مگر این که همسر هابیل از او باردار بوده باشد قبل از قتل. البته داستان هایی از شیث نبی هست که الان یک قبر چهل متری منسوب به ایشان در لبنان هست.

2- تصور کنیم هابیل کشته نمی شد. فکر کنم همان جا پایان تاریخ بود. اگر قابیل از آدم جدا نمی شد و به دنبال سرنوشت خودش نمی رفت احتمالا چیزی به نام تجربه بشری شکل نمی گرفت. قابیل شروع کننده قصه انسان فارغ از وحی است. عقلی که خودش برای خودش تصمیم می گیرد. از این نظر قابیل به گردن همه ما حق دارد.

3- کار عالم بر نزاع می گردد. صلح و صفا گویا در گردش چرخ و فلک کمترین نقشی ندارد. اگر هم صلحی بوده صلح مسلح بوده است. انسان ها در هنگام آرامش مشغول ساختن سلاح و بمب و جنگ افزارند و نام آن را قدرت دفاعی، بازدارندگی و مزخرفات دیگر می گذارند. اما آن گاه که از خودشان مطمئن می شوند یا به سرکوب مردم خودشان می پردازند و یا به مرزهای دیگران دست اندازی می کنند و این گونه است که تاریخ به پیش می رود. شاید به خاطر همین است که باید قابیل دست به قتل می زد تا جلو برویم.

4-تاریخ شیعه کلا با خون نوشته شده و با همان هم کار شیعه جلو رفته است. اگر امام حسین علیه السلام را مسموم می کردند الان قبر یزید مزبله نبود. اگر بدون خون ریزی کار را تمام می کردند اصلا شیعه ای نبود. (البته روضه خوانی را نمی گویم. بله روضه خوانی کلا مدیون شهادت امام حسین علیه السلام است و اگر نبود این شهادت من نمی دانم مداح ها و روضه خوان ها که کثیرند ماشاءالله چه کار می خواستند بکنند). شهادت و کشته شدن آن هم به شکل مظلومانه اش در فرهنگ ایرانی محترم بود و عاشورا آن نهال کوچک را آبیاری کرد و هویتی تازه برای ایرانیان شیعه ساخت.

5-تا خون ریخته نشد اعتراض به جایی نرسید ولی از لحظه ای که خون بیگناه ریخته می شود شمارش معکوس نابودی قاتلان آغاز می شود. البته همیشه انسان های خوب خونخواهی نخواهند کرد کار عالم غریب است.

یحیی علیه السلام مظلومانه به شهادت رسید و خونی که از محل قتل جوشیدن گرفت نایستاد تا زمانی که حیاط بیت المقدس تا زانوی اسبان پر از خون شد. نوشته اند آرام کننده چشمه خون بخت النصر بود و آخرین انسان زنده هم پیرزنی بود که او را هم کشتند و خون از جوشیدن ایستاد.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 14:31  توسط هادی بیات  | 

1-امام علی علیه السلام آن موقع که دیگر دستگاه خلافت همه راه ها را به رویش بسته بود و صداها را در حنجره خفه می کرد حرفش را با چاه می زد. به این خیلی فکر کرده ام. یک دلیلش شاید این باشد که حرف زدن آدم را سبک می کند. حرف های ما که همچین عمقی هم ندارد اگر در دل مان بماند می ترکیم. حالا طرف دریایی باشد. باید حرف بزند. ظرفیت بالایی داشته مولا ولی درد هم سنگین بوده است.

2-دلیل دیگری که به ذهنم می آید و می خواهم برایش شواهد بیاورم، حرف زدن برای حرف زدن است. گویا کلمات قدرتی می یابند آن گاه که رها می شوند. مگر دعا جز این است. تقریبا ثابت شده است که کلمات با خودشان قدرت حمل می کنند. (با این تحلیل می شود فهمید که چرا الله اکبر گفتن شب ها این قدر ترسناک است؟) یک توان غریب که به خاطر آن هم که شده باید مراقب بود که چه کلامی گفته می شود. و البته اگر ساکت باشی هیچ قدرتی نداری.

