تبليغاتX
نظرات شخصی هادی بیات...

نظرات شخصی هادی بیات...

الان که سه چهارماهی از عمر این وبلاگ می گذرد به پشت سرم که نگاه می کنم می بینم نوشته هایم یک چیزی شده در مایه  کتاب های کشکول. آن قدیم ها در کشکول عطارها همه چیز پیدا می شده است. همین خصوصیت باعث شد که اهل فن نام کتاب هایی را که در آن از موضوعات مختلف و حتی ظاهرا بی ربط مطلب جمع آوری می کردند را کشکول بگذارند. حالا این وبلاگ ما هم شده یک چیزی در همان مایه ها.

از ابتدایی که در این معرکه الکترونیکی شروع به نوشتن مطلب کردم یک چیزی در ذهنم بوده و هست. به نظرم ماها احتیاج داریم که خودمان را به همدیگر همان گونه که هستیم بشناسانیم. احتمالا خیلی ها همین گونه می اندیشند. اینترنت این امکان را فراهم کرده است که انسان ها فرصتی به دست بیاورند تا فارغ البال اندیشه های خود را با دیگران در میان بگذارند. هر کدام از ما یک دلمشغولی هایی داریم. جستجوهای اینترنتی ما نیز دور و بر همان دلمشغولی ها می گردد. حالا یک نیروی امنیتی به خود اجازه بدهد- که می دهد – این آراء و افکار را بر علیه عرضه کننده هایش به کار ببرد و آن گونه اندیشیدن را جرم بداند، خیلی مهم نیست. اکثر کسانی که بنا بر عرضه ذهنیات خودشان به منظور جرح و تعدیل یا حتی پیدا کردن هم فکر و یا گسترش آن دارند باید با شناسنامه خودشان وارد عرصه بشوند. قطعا هنگامی که فرد شناسنامه دار با هویت معلوم مورد هجمه قرار بگیرد بهتر می شود درباره اش قضاوت و یا از او دفاع کرد. ممکن است بعضی بگویند ما عقایدی داریم که اگر با هویت آشکار مطرح بکنیم قطعا سربه دار خواهیم شد. مثلا طرف می خواهد تبلیغ همجنس گرایی بکند و برای آن دلایل روانی هم ردیف بکند. خوب این فرد غِلَط می کند. خوش تان آمد؟

باری، به قول داریوش شایگان ما دارای هویتی چهل تکه هستیم. این که وبلاگ آدم کشکول می شود نیز از همان هویت سرچشمه می گیرد. تجربیات، خاطرات و دلمشغولی هایی هست که من به خاطر این فضای مجازی بیکران را جستجو می کنم. بسیار آموخته ام. حالا هم فرصتی پیدا کرده ام تا یافته های خودم را البته به تدریج در معرض دید بگذارم. تا اگر کسی بود که تازه هایی داشت حتما از او بیاموزم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:17  توسط هادی بیات  | 

اين لفظ در حالتي تحقيرآميز براي كساني به كار مي رود كه براي مسائل مختلفي كه به ايشان رجوع مي شود اقدام به نوشتن ادعيه مختلف بر روي كاغذ، پارچه يا پوست مي كنند و يا دستوراتي به خواهان مي دهند تا با عمل به آنها از مشكل مذكور رهايي يابند. چرا گفتم تحقيرآميز؟ زيرا متأسفانه اكثر كساني كه بدين كارها اشتغال مي ورزند سواد درست و حسابي نداشته و ندارند و نيز در بسياري مواردمشكلات مردم حل نشده هيچ بار تازه اي هم بر دوش شان نهاده شده است. به همين سبب كم كم ذهنيت نسبت به اين گونه افراد منفي شده است و مردم هم دل خوشي از ايشان ندارند. ولي عجيب است كه باز هم سر ايشان شلوغ است. اما اينها كه گفته شد دليل نمي شود كه اصل آن انكار گردد. در حقيقت ادعيه اي وجود دارند كه مي توانند تأثيرات شگرفي داشته باشند. حال اگر نويسنده صاحب نفس باشد اين تأثير بيشتر مي شود. در بعضي جاها ديده ام طرف شونصد شرط براي اين كه يك عمل تأثير دهد نوشته است. بله براي اين كه ملت را از دور و بر اين اعمال فراري بدهند و البته به حق، چنين شرايطي را مي چينند. زيرا آن كس كه اهل است خود به خود انتخاب مي شود و از نااهل هم كه بايد دور نگاه داشته شود. اتفاقا همين سفارش كه از نااهل دور نگاه داشته شود نشان مي دهد بعضي از اين اعمال حاوي اثرند حال مجري اهل باشد يا نباشد. در بسياري از روستاها هنوز هم مردم براي حل مشكلات شان، بيماري احشام، آفات، ازدواج و مانند اينها به دعانويس ها مراجعه مي كنند و اتفاقا پاسخ مي گيرند. دعانويس هاي اين روستاها بسياري از سادات هستند. عده اي در كسوت روحانيت اند و بسياري ديگر شخصي اند ولي از عبا و قبا استفاده مي كنند. خيلي هايشان واقعا انسان هاي پاك و مومني هستند. هستند كساني كه پدران شان اهل دعا بوده اند و بعد از فوت آنها فرزند بر جاي او نشسته و با استفاده از كتب و آثار به جاي مانده از پدر به دستگيري خلق مشغول است. اكثر دستوراتي كه دعانويس ها مي دهند از يك سري كتب معروف اين فن كه اتفاقا در دسترس هم هستند نوشته شده اند. دستورات اين كتب بسياري مطابق آيات قرآن، روايات و احاديث ائمه معصومين عليهم السلام است و بعضي هم به آدرس هاي ديگر احاله شده است. اما وجود دارد نسخ منحصر به فردي كه به بعضي از ايشان به ارث رسيده است و دستورات غريبي در آنها موجود است. ايشان معمولا اين كتب را مانند چشمان شان حفظ مي كنند. اين دستورات همان علوم ايراني و اسلامي است كه به مرور زمان و در طول هزاران سال گرد آمده است. يا با تحقيقات علمي و يا به وسيله رياضت هاي جسمي و اكتشافات روحاني. چون بعضي از آنها واقعا امكان اين كه به صورت علمي بشود به آن دست يافت را ندارند.

