امروز قم نورباران بود آقا. صبح که از خواب بلند شدم احساس کردم همچین هاله نورانی دور سرم پررنگ تر شده. یادم نبود که مجمع الهوالات( جمع هاله) امروز به قم می آید. از میدان مطهری پل ها را بسته بودند تا مردم یک پیاده روی مضبوطی بکنند و سرحال بیایند. ماشین ها هم توفیق اجباری شده بود یه چند کیلومتری دور قمری بزنند تا محدوده استقبال را طوافی کرده بی اجر سرکار نروند. خلاصه همین جور دعاگو بودیم. الحمدلله اگر ریشه مافیا کنده شده و غنی سازی هم کامل بشود دیگر رییس جمهور وقت خواهد کرد به مشکلات مردم هم برسد. امروز افشا فرمودند که سرمایه داران زالو صفت و بانکی های مفت خور با تزریق 1500 میلیارد تومان پول البته به شکل وام که تقریبا می شود یک میلیارد و پانصد میلیون دلار باعث شده اند زمین گران بشود و خانه دار شدن تقریبا رویایی تعبیر ناپذیر. بعد یک هو یادمان آمد که دولت خودش نزدیک صد میلیارد دلار پول را به عناوین مختلف به اقتصاد ایران تزریق کرده که تقریبا نود برابر آن وام های اخیر است. فکرمان در این لحظه دچار اعوجاج شد فهمیدیم که وسوسه بوده است. پس استغفار کردیم و بر شیطان لعنت فرستادیم و سعی کردیم به مافیا و اینها فکر نکنیم.
من متولد زنجانم. گفته بودم. چون عیال هم زنجانی است خود به خود یک پایم زنجان است و یک پایم قم. این رفت و آمدها با این که از نظر جسمی فشار زیادی را روی گرده ام گذاشته است اما یک حالت دوزیست هم به من داده است. از طرفی باعث شده لااقل بتوانم خلقیات مردم دو شهر را از نزدیک مورد مطالعه قرار بدهم و خیلی جاها با هم تطبیق بدهم و مقایسه بکنم. در قم زنجانی زیاد داریم و قبلا گفته ام که مهاجرین از زنجان و مانند آن به قم بیشتر از چه قشری هستند.
اکنون می خواهم یک تصویری هم از زنجان جلوی چشم تان ترسیم بکنم تا یک موقع آن جاها که راهتان افتاد گوشی دست تان باشد. از نظر جغرافیایی که زنجان تابلو است! بین استان های آذربایجان شرقی، اردبیل، قزوین، گیلان، کردستان و همدان. جاده ترانزیت شرق به غرب ایران و حتی جنوب به غرب هم از زنجان می گذرد. از برکت دوره های ابتدایی مجلس و نفوذ نماینده آن وقت زنجان اکنون اتوبانی هم دارد که رگ حیاتی تردد تهران به تبریز است. آن اتوبان بهانه ای شد تا به رشت هم (در آینده) اتوبانی کشیده بشود. راه آهن شرقی غربی هم که از زنجان می گذرد. دیگر بس است.
اسم زنجان که بیاید چند چیز در ذهن خیلی سریع مجسم می شود. مادی و معنوی. در قدیم ابتدا چاقو بود. الان هم هست ولی رقیبی معنوی پیدا کرده به نام حسینیه اعظم زنجان. ملیله کاری(کارهای ظریف با نقره) و چاروق دوزی آن هم معروف است. یکی از به یاد ماندنی ترین خصوصیات زنجان که تقریبا نیمی از سال جلوی چشم همه هست درجه هوای آن است. سرمای زیر بیست درجه که امثال خیلی از شهرها را مبهوت کرد در زنجان عادی است. ولی پارسال از حالت عادی خارج شد و خود زنجانی های سرمادوست را هم منجمد کرد. سرمای زمستانی باعث شده است تا زنجان یکی از بهترین هواهای تابستانی را در بین شهرهای کشور داشته باشد. ییلاقی است آقا!
زنجان رود، رودخانه ای است که از دره پایین دست شهر زنجان عبور می کند. قدیم ها که آب رودخانه ها آب زائد نبود و به کار طبیعی خودش که تغذیه چاه های زیرزمینی و حفظ اکوسیستم طبیعی و کشاورزی منطقه(منظورم مردم معمولی است وگرنه پولدارترها که به برکت کانال های آب رسانی روز به روز کلفت تر می شوند البته با استفاده از حق آبه های بعضا چهارصدساله ای روستاییان بینوای پایین دست که به وسیله وزارت نیرو رسما زیرپا گذاشته شده است) مشغول بود این رودخانه یک آب زلالی داشت که نگو و نپرس. تابستان ها ما بودیم و آب تنی در آب سرد آن. کنار زنجان رود جنگل های طبیعی تبریزی هایی است که در میان شان توقف کوتاهی داشته باشی صدای شاخه های بالایی را می شنوی که با کوچک ترین نوازش نسیم به همدیگر می خورند.
الان آب رودخانه به جز چند روزی که سیلاب ها را هدایت می کند خشک است.
مردم زنجان به خاطر دسترسی آسان به کوه و نیز روستایی بودن یا داشتن فامیل در دهات اطراف و یا تمکن مالی و خرید باغ و مزرعه، آخر هفته ها و تعطیلات را در دل کوه و دشت به سر می برند. البته به نظرم زنجان کم کم دارد بی پول هایش را اخراج می کند. شهر یک جورهایی دارد چهره شهر پولدارها را به خود می گیرد. گاهی خبرهای مبادلات مالی کلان به گوش آدم می رسد که تعجب برانگیز است.