3-مجله دانشمند چند شماره پیش خبر از پروژه ای داده بود. گویا چند دانشمند در نقاطی از عالم نوسان نگارهایی می گذارند و مدت زمانی امواج مغزی افرادی را داوطلبانه ثبت می کنند. این افراد یعنی چند ده هزار نفر آدم از ملیت های مختلف. بعد از مدتی دیده بودند هر گاه قرار است اتفاق بزرگی در عالم رخ بدهد چند روز جلوتر امواج مغزی همه فعال می شود و حساسیت های یکسان نشان می دهند. گویی شعوری کیهانی(بلانسبت روزنامه کیهان!) همه عالم را به هم ارتباط می دهد و آنها را نسبت به آن چه قرار است بیافتد حساس می کند.

4-سعدی می گوید

بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش زیک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار

یک معنای بیت دوم این است که انسان به طور فطری درد دیگران را می فهمد. یعنی حتی اگر سانسور به قدری قوی بشود که هیچ خبری از مرزها خارج نشود باز هم احساسی در بین انسان ها شکل می گیرد که این ظلم را منتقل می سازد.

5-این است که صدای امام علی علیه السلام بعد از هزار و چهار صد سال از درون چاه شنیده می شود. مظلومیت علی منتقل می شود ظلم ظالمین هم شنیده می شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 21:15  توسط هادی بیات  | 

همین الان یک فالی زدم لسان الغیب این طور گفت:

الا ای طوطی گویای اسرار

مبادا خالی ات شکر زمنقار

سرت سبز و دلت خوش باد جاوید

که خوش نقشی نمودی از خط یار

سخن سربسته گفتی با حریفان

خدا را زین معما پرده بردار

به روی ما زن از ساغر گلابی

که خواب آلوده ایم ای بخت بیدار

چه ره بود این که زد در پرده مطرب

که می رقصند با هم مست و هشیار

از آن افیون که ساقی در می افکند

حریفان را نه سر ماند و نه دستار

سکندر را نمی بخشند آبی

به زور و زر میسر نیست این کار

بیا و حال اهل درد بشنو

به لفظ اندک و معنی بسیار

بت چینی عدوی دین و دل هاست

خداوندا دل و دینم نگه دار

به مستوران مگو اسرار هستی

حدیث جان مگو با نقش دیوار

به یمن دولت منصور شاهی

علم شد حافظ اندر نظم اشعار

خداوندی به جان بندگان کرد

خداوندا از آفاتش نگه دار

جدا از تفسیر عرفانی این اشعار که کار اهل فن است من ارجاعاتی می دهم به نیت خودم. نیتم راجع به وضعیت فعلی و انتخابات و اینها بود.

آن قسمت چه ره بود این زد در پرده مطرب...به میرحسین و کروبی می گوید که چه کار کردید که مردم این جور به شوق آمدند. بیت بعدی اش هم تاکید بر این مطلب دارد. یک چیزی تو مایه های جمالتون رو عشقه!

بیت سکندر را نمی بخشند آبی...به بزرگواران فعلی می گوید که عمرا با زر و زور مشروعیت درست نمی شود. بی خیال شوید.

بیت بت چینی و اینها هم به حضرات می گوید مدل چینی برای ایران جواب نمی دهد خیر سرمان شیعه ایم و امامت و اینها.

به یمن دولت منصور شاهی هم می گوید که خلاصه دولت عزیزمان باعث شده طبع شعر خیلی ها گل کند و اگر اس ام اس ها بسته نبودند فوران ذوق را شاهد می بودیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 0:15  توسط هادی بیات  | 

خدا امام را رحمت کند بعضی موقع یک حکایاتی می آورد که خوب رسا بود. یک بار برای رساندن ترس ضعفا از اقویا و این که عامل ترس خود این اقویا هستند حکایتی تعریف می کرد. می گفت مرد ترسناکی بچه ای را در آغوش گرفته بود و بچه از ترس آن مرد گریه می کرد. مرد هم او را تسلی می داد و می گفت نترس من اینجام! شبیه حال آقای موسوی و کروبی است و این که چرا به شورای نگهبان شکایت نمی برند!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 19:17  توسط هادی بیات  | 