در اين بين عده اي هم هستند كه به راحتي ضميرخواني مي كنند و از چيزهاي مخفي خبر مي دهند و هزار كار ديگر. ايشان قدرت خود را از طريق اعمال شيطاني به دست آورده اند. الان خيلي از كساني كه در شهرها با قيافه اي حق به جانب مشغول چپاول اعتقادات مردم بينوا هستند از اين دسته اند. راه ايشان تقريبا شبيه راهي است كه فاوست در داستان معروف گوته طي كرده است. يعني فروش روح خود به شيطان براي دستيابي به بعضي نيروهاي فوق بشري. اينها همان راهزنان طريق هستند كه در سر راه افراد تازه كار كه بدون استاد و سرخود دست به سير و سلوك مي زنند قرار مي گيرند و با اعمال بعضا غريب خود آن بيچاره ها را از راه به در مي كنند. بدبخت سالكي كه گير اين جور موجودات مي افتد و البته كم هم نيستند. هر بار ايشان را ملاقات كني چون مي توانند ذهنت را بخوانند شعبده اي تازه سر هم مي كنند و اين حلقه مريد مرادي را محكم تر مي گردانند.

دعانويس ها براي كارشان طلب پول نمي كنند. بلكه هدايايي را كه خواهان بديشان بدهد مي پذيرند. البته گاهي بعضي از ادعيه هزينه دارد كه بايد پرداخت بشود و به آن زكات مي گويند. دعا نويس در اين جا منتي هم مي گذارد كه مثلا من خودم چله اش را مي نشينم! يعني اين كه براي حل مشكل تو من بايد چهل روز عمل خاصي را سر وقت خاص و در مكان خاص به تعداد خاص و ... انجام خواهم داد. ولي در حقيقت اين نفس آن نويسنده و نيز ميزان اعتقاد و آمادگي خواهان است كه در رفع مشكل نقش بازي مي كند. كساني كه به دعانويس ها متوسل مي شوند معمولا مضطرند يعني آخر بيچاره گي. دعا نويس كه مومن و عامل باشد نيمي از راه را مي رود و بعد با راهنمايي صحيح فرد او را از نظر روحي آماده پذيرش بركات الهي مي كند. اما باز هم استثنائاتي هستند كه به خاطر قدرت روحي نويسنده دعا احتياجي به باور فرد خواهان نبوده است. مثل داستان هايي كه از سيد ابوالحسن حافظيان يا شيخ حسنعلي اصفهاني تعريف مي كنند. در اين جا براي حسن ختام مطلب ماجرايي را از سيد ابوالحسن حافظيان برايتان مي نويسم. پيرامون اين مرد بزرگ مي توانيد به كتاب مكتب تفكيك محمد رضا حكيمي مراجعه كنيد. سيد ابوالحسن شاگرد مردي بود به نام سيد موسي زرآبادي كه اكنون در شاهزاده حسين قزوين دفن است. من از يكي از شاگردان سيد جليل زرآبادي فرزند سيد موسي اين حكايت را شنيدم. سيد جليل روحاني عالم و بزرگواري بود كه تا چند سال پيش زنده بودند ولي از دنيا رفتند و چند سال بعد اخوي ايشان خليل آقا هم از دنيا رفتند. من خليل آقا را ديده بودم و راجع به آن جلسه برايتان خواهم نوشت.

ايشان مي گفتند كه جليل آقا مي گفت براي زيارت امام رضا عليه السلام به مشهد رفته بودم و در آن جا سري به سيد ابوالحسن حافظيان زدم. در خانه شان بنايي داشتند. بيروني را خراب كرده بودند و از اندروني هم فقط يك اتاق سالم مانده بود كه خودشان و خانواده در آن جا ساكن بودند. تا من را ديدند به احترام ابوي از جاي برخاستند و نگذاشتند كه برگردم و مرا در همان قسمت كوچك كه پرده اي آن را به دو نيم مي كرد جاي دادند. نشسته بودم كه شيشه اي در دار توجهم را جلب كرد. پر از عقرب هاي بزرگ و كوچك بود. سيد ابوالحسن كه متوجه من شده بود گفت سيد جليل آقا در آن را باز كن. گفتم آقا پر از عقرب است. گفت نترس به تو كاري ندارند. درش را باز كردم. سيد ابوالحسن گفت حالا دستت را توي شيشه بكن. من هم با وجود ترس به خاطر اطميناني كه به سيد ابوالحسن حافظيان داشتم دستم را داخل شيشه عقرب ها بردم. عقرب ها همين طور از دست من بالا آمدند. بعد سيد اشاره اي كرد و آنها به داخل شيشه بازگشتند بدون اين كه به من آسيبي برسانند و يا پراكنده بشوند. عقرب ها كاملا به فرمان سيد بودند.

غرضم از ارائه اين داستان گفتن اين مطلب بود كه واقعا هستند انسان هايي كه روح هاي قدرتمندي دارند تا جايي كه مي توانند طبيعت و حتي هرچيزي را  به اذن خداوند در اختيار بگيرند. و نمي شود راجع به همه يك جور قضاوت كرد ولي اينها از تعداد انگشتان يك دست هم كمترند!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 23:56  توسط هادی بیات  | 

آن زمان ها كه در تهران خوب و خوش و خرم زندگاني به سر مي برديم، عشق من يك كتاب فروشي بود در خيابان وليعصر تقريبا رو به روي سينما شهرقشنگ به نام آيينه كتاب. صاحبش پيرمردي بود خوش چهره و سپيدموي به نام حاج آقا شمس. من آن موقع اول دوم راهنمايي بودم. اين مرد در امر كتاب يك كارشناس فوق العاده بود. از همان موقع كتابخانه هاي شخصي را مي خريد احتمالا گنج هاي گرانبهايي را كه در اين بين به دست مي آورد كنار مي گذاشت و بقيه را براي فروش عرضه مي كرد. قيمت هايش هم با اين كه به پشت جلد دست مي زد باز هم منصفانه بود. اولين كتاب ها پيرامون علوم غريبه را در كمد ميز اين مرد ديدم. آن موقع خريد و فروش اين كتاب ها مطابق قانوني نانوشته ممنوع بود. الان هم با وجود اين كه تقريبا آزاد شده است ولي هنوز در داخل چاپ نمي شود. البته اخيرا ديده ام بعضي ها را با تصحيح هاي تازه به چاپ رسانده اند كه گاهي اعراب ها با نسخه افست نمي خواند. باري، آن كتاب فروشي عظيم كه قفسه هاي بلند و تودرتوي پر از كتاب داشت و عجيب بوي كهنگي مي داد الان تبديل به فروشگاه لوازم طبي شده است. چند وقت پيش سراغ حاج آقا شمس را از يكي از فروشندگان ناصرخسرو گرفتم گفت هنوز در قيد حيات است ولي خود را باز نشسته كرده و ديگر كار كتاب نمي كند. قديم ترها مثل اين كه ايشان در همين ناصرخسرو كتاب فروشي داشته و همين باعث شده بود كه بسياري از روحانيوني كه پنجاه شصت سال قبل در مدارس علميه تهران درس مي خواندند او را مي شناختند. اين را از بسياري از ايشان شنيدم و بسياري را نيز در آن جا ديدم كه با او گرم گرفته بودند. اگر زنده است كه خداوند حفظش كند و عاقبت به خير و اگر در قيد حيات نيست خدايش رحمت كند و بيامرزد.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 20:7  توسط هادی بیات  | 

امام باقر عليه السلام پيرامون سيره اميرمؤمنان صلوات الله عليه در برخورد با دشمنانش فرمود:

به درستي كه علي عليه السلام هيچ يك از افرادي را كه با او جنگيدند به شرك و نفاق متهم نكرد و آنان را تكفير نكرد بلكه مي فرمود آنها برادران ما هستند كه به ما ظلم كرده اند.