شهر زنجان هم کم کم به رسم این سال ها در محاصره شهرک های مختلف قرار گرفته که قرار است سرریز جمعیت آن را در خود پذیرا باشند. قبل از این شهرک ها زنجان هم مانند قم که یک نیروگاه دارد، یک سفرآباد را مجبور شد در کنار خود بپذیرد. این جا مجبورم یک توضیحی پیرامون بعضی روحیات زنجانی ها بدهم که البته بعدها بیشتر خواهم گفت. مردم شهر زنجان به خصوص آنهایی که مثلا دو یا سه پشت شان در شهر به دنیا آمده اند یک حالت راسیستی(نژادپرستانه) خفیف نسبت به بقیه اهالی شهر که روستایی یا مهاجرند، دارند. این قشر که بیشتر طبقه مرفه شهر هم هستند حال یا بازاری اند و یا دکتر و مهندس های ولد و اولاد همین بزرگواران که به خاطر تمکن مالی خانواده توانایی درس خواندن داشته اند. حال این تمکن باعث شده که خود را تافته جدا بافته می دانند. اینها از ابتدای پدید آمدن سفرآباد مشکلی بزرگ تر از آن برای شان متصور نبود. الان هم با افسوس از به وجود آمدن آن یاد می کنند. یکی از کسانی که امروز در تلویزیون نظام درس تفسیر می گوید و این ور و آن ور هم دعوت اش می کنند اوایل انقلاب مسئولیتی در زنجان داشت. همان موقع معتقد بود باید با بولدوزر سفرآباد را خراب کرد. به نظرم اکنون اشتغال به سماوات او را از ارضین غافل کرده است.
روشنفکران زنجانی هم اخیرا به این گروه پیوسته اند. اینها که قدری زحمت به خودشان نمی دهند تا مردم را نسبت به عقاید خودشان توجیه کنند هر وقت رای مردم به سمت ایشان بود حتما شهری ها مشارکت کرده اند و اگر مردم به سمت دیگری رفتند هر چه بد و بیراه باشد نصیب روستاییان می کنند که با رای شان باعث شدند پروسه مدرنیزاسیون زمین بماند!
سفرآباد تقریبا شبیه نیروگاه قم است اما با فرهنگی منسجم تر. هرچه باشد مهاجران اکثرا اهل دور و بر زنجان هستند و فرهنگ های مشابهی دارند.
زنجانی ها سطح تحصیلی بالایی دارند و همین باعث شده از نظر سیاسی نیز جزو شهرهای شدیدا سیاسی ایران باشد. البته یک مقدار زیادی از این سیاسی گری به خاطر سر راه بودن آن است. آن چه از تبریز چه در مشروطه و چه در زمان پیشه وری به تهران گسیل داده می شد در زنجان هم توقف می کرد و تأثیرات خودش را داشت و بالعکس هرچه از تهران بدان سو می رفت در زنجان هم سرریز می کرد. بهتر است بگوییم زنجان هم تقریبا در مکتب تبریز قرار داشته است که البته الان به تهران میل کرده است(اگر ماهواره ها بگذارند). در دوران اصلاحات معاونت سیاسی زنجان را به همدان بردند که به نظر از حیث سیاسی نسبت به زنجان عقب تر بود و باید هل می دادندش.
اقشار آسیب پذیر زنجان به غیر از سفرآباد در محلات بی سیم، درمانگاه، فرودگاه، امجدیه به طرف سه راه و یکی دو منطقه دیگر ساکن اند. طبقه متوسط – اگر باشد – در مرکز شهر، حول و حوش خیابان امام، سعدی، جاوید، کوچمشکی(کوچه مشکی) و شهرک های اطراف مانند انصاریه، بهارستان و مانند اینها ساکن است. قشر آسیب نپذیر! یا کسانی که دست شان به دهانشان می رسد قدیمی تر ها در اعتمادیه و جدیدترها که بسیاری شان از برکت مناسبات سالم اقتصادی جمهوری اسلامی اوضاع شان رو به راه شده است در شهرک کارمندان ساکن شده اند. جاهای دیگری هم هست اینها که نوشتم تابلوترین هاست. اخیرا بسیاری از پولدارترها! برای این که حسابی خود را از بقیه متمایز بکنند در شهرک های جدیدالاحداثی که با بورس بازی خودشان قیمت های نجومی کاذب هم برایش درست کرده اند دست به ساخت و ساز ویلاها و خانه ای لوکس زده اند. البته دست پولدار را تا اطلاع ثانوی باید ببوسیم چون هرچه باشد بار مالی همین اقتصاد ورشکسته خصوصی بر دوش آنهاست و نیز همین ها هستند که اگر همت کنند شاید بشود یک کمی اشتغال برای مردم بینوا ردیف کرد.
روحیات شان
اما روحیات فردی زنجانی ها فراوان است ولی شاید بعضی از آنها منحصر به خود این مردم باشد.
زنجانی ها در ابتدای کار بسیار مهمان نوازند. ولی یک کمی که بگذرد حتما خدمت میهمان و ایل و تبارش می رسند.
بسیاری از زنجانی ها ماشین شخصی دارند ولی ماشین را معمولا ولد و اولاد یا همسر گرانقدر بیرون می برد و خود آقایان پیاده یا با دوچرخه های بیست و هشت سه تفنگ انگلیسی و یا آون هندی عهد دقیانوس گز می کنند.
در عین تمکن اصرار عجیبی بر یوخسول بودن(یک چیزی تو مایه های مستضعف) دارند.
زنجان مردان ساده پوش و زنان شیک پوش دارد. چشم هم چشمی زنان در سطح بالا اجازه خرج کردن مردان را برای خودشان نمی دهد.
حتما آبا و اجداد یک نفر را که کمی پیشرفت کرده باشد جلو می کشند. مثلا: این همان نبود که باباش حمال چرخی بود!
وضع شان که خوب شود به طور حتم با آن عده از افراد فامیل که یک کم از نظر مالی از ایشان ضعیف تر باشند رفت و آمدشان را کم و یا قطع می کنند.
چه روستایی و چه شهری بعد از یک مدت روستایی ها را با عناوینی هم چون کَتّی (به فتح کاف و تشدید تاء) تحقیر می کنند.
به کسی خوبی کنند یادشان نمی رود ولی اگر راجع به خوبی دیگران بپرسی می گویند: یوخ بابایَه؟!
در این مجال نمی خواهم از خوبی هایشان بگویم. در ابتدا یک مقدار گفته ام و اینها که گفته شد استثنا هم دارد ولی تقریبا فرهنگ غالب همین است. متأسفانه در خودم هم بعضی از این اخلاق ها را سراغ دارم که از خدا می خواهم اگر قابل هدایت باشم هدایتم بکند وگرنه مرا به حال خودم رها بکند تا چه شود!