قبلا از اخبار آخرالزمان گفته ام. پرداختن به روایات و آیات کار شیرینی است. از کارهای مورد علاقه من است. کاملا هم سیاسی است. چند تا مطلب قبل ا ز این گفته ام که ما اصلا غیر سیاسی نمی شویم. غیرسیاسی شدن یعنی خارج شدن از کسوت انسانیت. سیاست زدایی کردن یعنی گرفتن یکی از اصلی ترین خصائل بشر. باری مرحوم میرجهانی در نوائب الدهور روایات زیادی را گردآورده که برخی واقعا تکان دهنده اند. به بهانه های مختلف از آن روایات آورده ام. مثل پیش گویی قدرت روزنامه ها و گرفتن افغانستان و اینها. امروز به روایتی جالب برخوردم از پبامبر خدا صلی الله علیه و اله که در جلد یک همان کتاب آمده است. حدیث دویست و ششم. حضرت هشتاد و چند نشانه را در آن جا مورد اشاره قرار می دهد. برخی از آنها واقعا امید آدم را زیاد می کنند در حالی که برخی ناامید کننده اند. مثلا این نشانه ها را ببینید:

-       زیاد شدن خیانت

-       کم شدن امانت

-       فرو رفتن آبها و کور شدن قنوات(قنات ها)

-       دشنام دادن و شماتت کردن(علنی شدن آنها)

-       بد گمان شدن در حق یکدیگر

-       متلاشی شدن سال ها(شاید مرتب نبودن فصول)

-       گران شدن نرخ ها(می فرماید وقتی که زیاد شد خوردنی های شما و ندیدید مگر به گران ترین نرخ های خود.)

-       زیاد شدن درخت ها و کم شدن میوه ها

آن قسمت که مورد نظرم است این است که آدم را خوش حال می کند:

-       واضح و برقرار شدن شرط ها. آقای میرجهانی در توضیح آن می گوید شاید کنایه از مشروطه شدن ممالک اسلامی باشد.

نور به قبرت ببرد آقای میرجهانی. ما که هنوز همان مسئله مشروطه شدن را داریم و با این روایت دلمان خوش است که

بالاخره مشروطه خواهیم شد.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 19:9  توسط هادی بیات  | 

از چیزهایی که در مکتب اهلبیت علیهم السلام آموخته ایم و البته میراث صوفیه و تجربیات عارفان آن را فربه تر کرده است ذکر است.

ذکر یاد کردن است. ذکر گفتن فقط جاری کردن یک کلمه بر زبان نیست. ذکر احساس حضور است. ذکر خود حضور است. باور به این که در محضر بزرگی که کاملا حواسش به توست ایستاده ای، خوابیده ای، راه می روی، غذا می خوری و هر کاری را انجام می دهی. ذکر تو را متوجه این حضور می کند و او را هم متوجه تو می کند. این توجه به معنای تاثیر پذیری خدا نیست. منظور این کلام عظیم است: بخوانید مرا تا بخوانم شما را.

یعنی شمایید که مرا می خوانید. این تحویل گرفتن انسان است.

باری خدای را صفات بزرگی است. به اعتقاد عرفا هر انسانی مظهر یک یا چند اسم است. تشخیص این که مثلا من مظهر چه اسمی هستم کار ساده ای نیست. ولی می شود حدس زد.

این اسماء در ذات خداوند در حال تعادل اند. عامل متعادل کننده اسماء اسم الحکم العدل است. اگر این اسم نباشد آن گاه ممکن است اسماء به حیطه یکدیگر تجاوز کنند. مثلا ممکن است قهاریت خدا بر لطیف بودنش بچربد یا بالعکس. اما این اسماء در حال تعادل اند.

جهان و آن چه در آن است مظهر این اسماء است. همان تعادل باید در این جا هم باشد. اما این جا گاهی مظاهر اسماء در حیطه یکدیگر تجاوز می کنند. این گونه است که مظاهر اسم الحکم العدل در عالم عدالت را برقرار می کنند. انسان کامل مظهر این اسم است.