قبل ترها اشاره كرده بودم به اين مسئله خواهم پرداخت كه مدل حكومتي امام علي عليه السلام لااقل به وسيله كساني كه داعيه آن را دارند پياده شدني نيست. هم سخنان حضرت موجود است و هم سيره اش به اندازه مكتفي براي اين امر در تاريخ ثبت و ضبط شده است. اگر اسلام آن است به حضرت عباس همه ما نامسلمان يا لااقل معجوني از باورهاي عجيب و غريب هستيم. حديث بالايي را با اخلاق و منش همه مدعياني كه الحمدلله امروزه تكثير شده اند و صدايشان هم تا دلت بخواهد بلند است تطبيق بدهيد.

دشمن كه سهل است دوستان را به راحتي منافق و دشمن و معاند و مانند اينها مي نامند. تهديدشان مي كنند. از امكانات ساده شهروندي مانند كانديدا شدن محروم شان مي كنند. اخيرا از دانشگاه ها بيرون شان كرده اند و هزار كار ديگر.

واقعا مدل حكومتي اين آقايان چيست؟ مگر جز اين است كه دو مدل بيشتر به دستمان نرسيده يكي حكومت پيامبر خدا صلي الله و عليه و اله و ديگري خلافت امير مؤمنان علي عليه السلام. در كجاي سيره پيامبر خدا يا اميرمؤمنان صلوات الله عليهم سراغ داريم كه به كساني كه همپاي ايشان در برپا داشتن حاكميت اسلام همراه بوده اند مثلا بگويند منافق. امام علي عليه السلام با وجود اين كه مي دانست طلحه و زبير براي چه از مدينه خارج مي شوند و احتمال آشوب و فتنه از جانب ايشان را مي داد ولي قصاص قبل از جنايت نكرد. عايشه  همسر رسول خدا صلي الله عليه و اله بر خليفه زمان خروج كرد. كدام بي احترامي را نسبت به ايشان از مولا سراغ داريم. چه مي گويم كسي كه اهل شام را برادران ما كه به ما ستم كردند بنامد كجا و ماها كجا!

بازهم خواهم گفت.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 16:56  توسط هادی بیات  | 

مطلب دیروز خانم وسمقی در روزنامه اعتماد ملی باعث شد این چند سطر را بنویسم.

امانت چیزی است که به ما می سپارند تا در یک زمان معین یا نامعین پس بگیرند. امانت هیچ گاه به تصاحب ما درنمی آید. باید در نگاهداریش کوشا باشیم. نمی توانیم آن را کم و زیاد کنیم مگر این که صاحب اصلی اجازه داشته باشیم. اگر نمی توانیم از یک امانت نگاهداری کنیم اجازه نداریم مسئولیت آن را قبول کنیم و در صورت آسیب رسیدن یا رساندن به آن مسئولیم. امانت را یا به امانت دهنده و یا نماینده واقعی و ثابت شده او تحویل می دهیم. ممکن است امانت دهنده به ما اجازه بدهد تحت شرایطی از امانت بهره ببریم ولی باید مواظب باشیم که آن را ضایع نکنیم.

دین اسلام در دست مسلمانان امانت است و به طور اولی مذهب تشیع در دست شیعیان. خدای متعال به وسیله بهترین بندگان خود معارف الهی را در اختیار بشر قرار می دهد. این معارف امانت هستند. امانت هایی بدین شکل که بشر باید آنها را بدون کم و زیاد کردن بیاموزد و بیاموزاند تا لحظه ای که امانت دهنده که خدای متعال باشد آن را دوباره تحویل بگیرد. مکتب تشیع در طول زمان به وسیله امامان معصوم علیهم السلام نضج گرفته و پس از ایشان عالمان دینی آن را نگاهبانی و نگاهداری کرده اند تا به دست ما رسیده است. این باورها ذخایر ما هستند. باورهایی منحصر به فرد چون امامت، انتظار، غیبت، رجعت و مانند اینها. باید مراقب بود که این مفاهیم اگر عالم بودیم و صلاحیت داشتیم به طور صحیح به طالبان ارائه شود. معارف شیعی نباید بازیچه دست هر تازه واردی بشود. همان طوری که هیچ انسان عاقلی اموال سرمایه ای خودش را خرج نمی کند و بلکه از آن برای سرمایه گذاری بهره می برد ما هم حق نداریم این سرمایه ها و ذخایر خود را خرج کنیم. مطابق همین نگرش بوده که عالمان ما در طول این سال ها تلاش داشتند بسیاری از این علوم را از نااهلان دور نگاهدارند.

بزرگ ترین ذخیره ما وجود مقدس حضرت حجت عجل الله تعالی فرجه الشریف است. توصیه های فراوان شده است که حتی نام اصلی حضرت برده نشود. بعضی فکر می کنند این مربوط به زمان بنی عباس و شاهان جور بوده است ولی این گونه نیست بلکه غرض نوعی پنهان کاری و حتی استفاده غیر مستقیم است. یعنی در طول دوران غیبت باید این نام مخفی بماند. یک نگاه دوراندیش می دانسته که علنی کردن این نام موجب چه سوء استفاده هایی خواهد شد. شاید می خواسته بگوید نام حضرت مهدی علیه السلام نباید در هر جایی برده شود. از ذخایر و سرمایه ها گفتم تا به این جا برسم. امروز دانسته یا نادانسته کل ذخایر خود را به خطر انداخته ایم. حضرت مهدی علیه السلام فقط متعلق به ما نیست و باورهای شیعی با ما پایان نمی یابد. ما این باورها را باید به نسل های بعد از خود انتقال بدهیم. خدا هم با هیچ کس عقد اخوت نبسته است. دوران وحی هم به پایان رسیده است. با ندانم کاری و این که در خواب و بیداری به ما الهاماتی می شود کل این سرمایه ها را به خطر انداخته ایم. این که فکر کنیم خداوند عنایت خاصی به ما دارد خیالات باطلی بیش نیست. این که فکر کنیم قوم برگزیده ایم این هم خواب و رویا است. خداوند صبور است. آنها که امام حسین علیه السلام را می کشتند می دانستند بهترین بنده های خدا را می کشند و از آن طرف خداوند هم تمام این صحنه ها را می دید زیرا بصیر هم هست. ولی مشیتش بر این تعلق گرفت که اتفاق بیافتند. این که این معارف در دست ما هست هم دلیل بر خوبی و ویژه بودن ما نمی شود زیرا مطابق فرموده بزرگان چه بسا امثال ما فقط حمالان این علوم باشیم. همان طور که هستند کسانی که علم شان به خودشان بهره ای نمی رساند. ما باید این معارف را حفظ کنیم. حق تحریف و مصادره به نفع خود را نداریم. این که با افتخار می گویند آمریکاییان به دنبال حضرت می گردند خود نشان گر خطری اساسی است. از کجا معلوم شاید به دنبال شبیه ترین آدم جعلی می گردند تا او را به جای حضرت قالب کنند. چنان که کردند و با رجوع به تاریخ بابیت می توانیم ببینیم چه مصیبتی هم آفریدند که با درایت امیرکبیر یک کم غائله حل و فصل شد. اما امروز دشمن بسی زیرک تر و عالم تر است زیرا شیعه این گونه مشت خود را باز نکرده بود پس بیاییم برای خدا هم شده از این امانت ها به خوبی مراقبت بکنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 13:33  توسط هادی بیات  | 