دین و مذهب شان
نصرت الله جهانشاه لو افشار که در غائله پیشه وری از طرف فرقه دموکرات رییس منطقه زنجان بود از زنجان به عنوان شهر مذهبی و نیز دومین یا سومین شهر کشور از حیث تربیت طلاب علوم دینی نام می برد. تا پیروزی انقلاب و اوایل آن تقریبا در تمام مساجد زنجان حجره هایی بود که در آنها طلاب می ماندند و اساتیدی هم بودند که به تربیت علمی و اخلاقی ایشام اهتمام داشتند. با پیروزی انقلاب و کمی پس از آن عده زیادی از ایشان زنجان را ترک کردند. با برخوردی هم که با آقا عزالدین شد آن بزرگوار را هم به مشهد کوچاندند( احترام پسر ایشان در زنجان مقدار زیادی شرمندگی کم لطفی است که به پدرش روا داشته اند). آقای صائنی هم کنج عزلت گزید. ابوی ما هم وارد سیاست شد و با وجود حمایتی که از مدرسه های مستقل به عمل می آورد کم کم تهران برای تثبیت نفوذ خود یک مدرسه در آن جا راه انداخت که باعث به تعطیلی کشیده شدن مدرسه های دیگر و نتیجتا خلوت شدن مساجد و حتی نیمه تعطیل شدن آنها شد.
مساجد معروف زنجان مانند سید، میرزایی، چهل ستون و ولی عصر و یکی دوتای دیگر در بازار قرار دارند. با رفتن حوزه ها از بازار پای طلاب هم از بازار بریده شد بهتر بگویم با حکومتی شدن حوزه علمیه پای طلاب از زندگی مردم بریده می شود.
یکی از علل اصلی که باعث شده است قم حداقل در ظاهر مذهبی باشد حضور روحانیت است و به نظر من نام و یاد حضرت معصومه سلام الله علیها را هم ایشان زنده نگاه می دارند. برای اثبات مدعایم شما را دعوت می کنم مشهد را به قم مقایسه بکنید.
گفتم که در گذشته زنجان سر و شکل مذهبی داشت ولی اکنون دین کم کم امری مربوط به حوزه خصوصی شده است و حداقل ظاهر شهر دیگر مذهبی نیست. چادر در نگاه اول از مد افتاده و روسری ها هم کم کم یا آب رفته اند و یا شل شده اند. روابط محرم - نا محرم هم خیلی مهربان و متساهل تر شده است! از طرف دیگر مومنین هم رادیکال تر شده اند. فامیل های مذهبی تر کم کم رفت و آمد را کم کرده اند. در عروسی های دیگر افراد فامیل که از بیخ شرکت نمی کنند و در عزاها تا حدودی.
زنجانی ها عاشورای معروفی دارند. در شهر دو خواهر و برادر بزرگوار یعنی امام حسین علیه السلام و حضرت زینب سلام الله علیها، دو تشکیلات عظیم به نام خودشان دارند. حسینیه و زینبیه. بدیهی است که حسینیه بسیار عظیم تر است همان طور که آن امام همام این گونه بود. دسته حسینیه زنجان بزرگ ترین دسته عزاداری ایران و حتی جهان است. میزان نذورات چه گاو و گوسفند و چه زیورآلات که به این دسته پرداخت می شود رقم بالایی است که هیئت امنای محترمی دارد و آن را در جای خودش خرج می کنند.
وضعیت سیاسی
از اول انقلاب تا کنون شهر زنجان نماینده های مختلفی به خود دیده است. در اولین مجلس یکی از کاندیداها آقای محمد شجاعی بود. همان که کتبی در اخلاق دارد. در همان اوایل استعفا کرد. پدر من آن موقع نماینده ماهنشان زنجان بود همان شهری که بیست سالی است آقای عبداللهی به حول و قوه الهی نماینده آن است. این دوره هم آمد و به کوری چشم دشمنان تا آخر عمر خواهد بود. ما که بخیل نیستیم.
ابوی ما از دور دوم در زنجان کاندیدا شد و رای آورد و تا پایان دوره سوم نماینده مردم زنجان بود. بعد هم برای این که او هم نتواند تا آخر عمر نماینده مردم زنجان باشد صلاحیتش را رد کردند! به شهادت دوست و دشمن آن سه دوره دوران اقتدار زنجان در کل ایران بود. بسیاری از طرح های صنعتی و اقتصادی یا علمی در همان دوران به زنجان آمد یا طرحش ریخته شد (از جمله همین اتوبان که با گردن کلفتی تصویب شد و با همان دلیل زمین ها تصاحب گردید و به این جا رسید). با رد صلاحیت ابوی ما به دلایل واهی(سخنرانی جالبی در مجلس دوره سوم دارد که حتما در سایت خودش خواهد گذاشت) دوران اقتدار زنجان به پایان رسید.
امروز زنجان موقعیتی همسان دیگر شهرهای ایران دارد و روز را شب و شب را روز می کند. در دوران اصلاحات شهر کمی نفس کشید که آن هم بهاری بود و بگذشت. انتخابات اخیر کمی امید به دل ها آورده است. به خصوص انتخاب دانشمندی چون آقای نصیری و انشاءالله آقای انصاری در دور دوم تا کمی گرد مرده ای که در دو سه سال اخیر بر شهر پاشیده اند را از آن بزدایند.
يك دانشمند ايراني داريم به نام ثعالبي(ابو منصور ثعالبي متوفي به سال 429ق). اهل نيشابور است. اديب است يعني بزرگ ترين خصيصه او تسلط بي نظيرش بر ادبيات عرب است. به معناي واقعي كلمه عاشق زبان عربي است و خود بر اين عشق اذعان دارد و آن را نشانه دين داري مي داند. البته مثل تمام دانشمندان روزگاران گذشته دستي در اكثر علوم زمان خويش دارد ولي آن چه اين مرد را عظمت بخشيده آثار او در ادبيات عرب و كتب ادبي اوست. در حقيقت كتابخانه غني و بزرگ در عالم فرهنگ و ادب وجود ندارد كه آثاري ازاين مرد در آن نباشد. باري امروز مي خواهم كتابي از او را معرفي كنم به نام «تحسين و تقبيح» كه در اصل اين طور بوده «تحسين القبيح و تقبيح الحسن».