اما مظاهر اسماء کدام اند؟ گفته اند جباران و گردن کشان مظهر اسم قهار یا متکبر و مانند این هایند. یا انسان های مهربان به نوعی مظهر اسم رحمان اند و الخ. رحمانیت بیش از حد ممکن است زورگویان را بر آدم جسور گرداند.

اولیاء که هر کدام در مرحله ای از کمال اند و به نوعی نسبت به قبل خودشان انسان کامل اند می توانند ظهور اسماء را در انسان ببینند و درک کنند. ایشان می توانند قابلیت  هر انسان را در مظهریت اسمی از اسماء خداوند درک بکنند. البته مطابق حدیث قدسی اولیائی تحت قبائی ... ایشان بسیار اندک اند و فقط خدا ایشان را می شناسد و الخ.

اولیاء می توانند به هم خوردن اعتدال را در مظاهر اسماء درک بکنند. این به هم خوردن می تواند در جباریت یک انسان، تجاوز به حقوق دیگران و مانند اینها باشد.

اما بحث خودمان. ما هر کدام مظهریت یکی دو تا از از این اسماء را داریم. یا بیشتر. عارف صاحبدل با دادن ذکر خاص ممکن است حالتی را در ما تقویت کند یا حالتی را تضعیف گرداند. یعنی مظهریت ما را تضعیف یا تقویت کند. مثلا پیرامون آقای انصاری همدانی(ره) که در همین علی بن جعفر قم مدفون است چنین چیزهایی می گویند.

مثلا به خاطر غلبه اسم رحمان یا کریم و یا لطیف انسان دچار ضعف می شود. این جا ممکن است یک جبار او را مورد ظلم قرار دهد. اسمی مانند قوی یا قادر می تواند او را کمی تغییر دهد. البته مسئله پیچیده تر از این حرف هاست. لب کلام این که ذکر تعادل را به انسان بازمی گرداند.

گاهی ذکر برای شکستن هیمنه یک ظالم است. یعنی عارف به دیگران ذکری می آموزاند که با آن اقتدار یک ظالم را بشکنند. ممکن است خودش بگوید یا دیگران را به آن تلقین کند و یا خودش و دیگران با هم بگویند.

نمونه اش تکبیرهایی است که امیرمؤمنان می گفت. خاصیت تکبیر شکستن تکبر غیر خداست. کبر فقط برازنده خداست و کس دیگری غیر از او نمی تواند بر دیگران ادعای بزرگی داشته باشد این جاست که هر کسی گردن کشی کرد و کبر ورزید برای شکستنش تکبیر سر می دهند. مثال بزرگ آن جنگ خندق است. عمر بن عبدود واقعا قدرتمند بود و به بزرگی جسمش و قدرت بی رقیبش عجیب می نازید و تکبر می کرد. اما نوجوانی او را با صدای تکبیر در هم شکست. شاهدان خندق می گویند از میان گرد و خاک ناگاه صدای تکبیری بلند شد و فهمیدیم که علی پیروز شده است.

پیامبر خدا صلی الله علیه و اله در روز فتح مکه آن گاه که بت ها را به رو می انداخت تکبیر می گفت.

گفتن تکبیر و لقلقه لسان کردن آن انسان را خاضع و خاشع می کند. کبر را از او دور می سازد.

بعدها درباره اذکار بیشتر خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 16:4  توسط هادی بیات  | 

قصه ای می گویم بی ربط به قضایای اخیر.

مردی گوسفندانش را به دست چوپانی سپرد و گفت اینها را می بری بیابان می سپری دست حضرت عباس و بر می گردی. مرد دوم گوسفندها را برد بیابان و با خودش گفت: در جایی که خدا هست چه احتیاجی به حضرت عباس؟ می سپرم به خدا و بر می گردم. پس شنگول به نزد اولی بازگشت. صاحب گوسفندان پرسید سپردی؟ گفت آری اما به خدا! صاحب گوسفندان برآشفت که مردک به تو گفتم بسپار به حضرت عباس که اگر دزد برد بروم به خدا شکایت کنم، حالا که سپردی به خدا اگر بردند به چه کسی شکایت کنم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 18:19  توسط هادی بیات  | 

اکثر کسانی که من را می شناسند با دیدن من بلافاصله می پرسند که چرا مراجع ساکت اند؟ من نماینده و وکیل مراجع نیستم و به همین جهت در حد توانم از ایشان و مواضع شان می گویم. عده ای قانع می شوند، عده ای دیگر چهارتا دری وری می گویند و می روند و عده ای هم می مانند که چه بگویند. گفتم یک توضیحی بدهم شاید به کار بیاید.