 

يك پديده جالب در رانندگي ما هست حيفم آمد ننويسم. عجله دارد آدم به هر دليل، مي رسد به يك ماشيني كه راننده اش همين جوري تو حال خودش است يا چرت مي زند يا سيگار مي كشد و يا هر غلطي كه دلش خواست مي كند غير از رانندگي ! بوق بلند هم نه، يك بوق خبردار البته پس از مدتي طولاني معطلي كه آقا دستش را از دماغش دربياورد مثلا، يكهو بيدار مي شود و يك نگاه طلب كار به پشت مي اندازد كه انگار اين خيابان ارث پدري ايشان بوده و اين عقبي مرده خور. اگر ماشين عقبي مدل بالاتر و سريع تر بود احتمالا كنار مي رود اگر پيكاني، ژياني چيزي بود كه هيچ. در هر صورت بعد از راه دادن به اجبار تازه آقا به فكر غرور جريحه دار شده اش مي افتد پس دنده معكوس مي كشد و به گاز كه از تو سبقت بگيرد و يا اين كه اصلا راه نمي دهد بلكه همچين مي گازد كه انگار پارك ژوراسيك است و ماشين عقبي تيرانازوروس و از اين حرف ها !

 خدا وكيلي يك نفر از ما سبقت بگيرد ما بايد غرورمان لكه دار شود؟ اصلا اين جا جاي غرور است؟ اين چه غروري است كه در برابر قوي تر از خود له است و اصلا خاكي و لوطي ولي در برابر ضعيف تر از خود خرد كننده؟ ما ديگر چه قومي هستيم؟

يا بسيار ديده ايم كه ماشيني پشت سر ما مي ايد كه يك يا دو بچه در آن پدر خود را تشويق مي كنند كه مثلا از ما سبقت بگيرد. باباي بيچاره تا مي آيد سبقت بگيرد مي گازيم و ضايع اش مي كنيم و يا اصلا راه نمي دهيم. آخه اگر يك كمي به غرور آن بچه ها توجه كنيم مي ميريم؟

اين رشته سر دراز دارد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 17:43  توسط هادی بیات  | 

نمی دانم این خراب کردن بافت قدیمی شهرها به بهانه های مختلف تا کی ادامه خواهد یافت.شهر بزرگ شده، ماشین زیاد شده، دسترسی آتش نشانی و اورژانس به کوچه های تنگ و هزار بهانه ریز و درشت برای خراب کردن کوچه پس کوچه ها و خانه های بزرگ و کوچک قدیمی و باغ ها و باغچه ها و در یک کلام گذشته مان تا نسل جدیدمان راحت باشد. نسل جدید راحت نمی شود بلکه کسانی که با این نسل طرف هستند راحت می شوند. آدم بی هویت را راحت می شود له اش کرد. خیر سرمان تمدن چند هزار ساله داریم. بهترین کار این است که یک خط فرضی دور بافت قدیمی شهر بکشند و به هیچ وجه اجازه تخریب و اینها ندهند. فقط و فقط نوسازی و نگهداری آن هم زیر نظر کارشناسان. هر کس خواست بنای مدرن و راحت به قول خودش داشته باشد برود شهرک های اطراف و محل های جدید شهر. هزینه دارد و حتما هم هزینه دارد. قطعا هزینه ای که انسان برای حفظ هویتش می دهد بهترین هزینه هاست.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 13:27  توسط هادی بیات  | 

ومن یعظم شعائرالله فانها من تقوی القلوب

این آیه برای بچه مسلمان ترها! یک جور تکلیف ایجاد می کند. یعنی کسانی که می خواهند از حدود معمول ایمان به خدا فراتر بروند و به او نزدیک تر بشوند. خداوند می فرماید که تعظیم و بزرگ داشت شعارهای الهی از تقوا است یعنی نشان گر تقوای بزرگ دارنده است. اما شعارها کدام اند؟ ابتدا بگوییم که این از همین شعارهای بی بو و خاصیتی که می دهیم نیست بلکه در شعائر الهی نیات و باورهای انسان نقش دارند و نیز عمل انسان در اجرای آن بسیار مهم است. چند تا از شعارهای الهی را با هم مرور می کنیم تا قضیه روشن تر بشود.

مثلا نماز تکلیف است اما اول وقت خواندن آن شعار است. یعنی ما با اول وقت خواندن نماز برای دستور خداوند جدای از رفع تکلیف احترام نیز قائل می شویم. مثلا اذان شعار است. بلند گفتن اذان به قصد فراخواندن مردم و نیز زنده نگاه داشتن اسم نماز قطعا نمایشگر تقوا است. ممکن است بعضی فکر کنند در این جور کارها احتمال ریا و سوءاستفاده زیاد است. و قطعا این خطر وجود دارد ولی نمی شود کار تبلیغی برای دین را تعطیل کرد چون احتمال سوءاستفاده در آن می رود. در ضمن اگر این شعارها جا بیافتند و همه آن را انجام بدهند کم کم درست می شود. مثلا ایمان قلبی خوب است ولی ظاهر مومن داشتن شعار دینی است. امر به معروف جزو تکالیفی است که شرایطی دارد تا انجام شود و شاید اصلا آن شرایط فراهم نشود ولی گفتن از آن و احیای آن شعار دینی است. نکته:

با این حساب حکومت ما الان کلی با تقوا است زیرا در حال طرح این شعارها و تعظیم آنهاست.