اين كتاب به وسيله يكي از اهالي ساوه به نام محمد بن ابي بكر بن علي ساوي بسيار اديبانه به فارسي ترجمه شده است. چاپي كه من در دست دارم متعلق به نشر ميراث مكتوب است. اينها بماند چون من غرضم چيز ديگري است. اين كتاب همان طور كه از نامش پيدا است در مدح و ذم اشياء است. اما نكته جالب آن اين است كه هر چيزي را هم زمان هم مدحش كرده و هم ذمش. يعني هم از خوبي هايش و هم از بدي هايش. و چه زيبا اينها را به هم جفت و جور كرده است. شاهد مثال هايش را هم از همه جا آورده، از قرآن، حديث، امثال، حكم، سخنان بزرگان و اشعار شاعران و خيلي جاهاي ديگر. شبيه يك كشكول شده است ولي سر و ته اش مشخص است.
مثلا در مدح زمستان مي گويد: نيكوتر از آن چه در اين معني گفته اند قول پيغمبر است - عليه السلام – كه زمستان بهار مؤمن است، روزهايش كوتاه است پس روزه مي گيرد و شبهايش طولاني است پس آن را زنده نگاه مي دارد(به عبادت). و شعري آورده بدين مضمون كه سبزي تابستان از سپيدي زمستان است و خنديدن خاك از گريه ابر. بعد در ذم چنين زمستان آورده است: بعضي از سلف گفته اند زمستان دشمن دين است و گرما آدم را اذيت مي كند ولي سرما او را خواهد كشت.
در مدح مسافر مي گويد: و در خبر است سفر كنيد تا غنيمت يابيد و روزه داريد تا تندرست باشيد. بعد در ادامه در ذم آن مي گويد: در حديث آمده است مسافر و متاع او بر هلاك اند الا آن چه خداي تعالي نگاه دارد.
در مدح گريه: و يوسف عليه السلام را چون اندوه سخت شدي بر پدر او يعقوب عليه السلام، در خانه رفتي و بگريستي، پس بيرون آمدي.
در ذم گريه: و گفته اند از سستي طبيعت و ضعيفي اصل و خو باشد گريستن در حادثه ها.
در مدح فرزند: در خبر است ريح الولد من ريح الجنه
در ذم فرزند: آيه قرآن است كه ان اموالكم و اولادكم فتنه.
از اين نكته سنجي ها در اين كتاب فراوان است. مطالعه كنيد ضرر نمي بينيد.
اما مي خواهم به يك مطلب جالب كه مطالعه اين كتاب انسان را بدان رهنمون مي سازد بپردازم. انسان هاي مختلف در مواجهه با پديده هاي يكسان عكس العمل هاي مختلفي از خود نشان مي دهند. اين عكس العمل ها برگرفته از روحيات، نوع تربيت، محيط نشو و نما، ميزان علم و معرفت و بسياري مسائل ديگر است. حساب كنيد مثلا يك مؤمني بوي فرزند را از بوهاي بهشت مي داند و در نتيجه با شونصد تا فرزند كلي بوي بهشت از او استشمام مي شود. مؤمن ديگر اموال و اولاد را فتنه و مايه دردسر دين و دنيا مي داند پس اصلا ازدواج نمي كند و در تجرد زندگي را به پايان مي رساند. براي هر دو اين موارد بي نهايت مثال داريم. اصل منظور من مواجهه ما با متون و نصوص ديني است. علامه تهراني كه در مشهد ساكن بود و از دنيا رفته است، معتقد بود كه در حالات ميرزا جوادآقا ملكي تبريزي خوف غلبه بيشتري داشت و در ميرزا علي آقاي قاضي رجا. پاسخ اين كه چگونه اين دو بزرگوار با اين كه تقريبا متعلق به يك مشرب عرفاني هم هستند به دو شكل متفاوت سلوك مي كنند را مي توان در نحوه مواجهه شان با اخبار و آيات و نيز شخصيت فردي شان و مسائل پيش گفته جست و جو كرد. يا روايت معروفي هست كه اشاره دارد به اين كه گويي حضرت يحيي عليه السلام حضرت عيسي عليه السلام بحثي داشته اند بر سر اين كه خداوند دل خوفناك از خدا و چشم گريان را بيشتر مي پسندد يا دل اميدوار به رحمت را. كه پس بردن داوري به نزد پروردگار متعال، رأي به نفع دل اميدوار كه مشرب حضرت مسيح عليه السلام بوده داده شده است.
حالا فردي با روحيه عيسي عليه السلام انسان ها را يك جور تربيت مي كند و آن بزرگوار ديگر به گونه اي ديگر. امروز دقيقا ما با چنين چيزي در دور و برمان مواجهيم. يادم هست در دوران اصلاحات(ره) هنگامي كه بسياري از اصلاح طلبان از روحيه آزادي خواهي شهيد مطهري مثال مي زدند يكي از آقايون مقاله اي نوشت و در آن كلي كد آورده بود كه شهيد مطهري را انساني ضد آزادي و دموكراسي و اينها معرفي مي كرد. و البته درست هم هست چون هر كدام با نگاه خاصي سراغ آن مرحوم رفته بودند. تفاوت آقاي خاتمي با مخالفانش دقيقا در همين روحيه است. بله اسلام هم فرموده بخشش بهتر است و هم دارد كه نگاه غضبناك به گناه كار كلي ثواب دارد. حال شما يك بار شروع مي كني به همه با اخم نگاه مي كني يا به همه لبخند مي زني. اين ديگر نوع نگرش شماست.
در واقع بعضي موقع ها به هر دليل ما نمي خواهيم خوبي هاي
يك طرف را ببينيم. البته بايد بگويم اينها عقيده من است يعني ممكن است كس ديگر آن
را قبول نكند و دلايلي بر رد آن اقامه كند كه مهم نيست من حق دارم اين گونه
بيانديشم و او آن طور.
اما موارد ديگر:
راجع مسئله حجاب و سخت گيري بر ظاهر به خصوص بعضي خانم ها
و اين كه چه جور وارد خيابان و انظار عمومي بشوند نمي شود بر اين دولت خرده گرفت.