یک گروه از عالمان اولویت شان نظم و امنیت است. ایشان به هر شکل از حکومت مستقر دفاع می کنند. اعتقادشان است دیگر. در پیام های شان هم که دقت کنیم دعوت به آرامش است. پشت این اعتقاد یک زمینه فکری قدرتمند وجود دارد. استدلال به سخن امیرمومنان می کنند که لابد من امیر، برّ او فاجر. لب کلام این که امیری لازم است؛ حال خوب یا بد تا نظم و امنیت برقرار کند. البته در این شکی نیست که در فضای ناامن هیچ چیزی سر جایش بند نمی شود.

یک گروه در فکر طلابی هستند که به نوعی معیشت شان بسته به شهریه ای است که از جانب ایشان داده می شود. این گروه از عالمان با ده ها هزار طلبه ای رو به رو هستند که به تعلیم و تعلم مشغول اند و اتفاقا از حکومت چیزی گیرشان نمی آید و وضع خوب مالی هم ندارند و به اصطلاح با سیلی صورت شان را سرخ نگاه می دارند. حال اگر فقیه یا مرجعی که شهریه اش گوشه ای از مشکلات ایشان را حل می کند بخواهد مستقیما با قدرت دربیافتد خواه ناخواه قدرت هم ساکت نمی ماند. این یعنی قطع شهریه و پیش آمدن وضعیتی فلاکت بار برای عده زیادی از طلاب که قرار است در کار تبلیغ دین باشند. شاید از بیرون کسی نداند ولی حضرت عباسی طلاب فراوانی را می شناسم که ارتزاق شان همین شهریه است و شهریه هم مبلغی بسیار ناچیز است که ده روز اول ماه را کفاف نمی دهد و خدا می داند که تا آخر ماه چه گونه می گذرانند و می دانم که از گوشت و میوه و اینها در خانه خیلی ها خبری نیست. طلبه ها هم بسیاری متاهل اند و الخ.

یک گروه دیگر ترس شان تسلط دولت بر حوزه است. واقعیت این است که به خاطر بی تدبیری های داخل و خارج حوزه مدت مدیدی است که حوزه استقلال خود را از دست داده است. البته به نظرم پس از انقلاب حوزه کم کم استقلال خود را از دست داد. ولی بودند مراجعی که این روند را کند کرده و در مقابل آن می ایستادند ولی با فوت آنها که استوانه های حوزه بودند روند وابسته شدن حوزه به دولت شدت گرفت. وابستگی ای که فقط مالی نبود.

در این وانفسا حوزه یک مقدار ناچیزی مستقل مانده است. به همین سبب برخی از ایشان سکوت می کنند تا همین اندک را هم حفظ کنند. استدلالی شبیه آن چه شیخ عبدالکریم حایری داشت.

عده دیگری هم هستند که رسما از جانب دولت حمایت می شوند. به خصوص در سال های اخیر سیل امکانات مادی و معنوی به جانب ایشان سرازیر شده است. اینها لجستیک قوی ای دارند و شدیدا در پی این هستند که از حوزه فقط صدای ایشان شنیده شود. تقریبا موفق هم شده اند با این که تعدای ندارند ولی حضور و بروز شان زیاد است. دولت به خاطر سمپاتی که ایشان نسبت به دولت دارند بر خود فرض می داند که تقویت شان کند. اینها هم در برابر برایش فلسفه سیاسی درست می کنند و مبانی می سازند و الخ. البته باز هم نمی توانم کار دولت را درست یا غلط بنامم. چرا؟ به نظرم عقل موقعیتی باعث چنین تصمیم گیری ای می شود. واقعا عده ای در این دولت و حامیان آن هستند که فکر می کنند از عالم غیب حمایت می شوند. طرف شدن با این آدم ها سخت است. کسی که معتقد است به طریقی با امام زمان مرتبط است و از او خبر می گیرد و حتما خود را آدم ویژه ای می داند به طور قطع و یقین نیابت عامه و اینها را قبول ندارد. مراجع برای او همان علمای دوران ماقبل ظهور هستند که باید با آنها برخورد کرد و در برابر حضرت اند و الخ. در این سال ها دقیقا این راه طی شد.