در این که نظام اسلامی تلاش دارد بعضی از این شعارها را احیا و پیاده کند شکی نیست. اما باید حواس ها جمع این نکته باشد که دولت هایی که در جمهوری اسلامی سر کار آمده اند هر کدام با توجه به نوع نگاه شان در پی احیاء و پررنگ کردن بعضی از این شعائر بوده اند. حالا می خواستند چیزهای دیگری را قایم کنند و یا این که فرصت به نکوداشت آنها نرسید مطلبی است که باید روی آن دقت کنیم.

احساس من این است که در این سال ها باید یک بار دیگر روی شعائر تأکید شود ولی با دقت بیشتر. زیرا قرائن احوال نشان می دهد که نیات شوم با قدرت بیشتر مشغول استحمار مردم بینوا هستند. مثلا در بحث حضرت مهدی عجل الله فرجه الشریف شکی وجود ندارد که گفتن از آن حضرت و احیاء روایات و آیات و مسائل مربوط به انتظار فرج جزو شعائر مسلم الهی است. اما دیده ایم که چه راحت عده ای پیدا شده و می شوند و مردم را سیاه می کنند که ما یا با آن حضرت ارتباط داریم و یا این که اصلا خود آن حضرتیم!

در فلسفه این که در روایات از ما خواسته شده چنین افرادی را تکذیب کنیم می شود گفت که اسلام حساسیت عجیبی دارد بر این که الگوها و اسوه ها از بین انسان های معصوم و پاک انتخاب شوند. دلیل مخالفت اسلام با ریاکاری و مانند آن در این نکته است. فرد ریاکار بدون این که لیاقتش را داشته باشد تبدیل به الگو و اسوه می شود. در حالی که به گفته قرآن رسول خدا صلی الله و علیه و اله بهترین اسوه است و به فرموده خدا و ابلاغ آن حضرت بعد از ایشان ائمه معصومین صلوات الله علیهم اجمعین. حال فردی که خود را نظر کرده ایشان معرفی می کند و یا دارای ارتباط وثیق و امثال آن در حقیقت وارد عرصه ای شده که خداوند او را قطعا صالح بر این کار نمی داند. چون این فرد با این کار خود را در مرتبه ی آن بزرگان قرار می دهد. حال هر غلطی که بکند ممکن است از جانب مردم عوام به عنوان یک امر دینی جا بیافتد و پس از آن بدعتی حاصل می شود که نگو و نپرس. برای مثال معاویه آن وقت که به ضرب پول و زور روایات را به نفع خود جعل می کرد و خود را کاتب وحی و همراه پیامبر خدا صلوات الله علیه و اله در معراج می خواند دقیقا می دانست چه می کند. مردم نادانی که این حرف ها را باور می کردند، احتمالا در ابتدا نسبت به سلامت و پاکی پیامبر خدا صلی الله علیه و اله شک می کردند و یا این که اصلا اسلام را همین می دانستند، بعد رفتار غلط کسی مانند معاویه تبدیل به یک دستور دینی می شد و از همه مهم تر این که چون او را فردی موثق و مورد عنایت می دانستند از سرپیچی از فرامینش خودداری می کردند زیرا هم می ترسیدند که شاید این وضعیت شان از جانب خدا باشد و تکلیف شان صبر است و هم این که می ترسیدند به گناه بیافتند و طرف به راحتی کار خودش را پیش می برد. معاویه به راحتی کار را به جایی رساند که در منابر امیر مومنان علی علیه السلام را سب و لعن می کردند و کسی هم جلوگیری نمی کرد و سهل است برای خود شیرینی هم که شده همراهی می کردند.

با این تفاصیل مشخص می شود که مراقبت از تحریف و مورد سوءاستفاده قرار گرفتن یک شعار، خود یک شعار الهی است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 12:25  توسط هادی بیات  | 

رییس جمهور احمدی نژاد تقریبا در تمام سخنرانی هایش تقصیر ناکامی هایش را به گردن مافیا می اندازد. مافیایی چنان قدرتمند که دولت یکدست او را با تمام حمایت های آشکار و پنهانی که از آن می شود خیلی راحت می پیچاند و کارهایش را جلو می برد. عجیب قدرتمند است این مافیا زمین را گران می کند، سیمان را گران و کمیاب می کند، گوجه فرنگی را فراوان ولی گران می کند!، در ادارات رشوه و زد و بند را سازمان می دهد، باعث می شود نظام مالیاتی نارسا و حتی آلوده شود و از یکی زیاد بگیرد و از دیگری کم، مقابل کاهش نرخ سود بانکی می ایستد(با این که اگر سود کم شود اتفاقا به نفع مافیاست چون با رانت خودش راحت وام های میلیاردی کم بهره می گیرد و جریمه دیرکرد هم که ممنوع شده است و پس هم نمی دهد)،  باعث می شود نظام سهمیه بندی بنزین ناکارآمد جلوه کند (این هم از نوادر کشور ما است که با سهمیه بندی بنزین صف بنزین به وجود آمد یعنی مردم برای چه چیز اضافه ای در صف ایستاده اند خدا می داند)، ترافیک درست می کند، مردم را نسبت به کارامدی این دولت مشکوک می کند  و هزار درد بی درمان دیگر که مافیا باعث و بانی آن است خذله الله.