بالاخره در اين كشور اسلام حاكم است. يا مسلمان هستيم يا نيستيم. حال راجع به شيعه
بودن مان خواهم گفت. دين خدا يك مناسكي
دارد و بايد رعايت شود. هر چه قدر هم آن را دين اقلي بگيريم باز هم بايد حفظ شود.
پوشيدن بعضي قسمت هاي بدن از نامحرم جزو بديهيات دين ماست. هيچ شك و شبهه اي هم بر
آن وارد نمي شود. مگر اين كه در اين احكام و روايات شبهه كنند كه آن بحث ديگري
است. نمي شود دم از اهلبيت عليهم السلام زد و دستورات شان را ناديده گرفت. آن
بزرگواران دستگاه شفا نيستند كه هرگاه گير داشتيم بديشان مراجعه كنيم. عقل معاش هم
مي گويد اگر از كسي انتظاري داري لااقل بايد رابطه ات را شده دورادور با او حفظ
كني و گاهي حرف هايش را گوش كني. البته در اين جا نمي شود زيرآبي رفت. چون نمي شود
قبول كرد كسي اين همه قدرت داشته باشد ولي از فيلم بازي كردن آدم باخبر نشود. ولي
شكر خدا آنها كريم اند و ما هم پررو.
پس مسلماني و شيعه بودن شرايطي دارد كه بايد رعايت شود.
اما كساني هستند كه به سيب زميني هم قائل نيستند و در همين فضاي وب از اين گونه
موجودات زياد وجود دارد. خوب به نظر مي آيد آزاد منشي و آزاد انديشي حكم مي كند كه
كاري به ايشان نداشته باشيم. من كه عددي نيستم ولي آنها كه دارند در اين مملكت
زندگي مي كنند و از امكانات آن بهره مي برند بالاخره بايد به قانونش پايبند باشند
يا نه؟ علي الحساب حكومت اسلامي است و اتفاق خاصي هم تا اطلاع ثانوي نخواهد افتاد
پس بايد قوانين آن را رعايت كرد.
عجيب است در جايي كه آزادي هر گونه عرياني و التذاذهاي
جنسي و شهواني فراهم است ميل به پوشيدگي و محروميت هاي خود خواسته از اين مسائل رو
به فزوني است ولي در اين جا بر عكس است.
واقعيت اين است كه نه اين دولت و نه هيچ كدام از دولت
هايي كه در جمهوري اسلامي سر كار مي آيند حق ندارند نسبت به اين مسائل بي تفاوت
باشند يا تسامح كنند. مطلب مهم تر اين كه دولت هاي ما جور كم كاري فرهيختگان،
عالمان و خودمان را مي كشند. ممكن است
اعتراض شود كه پول و قدرت در دست اينهاست. مثالي مي زنم تا منظورم را روشن تر
بگويم. بي حجابي كه اكنون همه مان را فراگرفته چه ربطي به دولت دارد. دخترها،
خواهرها، فرزندان مؤنث مان كه كم كم دارند چادرها را زمين مي گذارند و روسري ها را
شل مي كنند چه ربطي به دولت دارند؟ خيلي راحت عروس بي حجاب و بدحجاب وارد خانواده
مي كنيم. اينها ايراد ماست نه دولت. زمان رژيم گذشته همه اسباب مهيا بود و تبليغات
رژيم هم عليه اين مسائل بود ولي مثل اين كه گيرنده هاي مردم عكس عمل مي كرد ولي
حالا ما را چه شده است؟
كم كاري ما ها را دولت جبران مي كند. تربيت ابتدا در
خانواده هاست و بعد بيرون از آنها. چيزي كه مسجد و مدرسه مي گويند خانواده عكس آن
عمل مي كند. خانواده هاي لاابالي را كاري ندارم كه از موضوع بحث خارج اند منظورم
مؤمنين سابق اند. آيا مردم دارند لج مي كنند؟ مگر آدم بايد خوبي ها را از لج
ديگران انجام ندهد؟ با كمال تأسف ديده ام كه بعضي ها اين گونه اند. مثلا آن كسي كه
فقط جلوي چشم پليس كمربند مي بندد و بلافاصله دور كه شد بازش مي كند از خيل همين
موجودات است. ولي خداوكيلي چرا پول و ثروت مان را از لج دولت آتش نمي زنيم؟ چرا
سرمان را نمي شكنيم يا خودمان را نمي كشيم؟ چرا با دين و مذهب كه مي رسد لجبازي
مان گل مي كند يا آدم هاي متساهلي مي شويم. دولت هايمان كم كاري دارند ولي ما هم
بايد همكاري بكنيم وگرنه او و ضابطانش چاره اي جز اجراي قانون ندارند كه آن هم
بالاخره داغ و درفش خودش را دارد.
مسئله دوم: به داستان كم كردن سود بانكي و دادن وام و اين
مسائل.
من
بارها شاهد بودم كه انسان هاي بينوا براي گرفتن دويست سيصد تومان وام در بانك ها
چه پدري ازشان درمي آوردند و آخر هم هيچ. پول دار ها به كنار بالاخره آن مبلغ براي
بي پول كلي پول بود. يك روز داستان خودم و وزارت نيرو را تعريف مي كنم تا ببينيد
چرا در بعضي جاها مي گويم كه اين دولت خوب عمل كرده يا آنها حق شان است كه اين
گونه بشوند. هم وامش را سخت مي دادند، هم به خاطر بي پولي توهين مي شنيد يا حداقل
احترامش نمي كردند(ناز پول دار را بانك ها همچين مي خريدند و مي خرند كه بيا و
ببين) و بعد با كلي سود و بدبختي بايد برمي گرداند. يا همين جريمه ديركرد وام،
تمام علما گفته اند كه مصداق ربا و حرام است و قانونا هم ممنوع بوده و هست. جالب
است با وجود بخشنامه احمدي نژادهنوز اعمال مي شود و هنوز هم مي گيرند. بالاخره اين
دولت پي گير بعضي ظواهر شرع است. و من با وجود اين كه بعضي موقع آنها را صادقانه
نمي بينم ولي اصل حركت را تأييد مي كنم. باز هم خواهم گفت.