بالاخره یک گروه دیگر هم هستند که تریبونی ندارند. اتفاقا مدافعان سرسخت ولایت فقیه با قرائت امام هستند و البته چون معتقد به فقه پویا هستند نظرات خودشان را هم دارند و مقلد نمانده اند. اینها در جریانات مختلف همراه مردم بوده اند. ولی تقریبا تلویزیون و تریبون های رسمی به طور کل با ایشان قهر است.

حوزه منتقد اتفاقاتی است که دارد می افتد ولی نباید انتظار داشته باشیم که دربست آن چه ما می خواهیم را بگوید. بالاخره آنها هم برای خودشان تحلیل هایی دارند. منبع خبری حوزه همین تلویزیون است و کسانی که مورد وثوق آقایان هستند. بسیاری که اصلا تلویزیون نگاه نمی کنند و روزنامه هم نمی خوانند. بر و بچه های روشنفکر ما زورشان می آید خدمت آقایان بروند و نظرات ایشان هم برای شان خیلی اهمیت ندارد و فوق اش به عنوان یک چیز سنتی تحویل اش می گیرند. بعد دوست دارند در این جور موارد آقایان واقعا همین جوری پیام بدهند و حمایت کنند.

یک چیز دیگر هم هست. ما هم این جا گروه فشار داریم. تصور کنید یک نفر بلند شود در میان کلی شاگرد و مرید به شما توهین بکند. امام خمینی و دور و بری هایش را سوا کنید. علمای نجف به امام گفته بودند تو شجاعی و هر کاری فکر می کنی درست است می کنی. ملاحظه ما را هم بکن. خلاصه شخصیت این گروه از عالمان و کلاسی که برای خودشان قائل اند باعث می شود خیلی داخل این نزاع ها نشوند. بالاخره ایشان از درس که تمام می شوند گروهی دور و برشان را می گیرند و احترام می کنند. حال یک بچه تحریک شده بیاید و در جمع به آدم  توهین بکند پذیرشش سخت است.

خلاصه باز هم خودم راضی نشدم ولی چه کار کنیم؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 12:23  توسط هادی بیات  | 

جوهره سیاست تفاوت است. انسان ها به خاطر تفاوت های شان از یکدیگر متمایز می شوند و با یکدیگر نزاع می کنند. این نزاع مبنای سیاست است. هرجا که تلاش شد انسان ها یکی شوند، هرجا که انسان ها به وحدت فراخوانده شدند آن جا سیاست رو به موت است.

اما خداوند انسان ها را از یک پدر و مادر آفرید ولی از همان ابتدا در بین شان مسائلی به وجود آمد که به خاطرش از یکدیگر متمایز شدند و با هم به نزاع برخاستند. این نزاع ذاتی بشر بود و هست. فرشتگان گفتند می خواهی انسانی بیآفرینی که در زمین فساد کند و خون بریزد؟! خداوند جواب سوال شان را نداد. بلکه فرمود من چیزی می دانم که نمی دانید. نگفت که نه مفسد و خون ریز نیست. فرمود او اسماء را می داند. این اسماء هرچه که بودند توجیه گر مفسد بودن و خونریزی انسان بودند. یعنی چون اسماء را می داند چاره ای از خون ریزی نیست. یا این که فساد این انسان عالم به اسماء ایرادی ندارد. در قرآن لفظ انسان تقریبا شصت و پنج بار آمده است. اکثریت غالب آنها انسان را موجودی ظلوم، جهول، در خسران دائم، توجیه گر، مستبد و مانند اینها معرفی می کند. اما انسانی با این شرایط و خصوصیات بهترین حالت آفرینش را دارد. انا خلقنا الانسان فی احسن تقویم.