این چیزهایی که احمدی نژاد می گوید واقعیت است. یعنی الکی نمی شود همه چیز به هم بخورد. قطعا این دولت هم از نظر مادی و معنوی دلش نمی خواهد ناموفق جلوه کند. اما کجاست آن مافیا که این قدر قدرتمند است؟ من فکر می کنم این مافیا تمام مردم ایران و دولتیان با هم هستند. یعنی دنبال فرد خاص گشتن کاری بیهوده است. البته انکار نمی کنم این مطلب را که آدم ها و تشکیلاتی هستند در همین کشور عزیز که آن قدر پول دارند که راحت می توانند دولت ها را گرفتار بکنند. یادم هست در زمان روزنامه سلام(ره) در آن جا مطلبی بود درباره یک بابایی که اتفاقا از اصلاح طلب ها هم نبود و گرنه من می شناختمش، آن زمان به دنبال خرید ملک نمایشگاه بین المللی به قیمت روز و حتی دادن معوض در نقطه دیگری از تهران بود. به قیمت همان زمان حساب کنیم می فهمیم که طرف خیلی کلفت بوده و الان ثروتی هم پایه یک دولت دارد. اما دردهای ریشه ای تر هم هست. در واقع ما همه مان یک مافیا در درون مان داریم. مافیا در دولت یعنی نادانی و جهل به اداره کشور و به کار گیری روش های حکومت داری دوران قوقولی شاه که نتیجه اش همین می شود. مافیا در ملت یعنی ما عادت نداریم فردی را که برای مسئولیتی انتخاب کردیم از حیث کردار و گفتار کنترلش بکنیم. حرف هایش و قول هایش را پی گیری کنیم. او را بازخواست کنیم. در اسلام دستوراتی هست که متاسفانه به خاطر به کارگیری غلط و استفاده عالمان بی عمل از آنها از خاصیت افتاده اند و یا دارند می افتند. امیرمومنان علیه السلام خودش مردم را تحریک می کرد که حرف بزنند و اعتراض کنند. احترام الکی و بی قاعده نکنند(تذکرش به مردم انبار به خاطر دویدن دنبال اسب حضرت واقعا شاهکار است. ای خدا این ایرانی ها از اول مشکل داشتند). محمد رضا حکیمی روایتی آورده از امام صادق علیه السلام در این کتاب آخری اش که آقا به مردم زمان خود و همه زمان ها می فرماید برای مقابله با ظلم ظالمان انقلاب کنید!(نزدیک به این مضمون). امام خمینی می فرمود اصلا قرآن کتاب تحریک است. مافیای درون ما یا همان نفس مان ما را به خوردن و خوابیدن و بی خبری محض دعوت می کند. گناه فقط عین این کبائر و صغائر نوشته در کتب نیست. یک کم فکر کنیم و آنها را با مسائل روزگارمان تطبیق بدهیم می بینیم گناه این است که ببینی یک نفر ، مسئول و غیرمسئول کار خطایی می کند و تو ساکت باشی. نمی توانیم سرمان در لاک مان فرو ببریم و در مسجد و حسینیه به نماز و دعا وقت مان را بگذرانیم و نسبت به مسائل اطراف مان بی تفاوت باشیم. بله بر اثر دوری از مردم و توفیق اجباری کم گناه کردن ممکن است صفای باطنی هم ایجاد شود و کشف و کراماتی هم برای مان ایجاد گردد ولی به خدای بزرگ قسم فقط برای این دنیا است و در آن عالم همه اینها را به خاطر بی تفاوتی مان به امور مسلمین بر سرمان خواهند کوفت حال هزاران مرید هم داشته باشیم چون اصلا مسلمان از دنیا نمی رویم زیرا پیامبر خدا صلی الله علیه و اله فرمود من اصبح فلم یهتم بامور المسلمین فلیس بمسلم. هر کس صبح کند و اهتمام به حل مشکلات مسلمین نداشته باشد مسلمان نیست. خودتان را هم گول نزنید اهتمام دوتا وام جور کردن و جهیزیه ردیف کردن نیست. نمی توانید مسئولیت فهمیدن را به کس دیگر تفویض بکنید. خداوند به ماها آبرویی داده است و در موقع مقتضی باید بدهیم حال هرکه معروف تر و مورد توجه تر مسئولیتش بیشتر.     

پس به دنبال مافیا نباید دور برویم مافیا همین جاست.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:18  توسط هادی بیات  | 

یک کتابی در نمایشگاه دیدم خاطرات یکی ازتاجرهای تبریز بود که در  گیرودار مشروطه خواهی در آن شهر به کسب و کار مشغول بوده است. بن کارت های کتاب در نمایشگاه تعطیل بودند و ما هم پول هایمان تمام شده بود نشد بخرمش ولی سرسری نگاهی به مقدمه اش کردم یک چیزجالب نوشته بود این مصحح. نوشته بود برای خیلی از تجار و اهل اقتصاد تبریز و بسیاری از کسانی که در آن زمان زندگی می کرده اند مشروطه درد اول نبوده است. مسائل تجاری و اقتصادی و دل مشغولیات دیگر داشته اند که همچین کمتر از مشروطه طلبی برایشان اهمیت نداشته است. یعنی مشروطه خواهان نتوانسته بودند مشروطه خواهی را خواسته و دغدغه اول مردم بکنند و تبدیل شد به دعوای خودشان با حکومت وقت. یک چیزی به نظرم آمد و آن این که در طول این صد ساله مشروطه اوضاع همین بوده است. در ایران دعوا دعوای نخبگان بوده و متأسفانه مردم عادی و حتی غیرعادی! کمتر به این بحث ها وارد شده اند. این یکی از جواب های آن سوال مقدر است که چرا صد سال است دغدغه ما عوض نشده و مشکلات ما هم همان مشکل ها است. درد قانون و یکسان بودن همه در برابر آن، تفکیک قوا، حکومت های خودکامه، دموکراسی خواهی و مانند اینها. چون که ما خودمان عوض نشده ایم. مردم که همین ماها باشیم تغییری نکرده اند. صد سال دیگر هم بگذرد حرف مرد(بخوانید مردم) یکی است. این است که می گویم باید به هر شکل که شده با مردم روبه رو شد و دغدغه ها را انتقال داد.   

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:39  توسط هادی بیات  | 

یک عکسی در روزنامه کارگزاران بود از ژان پل سارتر که به نظرم در حال روزنامه فروشی بود. با خودم فکر کردم که بد نیست روشنفکران ما و نیز کسانی که اهل دردند و مسائل را خوب می فهمند گاهی از این کارها هم بکنند. یعنی راهی برای روبه رو شدن با مردم و مستقیما حرف های آنها را دیدن و شنیدن و فهمیدن. مثلا آرایشگری یا لبو و باقالا فروشی، رانندگی تاکسی و مسافرکشی، نمکی و نان خشکی، فروشندگی در بقالی ها و از این کارها. خیلی از این بزرگان کتاب فروشی می کنند ولی اولا کتاب دیگر کالای لوکس است. و دوم این که مخاطب با فرهنگ خاص دارد که در ایران بسیار در اقلیت اند. ولی چون رقم نسبتا بالایی دارند معمولا این بزرگان احساس می کنند پایگاه مردمی قوی دارند. ولی در حقیقت حرف آنها برای مردم گنگ است و از آن طرف هم حتما خواسته های مردم را پیش پا افتاده و سطح پایین تلقی می کنند. به این ترتیب چاره ای نیست جز این که مدتی به میان مردم بروند و هم حرف های خودشان را به گوش مردم برسانند و هم حرف هایشان را بشنوند. اگر مردم بدانند فلان آدم که سرش به تنش می ارزد در فلان جا مثلا باقالا می فروشد اولش می گویند چه کاسه ای زیر نیم کاسه است ولی بعد کم کم می آیند و هم یک چیزی یاد می گیرند و هم باقالی مضبوطی می خورند و هم یک رابطه متقابل و همدلی ایجاد می شود که نگو نپرس و قطع بدانید می شود کلی باقالی فروخت.