در مطلبي كه قبلا نوشته بودم با يكي از دوستان صحبت
داشتيم و اين بنده خدا من را قانع كرد كه چند جا خبط كرده ام. يكي در نامش كه اين
عنوان زيبنده وبلاگي نيست كه نام ائمه اطهار عليهم صلوات الله در آن برده مي شود.
قبول كردم. و ديگري در بعضي تعابير. واقعيت اين است كه وبلاگ يك نشريه است منتها
در تمام جهان پخش مي شود. درست است كه مطالب من خواننده چنداني ندارد ولي دو تا
آدم كه من قبول شان ندارم اين مطلب را براي همديگر بفرستند و نشان گر مواضع
ايرانيان نسبت به حكومت شان در چشم مردم جهان باشد كمي براي خودم هم مقبول نيست.
مثل دعواي من با برادرم يا پدرم كه مثلا يكي از اهالي محل وارد شود و به هر يك از
ما توهين كند. دليل اين توهين خود ما هستيم چون با باز كردن سفره دل مان در نزد
نامحرم او را نسبت به مطالب داخلي خود مان جسور كرده ايم. با اين تفاصيل و نيز
نگاه داشتن حق انتقاد براي خودم اين مطلب را از روي وبلاگ برمي دارم.
همه ليست جريان راست به كنار،آيا خدا وكيلي مردم تهران
واقعا به آقا تهراني و حسينيان رأي داده اند؟
حدود
سال هفتاد شمسي چند نفر بيات و داداشي با هم ديگر يك كانون قرآني راه انداختند تا
كارهاي قرآني شان را سر و ساماني ببخشند. محور گروه رسول بيات بود و بعد داود بيات
بود و بعد يك كاظم داداشي عليه ما عليه كه الان در سيماي قرآن و اينهاست، و يك مجيد
حسيني كه اين هم همان جاست و من.
كانون
به مدت چهار سال فوق العاده موفق بود. سال 74 بعد از درگيري هاي مسجد نارمك (همان
جايي كه امروز پاتوق احمدي نژاد است) كانون به محاق رفت ولي ما فعاليت قرآني مان
را تعطيل نكرديم و يك مدت در خانه هاي فرهنگ فدك و ميدان 16 و نيز معرفت كار قرآني
مي كرديم كه آن هم با كودتايي كه عليه كارهاي فرهنگي آقاي كرباسچي صورت گرفت تعطيل
شد. حالا تصميم گرفته ايم دوباره آن كانون را راه بياندازيم و بازهم كار قرآني
بكنيم البته در فضاي وب. بدين وسيله از آن دو تا بزرگوار(چون بيات ها دم دست اند)
دعوت مي شود بيايند و بنويسند وگرنه كسان ديگر خواهند نوشت.
ما در ايران عادت كرده ايم به كسي كه خيلي دم از اخلاق و دين و عدالت و از اين حرف ها بزند، شك كنيم. روي همين اصل بدون هيچ پيش فرضي به احمدي نژاد مشكوك شديم. پس گشتيم دنبال نقاط ضعفش تا ثابت بكنيم به چيزهايي كه مي گويد پايبند نيست. از دوران دانشجويي اش تا شهرداري و بعد هم مقام اخير!
احمدي نژاد به اندازه اي كه بتوان ثابت كرد آدم صادقي نيست مطلب دارد. اما گاهي آدم بعضي چيزها را راجع به او مي شنود يا موضع گيري هايي راجع به او مي بيند كه بعدها متوجه مي شود اصلا درست نبوده و يا درست بوده ولي هر كس ديگري هم كه جاي او بود همين كار را مي كرد يعني چاره اي نداشت ولي خوب حالا چون اوست بايد با او برخورد بشود. واقعا اين مرد آن قدر بلا سر ايران و ايراني آورده كه نمي شود ازش دفاع كرد ولي بعضي چيزها هم واقعا به او نمي چسبد و بعضي جاها هم احتمالا ناخواسته كارهاي خوبي دارد.
در داستان هولوكاست و تصويب قطعنامه سازمان ملل مبني بر ممنوعيت انكار هولوكاست، همه آن را از چشم احمدي نژاد ديديم و الان هم همان طور مي بينيم. در حالي كه آقاي محتشمي در مصاحبه اش با هفته نامه شهروند امروز صريحا اعلام كرد كه در زمان آقاي خاتمي يعني سال ها قبل از احمدي نژاد صهيونيست ها طرح مزبور را به سازمان ملل داده بودند و پي گيرش بودند و از نظر زماني تصويب اين طرح در زمان احمدي نژاد بوده است. اگر روايت آقاي محتشمي دقيق باشد (البته مثل اين كه هيچ كس آن را نديد) آن موقع كمي بايد در موضع گيري ها تعديل ايجادشود. با اين حساب اين مطلب تقويت مي شود كه براي صهيونيست ها خاتمي و احمدي نژاد فرقي ندارد و اصل مشكل براي آنها كل نظام است.
يا داستان سخنراني اش كه گفتند كه گفته منتقدان من قدر گوسفند هم نمي فهمند. البته اول سايت الف كه مال احمد توكلي است كه خيلي هم ادعاي اخلاق دارد اين را مطرح كرد. بعدها كي بود كي بود من نبودم و نفهميديم چي شد.
و قضاياي ديگري هم هست كه به مرور گفته خواهد شد.
اما درباره خوبي هاي محمود احمدي نژاد!
در واقع خوبي ها نه به خود او كه به بعضي از انتصابات او بازمي گردد. البته در مجموع اين عزل و نصب ها دو زار هم نمي ارزد ولي از بعضي خوبي ها نمي شود نگفت. يكي انتخاب پرويز فتاح به وزارت نيرو است. من كشاورزي مي كردم و ديده ام كه وزارت نيرو چه بلايي سر كشاورزان مي آورد. نابودي تالاب ها و درياچه هاي فصلي و دائمي ايران هم اول تقصير سياست گزاران اصلي نظام و بعد تمام اين وزارت خانه عريض و طويل است با تمام كارشناسانش. اما فتاح به مراتب بهتر است از بيطرف. هم انتصاب هايش در سطح كشوري كه يكي بازگرداندن مهندس برزگر است كه هم جوانمرد است و هم عالم. و هم در سطح استان ها كه طبق شنيده هاي موثق من اكثرا خوب و سالم اند.