در ادامه آیات خلقت هنگامی که آدم را با حوا از بهشت بیرون می راند می فرماید بروید در حالی که بعضی دشمن بعضی دیگرید. لفظ عدو در این جا دشمنی است و به معنای تعدی هم هست. یعنی انسان ها در زمین به همدیگر تعدی خواهند کرد. و این آغاز سیاست است.

اما خداوند در عالم خدای بی طرف نیست. خداوند در عالم دو ساحت دارد. گویی آن رحمانیت و رحیمیتی که ما یکی را در دنیا و دیگری را در آخرت در نظر می گیریم خداوند در همین عالم اجرا می کند. خداوند در یک ساحت خدای همه است. در ساحت رحمانیت او همه روزی خور اند. حتی یزید و معاویه و چنگیز هم بهره خود را از عالم می برند. اما در ساحت رحیمیت اش حق و باطل قرار می دهد و خودش در طرف حق می ایستد و باطل را به مبارزه می خواند. در رحمانیتش همه برابرند ولی در رحیمیت او دوگانه ای قدرتمند در عالم شکل می گیرد و البته خودش در یک طرف است و با طرف دیگر می ستیزد، می جنگد، مکر می کند و تیر می اندازد. در ساحت رحمانیت اش انسان ها را می خواند و در ساحت رحیمیتش گروه مؤمنان را.

دوگانه هایی چون نور و ظلمت، حق و باطل، خیر و شر...

دوگانه سازی سیاسی کردن است. سیاست یعنی دو گانگی. یعنی به رسمیت شناسی دوگانه گی.

بدین ترتیب چند چیز روشن است:

-       سیاستی که می گوییم سیاست دست چندم رایج در اندیشه اسلامی نیست بلکه مسئله ای اصلی و در حد فطریات است.

-       سیاست بر پایه نافرمانی، افتراق، تنازع و درگیری قرار دارد.

-       انسان موجودی است که از لحظه آفرینش نافرمانی کرده، متفاوت بوده و هنگامی که به زمین هبوط کرده با خودش نزاع و تعدی را آورده است.

-       خداوند انسان با این خصوصیات را بهترین حالت آفرینش می داند.

-       انسان سیاسی است فطرتا و هر انسانی که از سیاست می گریزد از خودش می گریزد و عملی بر خلاف فطرت انجام می دهد.

-       خداوند انسان هایی را که بر خلاف فطرت خود عمل کنند عذاب خواهد کرد.

-       انسان باید تکلیف اش را با دوگانه های عالم روشن کند تا بتواند تکلیفش را با خدا روشن کند و انسانی تکلیفش روشن است که سیاسی است.

-       انسان غیر سیاسی در این نگاه بی هویت، سرگردان، ابتر و ناتمام است.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 23:2  توسط هادی بیات  | 

از بازی هایی که این سال ها راه انداختند پیش گویی هایی بود برای روز ظهور. بدشانسی دوستان مان این است که در آن جا هم دست شان خالی است. از گناهان بزرگ توهین به عالمان است که همه می دانند چه کسی این سال ها به مراجع توهین کرده و می کند. و البته عالمان فقط حوزویان نیستند و احوال دانشگاهیان و توهین بدان ها که معلوم است.

علامه میرجهانی در نوائب الدهور در اخبار آخرالزمان آورده است پیامبر خدا صلی الله علیه و اله فرمود وقتی که مسلمانان کینه علمای خود را در دل گیرند و آشکار کنند آباد کردن بازارهای خود را و ازدواج کردند برای جمع کردن پول ها، مبتلا می گرداند خدا ایشان را به چهار خصلت: به تنگ گرفتن زمان، ظلم و ستم کردن پادشاه، خیانت دیدن از کارگزاران حکومت ها و حکم ها و صولت از دشمن.

این روایت آن قدر واضح است که احتیاج به تفسیر ندارد.

تنگ گرفتن زمان یعنی هر چه قدر پس انداز کنی و از خرج هایت بزنی باز هم هشت ات گرو نه ات باشد.

صولت دشمن هم یعنی اختیارت بیافتد دست دشمن.

نوائب الدهور، ج1و2، ص265


+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 13:22  توسط هادی بیات  |