 اما در ابتدا باید صاحبان بینش به این مطلب برسند که مخاطبان تکراری چند صدهزارتایی که دارند تمام مردم ایران نیستند هرچند که از نظر مالی ایشان را تأمین کنند و مهم تر این که رسالت ایشان برای عده خاص نیست این بزرگان با کلیتی به نام ایران طرف اند. مردم به خودی خود به مراسم این گونه افراد نمی روند. نه وقت دارند و نه حال. باید راهی پیدا کرد که در زمان هایی که مردم با تمام مشغله شان از آنها نمی گذرند با آنها رو به رو شد و پیام را انتقال داد. مثلا مردم از شکم نمی گذرند. از کفش و لباس هم همین طور. یادمان باشد پیامبران خدا خودشان سراغ مردم می رفتند و آنها را توجیه می کردند وگرنه ابلاغ با نشستن در خانه، کتابخانه، حجره، گالری و مانند اینها نمی شود. کلاس دانشگاه ها و مدارس هم کم کم دارد از دست آدم های عالم خارج می شود به دست بوس ها سپرده می شود. باید جنبید و راه های نو را امتحان کرد.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 13:22  توسط هادی بیات  | 

انسان باید همه چیز را ابتدا از خدا بخواهد و بعد برای به دست آوردنش تلاش کند. اگر برای انجام آن خواسته خیز برندارد شرایط برآورده شدن آن فراهم نمی شود.

اگر انسان به این مطلب برسد که خداوند بر انجام هرکاری تواناست و در نتیجه انجام خواسته او برای خداوند هیچ کاری ندارد به استجابت نزدیک شده است.

اگر انسان باور کند که خداوند مطابق فرموده خودش که ادعونی استجب لکم، اگر خوانده شود قطعا استجابت خواهد کرد، به برآورده شدن دعایش نزدیک شده است.

اگر انسان از همه کس ناامید شده و فقط به درگاه خداوند اعلام نیاز کند و از دیگران نه تنها انتظاری نداشته باشد بلکه آنها را ناتوان از برآورده کردن حاجتش بداند به استجابت دعایش نزدیک است.

اصرار فراموش نشود. با تمام وجود یک پارچه دعا کند و بخواهد و مراقب باشد چیزی در عمق وجودش خواسته اش را نفی نکند. این سخن دو پهلو دارد. یکی این که نمی شود در دل میل به زهد داشت ولی بر لب درخواست مال و منال دنیا کرد. این درخواست صادقانه نیست.

دیگری مقاومت های نفس است مثلا بر لب عاقبت بخیری و دین و ایمان بخواهد ولی دلش میل به لذائذ دنیا داشته باشد این درخواست هم مانند بالایی دروغ و در حکم کلاه گذاشتن بر سر خود است. این دو بعد موانع دعای خالصانه اند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:1  توسط هادی بیات  | 

در ماجرای ترور امام علی علیه السلام قطعا جهل، جمود و تحجر نقش اصلی را داشته است. اما نمی شود خط دهی بنی امیه و در رأس آن معاویه را انکار کرد. این چه ترور دسته جمعی ای است که فقط یکی اش به نتیجه می رسد؟

بعضی از متفکرین مصری در ماجرای ترور خلیفه دوم معتقدند که بنی امیه دخالت داشته است. زیرا عمر در سال های آخر تصمیم داشته دست آنها را از حکومت کوتاه کند به خصوص معاویه را از شام بردارد و الی آخر. اگر این فرض درست باشد خیلی جالب می شود زیرا کاری را بنی امیه می کند و بعضی از غالیان شیعه با افتخار آن را به خود می چسبانند و تبعاتش را هم بگیر و بیا.

در ماجرای هولوکاست یک عده مسیحی خونخوار افتاده اند جان یک عده یهودی و آنها را زنده و مرده در کوره های آدم سوزی سوزانده اند بعد دوباره یک عده بدو بدو می روند وسط و خودشان را قاطی ماجرایی می کنند که ربطی به آنها و ما ندارد ولی تبعاتش گردن همه مان را می گیرد. بدبختی این است که در گذشته و حال در بعضی محافل ایرانی با افتخار از آریایی بودن هیتلر یاد می شود. یعنی درد کهنه است.

چند مثال به روز می زنم.

مثال تلخ اول: ده یازده سالی از دو خرداد می گذرد. بعد از پیروزی مردم بر اقتدار در آن روز غریب بسیاری از جوانان پر شر و شور فکر می کردند که وقت آن است که یک انتقامی از باعث و بانی تمامی مشکلات ایران بگیرند. تقریبا برای همه معلوم بود که باید حال آقای هاشمی را می گرفتند. این معلوم بودن از کجا می آمد؟ اکنون پس از گذشتن سالیان زیاد و با کنار هم قرار دادن نقل قول ها و اطلاعات تازه می شود بهتر فهمید که چه شده است. محسن آرمین در مصاحبه ای می گفت که در دوران طلایی دوم خرداد آن اوایل یک مطالب بی امضایی به صورت فاکس یا شکل دیگر به روزنامه ها می رفت که افشاگری هایی علیه این و آن در آن بود مطابق قرائن درباره آقای هاشمی هم مطلب زیاد بوده است. جالب است که روزنامه ها علیرغم تذکر امثال محسن آرمین آنها را با حرص و ولع به چاپ می رسانده اند. نتیجه اش هم که معلوم است.

یعنی جریانی با دست خود دوم خردادی ها یکی از بازوهای اصلی نظام و متعادل کننده حاکمیت را به راحتی قطع کرد. و بعدها موقعی سراغ آقای هاشمی رفتند که دیگر قدرتی نداشت. اصلاح طلبان هم در زمین زدنش نقش اساسی داشتند. اخیرا محمد هاشمی گفت پشت قضیه تخریب آقای هاشمی به دست اصلاح طلبان دست جریان اقتدار گرا دیده می شود. چه فایده ای دارد؟ شاید در آینده آدم لااقل حساب شده تر عمل کند ولی چه کنیم که گسست نسلی و سرعت دگرگونی جامعه باعث شده که آدم هایی با فاصله سنی کم همدیگر را تحویل نمی گیرند و آن کوچک تره اصلا حرف بزرگ تره را نمی فهمد چه برسد به این که به تجربیاتش گوش دهد، بفهمد و به کار بگیرد.