احمدي نژاد يك خوبي هم دارد كه همه آن را بدي مي انگارند و مايه تزلزل مديريت. آن هم تعويض مديران در يك لحظه است. بله در كشورهاي دموكراتيك با سيستم هاي اداري مدرن بايد مدير ثبات داشته باشد. ولي در ايران كه از سپور محله تا آبدارچي ادارات و كارمندان جزء و مديران مياني و عالي همه براي خود سيستم ملوك الطوايفي راه انداخته اند با كمال شرمندگي بايد اعلام كنم نحوه برخورد احمدي نژاد جواب داده و مي دهد. بعضي مديران ما وارد يك تشكيلات كه مي شوند انگار ارث پدرشان است آن قدر طلبكارانه برخورد مي كنند كه نگو و نپرس و نيز بعد از يك مدت مانند سرطان حيطه نفوذشان را تا همه جاي تشكيلات با عزل و نصب هاي من درآوردي گسترش مي دهند. اين جور علف هاي هرز را بايد يك هو بي خيالشان شد و كند و دور انداخت. البته بايد اضافه كنم اين بزرگوار هم متأسفانه خودش راه همان مديران را مي رود و با اين كه بعضي موقع يك مفسد را بركنار كرده ولي به جايش همچين آدم عليه السلامي را نگذاشته و يا يك آدم ضعيفي را گذاشته كه فقط به درد امام جماعتي مي خورد و يا مانند وزير وقت كشاورزي چهره اش به درد كاريكاتور كشيدن و حرف هايش براي پيامك درست كردن.
پيامبر خدا صلي الله عليه و اله فرمود: «مداد العلما افضل
من دماء الشهداء».
مركب قلم عالمان از خون شهيدان افضل است.
مداد در عربي معاني مختلفي دارد. ولي در اين جا علماي فن
همين معني را در نظر گرفته اند. مثلا در آيات آخر سوره كهف خداي متعال در مقام تحدي
و مبارزه طلبي مي فرمايد كه اگر تمام درياهاي عالم مركب شوند نمي توانند كلمات
پروردگار را شمارش كنند. حال اين كلمه چيست بحث الان من نيست، بماند.
اما چه خاصيتي دارد مركب قلم عالم؟ عالم چه مي كند كه
شهيد نمي تواند بكند؟ چه چيزي را قلم عالم منتقل مي كند كه خون شهيد نمي تواند؟
قبل از پرداختن به پاسخ اين سؤال بايد منظور از عالم هم روشن شود. استاد دكتر
ابوالقاسم گرجي در مراسم تجليل از خودش كه از شبكه چهار پخش مي شد در تفسير و
اوتوالعلم درجات، مراد از اين علم را خود علم مي گيرد و آن را اعم از علوم ديني مي
دانست. قطعا پيامبر صلي الله عليه و اله در حديث معروف اطلبوالعلم ولو بالصين مي
دانسته كه در چين علوم ديني نمي آموزند ولي توصيه به آموختن مي فرموده است. پس هر
عالمي ارزشمند است زيرا براي علم خداوند ارزش قائل شده و به طور اولي عالم نيز
همين طور. حال اين عالم علوم ديني باشد يا فيزيك دان، رياضي دان، تاريخ دان و يا
استاد هر علمي.
اين حديث يك نكته عظيم دارد كه خبر از انحراف بزرگ در فهم
شريعت به وسيله برخي مدعيان در كشورمان ايران مي دهد.
چند وقتي است كه جنازه هايي را به عنوان شهداي گمنام در
حياط دانشگاه هاي كشور دفن مي كنند. راستي شهيد براي چه شهيد شده است؟ مگر صرف
كشته شدن ارزش است؟ شكي نيست كه هدف شهيد به عملش ارزش مي دهد و به همين دليل ما
در جنگ احد شهيدالحمار هم داريم كه براي تصاحب خري وارد معركه شد و كشته شد! حال
خدا به كرمش برخورد كند يا نه، ما نمي دانيم. ظاهر اين كار خبر از نيتي بي ارزش مي
دهد. حال فرد اگر بتواند با زنده ماندن خود به آن هدف برسد حرام است كه خود را به
كشته شدن بدهد. «ولا تلقوا بايديكم الي التهلكه». شايد به همين سبب حضرت
سيدالشهداء عليه السلام تا لحظه آخر سعي كرد از معركه جنگ خارج شود. همين هدف كه
امام حسين عليه السلام نتوانست با حيات خود بدان دست بيابد و خود را به شمشيرها
سپرد اگر نبود حضرت زينب سلام الله عليها كاملا نابود مي شد. شكي نيست كه اگر
سيدالشهداء عليه السلام زنده مي ماند بيشتر مثمر ثمر بود تا امام شهيد. اصلا چرا
براي او گريه مي كنيم؟ چرا اين عزاداري ها برپا مي شود؟ اين عزاها به خاطر از دست
دادن بزرگ ترين و كامل ترين انسان روي زمين است. براي فهم مطلب مثالي بزنم. امروزه
كه كمي به اهميت دانش و دانشمند پي برده ايم براي عالمان مان جشن مي گيريم، يادبود
برگزار مي كنيم ، از كتاب هايشان رونمايي
مي كنيم و هزار كار ديگر براي بزرگ داشت شان انجام مي دهيم. وقتي آنها را از دست
مي دهيم انگار پدر خودمان را از دست داده ايم. هرچه او را بيشتر بشناسيم و بيشتر
از مقام علمي او خبر داشته باشيم فقدان او تأثيرات سنگين تري بر ما مي گذارد.
شهادت امام حسين عليه السلام مسير هدايت را دچار وقفه
كرد. مظلوميت و غربت شهادت او به خاطر عظمت شخصيت اوست كه اهميت مي يابد. وگرنه چه
بسيار انسان هايي كه در طول تاريخ به مراتب فجيع تر و غريبانه تر كشته شدند. در
حقيقت شهادت امامان شيعه نشان گر عدم بلوغ مردمان زمان بود در درك اين كه امام به
چه كار مي آيد. با كشتن امامان به وسيله آنهايي كه دقيقا مي دانستند امام يعني چه،
در واقع چرخه هدايت كه بايد به وسيله امامان معصوم عليهم السلام به مدت شايد چند
قرن ادامه پيدا مي كرد دچار وقفه كرد و شايد آن را ناكار كرد. اين مصيبت است كه
بايد براي آن گريست. نه به خاطر تشنگي و بي آبي كه آن هم ناراحت كننده است ولي
نبايد آن اصل را تحت الشعاع قرار بدهد. اگر شهادت اصل باشد چرا بايد امام سجاد
عليه السلام زنده مي ماند؟ چرا امامان صادقين عليهم السلام و حتي بقيه امامان شيعه
عليهم السلام تن به شهادت نسپردند؟ اتفاقا اين چيزي كه به نام دين اسلام و مذهب
تشيع در دست ماست ثمره تلاش هاي امامان بعدي است وگرنه از حضرت ابي عبدالله عليه
السلام كه روايات چنداني باقي نمانده است. و از شرح واقعه عاشورا هم كه مسئله فقهي
و شرعي درنمي آيد.
پس خدمتي كه امام حي انجام مي دهد بسيار والاتر و برتر
است از كاري كه يك امام شهيد مي تواند انجام بدهد. نمي خواهم بين شهادت امام حسين
عليه السلام و كارهاي علمي امام باقر يا صادق عليهم السلام داوري كنم بلكه غرضم
اين است كه امام حسين زنده برتر است از امام حسين شهيد هم چنان كه خود آن بزرگوار
تا لحظه آخر سعي كرد كه بازگردد.
حال سؤال قبل را تكرار مي كنم شهيدان ما براي چه شهيد
شدند؟ جز براي ارزش هاي مذهبي به زعم همان سران. علم مگر ارزش نيست؟ عالم مگر ارزش
نيست؟ دانشگاه جايگاه دانش و دانشمندان است. اين جسدهاي گمنام براي چه بايد وارد
جايي بشنود كه مركب قلم هايشان ارزشمندتر است از خوني كه از اين تن ها در هنگام
شهادت خارج شده است؟ اگر قرار است ارزش ها محور باشد جسد اين عالمان را بايد به
قطعه هاي شهدا ببرند تا آنها متبرك شوند. اين حرف من نيست حرف پيامبر خدا صلي الله
عليه و اله است. انحراف در همين جاست. عالمان را كه هر لحظه از قلم هايشان چيزي مي
تراود كه از خون شهدا ارزشمند تر است با شهيدي كه يك بار خون خود را داده آن هم
براي علم همان عالم و ارزش هايي مانند آن، يكي و بلكه پايين تر مي گيرند. كار عالم
شهادت مدام است. نه يك دفعه كه هزاران هزار بار به تعداد قلم هايي كه بر روي كاغذ
مي آورد.
مطلب ديگري هم براي نادان تر ها بگويم. اين كشور كشور
اسلامي و تنها حكومت تشيع در جهان امروز است. عالمان اين سرزمين حال به هر علمي كه
اشتغال داشته باشند در جهت تعالي و رشد اين كشور قدم برمي دارند. دانشگاه ها هم
مأمن اين بزرگان اند. كساني كه اين جسدها را در دانشگاه ها دفن مي كنند به نظر
خودشان دارند با اين جسدها يك فرهنگي را به دانشگاه منتقل مي كنند. فرهنگي را كه
انسان هاي زنده نتوانند منتقل كنند به طور اولي اجساد اصلا نمي توانند انتقال
بدهند. و البته اين خود نقض غرض است. يكي از سازندگان اصلي فرهنگ دانشگاه است.
راجع به اساتيد و عالمان و جايگاه شان در نزد خدا هم كه قبلا گفتم.
پس بدانيم و بفهميم معني عملمان را پيش از آن كه به آن
دست بيازيم.
پيامبر خدا صلي الله عليه و اله فرمود هر گاه بهار آمد
زياد قيامت را ياد كنيد.
شايد پيامبر صلي الله عليه و اله مي خواهد با استفاده از
شباهت ظاهري بهار و قيامت نكته اي را بيان بفرمايد. شباهت هايي چون دوباره
برخاستن. مثل اين كه حضرت مرگ را به عنوان پايان حيات انسان به رسميت نمي شناسد
بلكه آن را چيزي هم پايه به خواب رفتن درختان در زمستان مي داند كه در امتداد حيات
آنهاست. و همان طور كه اين به خواب رفتن در رشد درخت نقش اساسي دارد مرگ ظاهري
انسان نيز او را رشد مي دهد. تا انسان بتواند در بيداري اي كه در پيش است به آن
كمال خود نزديك تر بشود.
اما قيامت با حساب و كتاب گره خورده است. آيا در بهار هم
نوعي حساب كشي اتفاق مي افتد؟ آيا طبيعت از گياهان حسابرسي مي كند؟ آيا گياهان
مورد مؤاخذه يا تشويق قرار مي گيرند؟ گياهان به چه كسي در بهار بايد حساب پس
بدهند؟ آيا گياهي كه دوباره پس از يك خواب زمستاني، سبز مي شود، مورد تشويق و لطف
قرار گرفته است؟ آيا گياه خشك شده نيز تنبيه شده است؟ نمي دانم از اين جنبه مي شود
به سخنان پيامبر خدا صلي الله عليه و آله پرداخت يا نه؟ ما عادت كرده ايم در سخنان
بزرگان مان دنبال معاني تو در تو باشيم چه برسد به پيامبر خدا صلي الله عليه و اله
كه مستظهر به غيب است. شايد نبايد زياد كنكاش بكنيم. منظورم اين است غير از آن
معني متعارف دنبال معني ديگر نرويم. اين هم باب معرفت را كم كم خواهد بست. بهتر
است آدم فكر بكند و بگردد ولي زياد هم مته به خشخاش نگذارد. واقعيت اين است كه فكر
مي كنم همان معناي اولي مفيد فايده بود و شباهت بين بهار و قيامت را مي رساند ولي
چه كنم كه نمي توانم گير ندادن را تجويز كنم.