مثال تلخ دوم: در ماجرای مجلس هفتم و ریاست جمهوری نهم معلوم شد که جریانی که جمهوریت را قبول ندارد و از ابتدا به دنبال پنچر کردن نهادهای دموکراتیک و ناکار کردن آنها بوده و می خواسته یک چیزی در مایه های خلافت در ایران راه بیاندازد(حالا با امام زمان عجل الله تعالی فرجه که امام زنده است و نه خلیفه چه می خواهند بکنند بماند) دنبال فرصتی بوده و متاسفانه بر و بچز اصلاح طلب سوتی داده اند. رد صلاحیت گسترده برای مجلس هفتم کمی خنثی شده بود و قاعدتا اقلیت صد و ده بیست نفری در مجلس شکل می گرفت. در آن صورت حداد عادل رییس مجلس نمی شد و دولت نهم هم نمی توانست این گونه با مجلس بازی کند. مجلس هفتم پروژه ناکار کردن نهاد مجلس و پارلمان را به رهبری هیئت رییسه مجلس خوب به پایان رساند. نهاد مدنی منتخب مردم الان دیگر با سیب زمینی فرقی ندارد. دولتیان هم کاملا راه را برای یک گونه از خلافت مدرن آماده کرده اند. به نظرم آقای کروبی این مطلب را زودتر از همه فهمید. با استعفای کاندیداهای تأییدصلاحیت شده که اتفاقا همه احتمال رای بالایی داشتند مجلس را از دست دادیم و این توده بی هویت به نام مجلس شکل گرفت که دقیقا آن چیزی بود که اقتدار می خواست. پروژه ای که برای مجالس نهم و دهم اگر می توانستند تصمیم داشتند انجام بدهند با خبط بچه ها که به نظر کلی هم انقلابی می آمد، عملی شد. راستی چه کسانی بیشتر از همه اصرار داشتند که باید استعفا داد و از این کارها؟

مسیر نابود کردن قوه مجریه و تبدیل آن به وزیر دست راست و اینها هم که با قدرت پی گرفته می شود. بعدها مثال های دیگری هم خواهم زد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:32  توسط هادی بیات  | 

آیا اگر کسی که خودش می داند صلاحیت به دست گرفتن یک مقام خاص را ندارد، با حکم یا پیشنهاد یک مقام بالاتر می تواند آن مقام را اشغال کند و حقوقی که می گیرد حلال است و او می تواند از خودش سلب مسئولیت کند؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:52  توسط هادی بیات  | 

اگر کسی به ضرب رد صلاحیت رقیب به نمایندگی مجلس دست بیابد، حقوقی که می گیرد چه حکمی دارد؟ اگر کسی با استفاده از امکانات بیت المال مانند تلویزیون، تریبون های نماز جمعه و مانند آن، مساجد(قبلا بیت المال نبود ولی الان عملا حاکمیت امام جماعت انتخاب می کند و حقوق می دهد)، یعنی موقعیت نابرابر(همان بی عدالتی و ظلم) بتواند وارد مجلس بشود آیا جدا از سوال از مشروع بودن حقوق اش، قوانینی که تصویب می کند لازم الاجرایند و در نظام ما که اسلامی است مشروع محسوب می شوند؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:50  توسط هادی بیات  | 

نرخ تورم اعلامی از جانب دولت هیچ هم خوانی ای با حقوق کارمندان متبوعش ندارد. و همیشه حقوق کارمندان هفت هشت درصد از این تورم اعلام شده و بیست سی درصد از تورم واقعی کمتر بوده است. در  حالی که درآمد دولت ظاهرا کمتر نشده که بسیار بیشتر هم شده است و قیمت زندگی کردن هم که معلوم است. این یعنی کارمندان کمتر از میزانی که کار می کنند حقوق می گیرند. حال آنها برای جبران این کسری حقوق شان چه باید بکنند؟ آیا اگر از کار کم بگذارند حرام کرده اند؟ اگر اضافه کاری بمانند ولی جوک بگویند، چایی بخورند، جدول حل بکنند و یا گل کوچک بازی بکنند حقوق دریافتی شان حرام می شود و یا ضامن اند؟ آیا آنان به عنوان تقاص حقوق کمتری که دریافت می کنند حق ندارند از اموال عمومی بردارند؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:48  توسط هادی بیات  | 

بحمدلله والمنه در تهران نمایندگان تا حالا با همان ترکیب مرحله اول رأی آورده اند و مردم همیشه در صحنه خیلی باحال لیست منتخب دولت اصول گرا، وزارت کشور اصول گرا، شورای نگهبان اصول گرا، ناظر اصول گرا، قاضی اصول گرا، شاکی اصول گرا و غیره اصول گرا را انتخاب کرده اند. تا کور شود هر آن که نتواند دید.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 17:40  توسط هادی بیات  | 

مطابق اساطیر یونان و روم باستان یکی از مراحلی که هراکلس(هرکول) باید اجبارا از سر می گذرانید پاک کردن طویله های اوژیاس بود. طویله های اوژیاس محل نگهداری تعداد زیادی گاو بود که بر اثر عدم رسیدگی در طی سالیان دراز آلودگی بیش از حد تصوری بر آن مستولی شده بود. گاوها کم کم با زندگی در وضعیت جدید خو گرفته و بر اثر مصرف گند و کثافات(و جهش سلولی و از این صحبت ها)تبدیل به موجودات وحشی و غیر قابل کنترلی شده بودند.

هرکول تصمیم گرفت با شکستن سد آبی که در بالا دست این محل قرار داشت یک هو آب را بر این محل سرازیر سازد و با یک حرکت انقلابی آن جا را پاک کند. تا این جا روایت اسطوره بود و از این پس روایت مرحوم جمال زاده است.

هرکول قضیه را با مسوولان شهری که این طویله در آن قرار داشت در میان گذاشت. فضولات گاوها به مرور از طویله به بیرون نشت کرده و تمام شهر را دربر گرفته بود. به طوری که سالیان سال بود بچه ها در میان این گند بزرگ می شدند و یادشان نمی آمد که وضعیتی دیگر جز این وضعیت هم بوده است یا می تواند باشد. ایشان دور هم نشستند و جلسه ها و سمینارها و کنفرانس ها برگذار کردند تا ببینند که با این گاوها چه کنند. یکی از حاضرین به ایشان گوشزد کرد که فضولات این گاوها تپه هایی به وجود آورده که محل بازی و تفریح بچه هاست. آن دیگری گفت که از این فضولات کود و عطر و انواع مواد تهیه می کنیم و یا در داخل می فروشیم یا به خارج صادر می کنیم. چه صنایع عظیمی که بر مبنای این ثروت خدادادی و لایزال بنا نشده اند. یک نفر دیگر افاضه فرمود که این همه رشته علمی که بر مبنای کود و کودشناسی و فرآوری کود و پهن و امثال آن در دانشگاه هایمان تدریس می شود. روانشناسی گفت خانواده هایی که با این فضولات بزرگ شده اند اگر آن را در بین خود نیابند چه خواهند کشید و چه بیماری های روانی که پس از آن رواج نخواهد یافت. کم کم واقعیت بر همه آشکار گردید. فضولات جزیی از زندگی و حیات مردم شده بود. با آن و در آن زندگی می کردند، مطالعه و تدریس اش می کردند، از آن گذران زندگی می کردند و خلاصه همه چیزشان با آن گره خورده بود. حالا یک هرکولی پیدا شده بود و می خواست یک هو همه آمال و ارزوهای آنان را بر باد د هد. پس جلسه کردند و محترمانه عذر هرکول را خواستند. حالا شما بگویید هرکول باید چه کند؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:50  توسط هادی بیات  |