تبليغاتX
نظرات شخصی هادی بیات...

نظرات شخصی هادی بیات...


خدا رحمت كند كيومرث صابري را. گل بود و آقا بود و گل آقا برازنده اش بود. مرداني مانند او به آدم ياد مي دهند كه دنيا ارزش جدي گرفتن ندارد. وهرچه با اين دنيا به شوخي برگذار كني راحت تر مي گذرد.

از آن روزي كه يادگرفتيم اين دستور العمل گل آقايي رو، شروع كرديم به دنيا خنديدن. و از آن جايي كه عالم دار مكافات است! دنيا هم شروع كرد به ما خنديدن. هرچه دنيا خنديد ما هم خنديديم و اين خنده هاي ما اونهايي را كه تلاش كرده و مي كنند ما را ناراحت ببينند عصبي مي كند.

اما روزهايي بود كه ما خيلي خنديديم. مثلا يكي از وقت هايي كه خيلي بلند خنديديم آن موقع بود كه حاج آقا را براي خبرگان ردصلاحيت كردند و آي ما خنديديم. حاج آقا هم خيلي مي خنديد! وقتي يك عده را تأييد كردند كه واقعا حق شان نبود بيشتر خنديديم.

بعد يك اتفاق خنده دارتر افتاد. حاج آقا را در انتخابات مجلس رد صلاحيت كردند. آقا ما دل درد گرفتيم از خنده. حساب كن دوازده سال نماينده باشي و خانواده ات جمعا روزها و شب ها چهار پنج ساعت بيشتر نبينندت! بعد يهو خانه نشين شوي! خنده دار است ديگر. مضحك تر اين كه كساني ردت كنند كه تو چندي پيش سوادشان را زير سوال برده اي. راستي يادم رفت بگويم آن روز كه حاج آقا در مجلس در نطق پيش از دستور خدمت آن بينواها مي رسيد ما اين طرف داشتيم هرهر مي خنديديم.

فقط چهارده خرداد كه امام (ره) فوت كرد ما نخنديديم. چون گريه نمي گذاشت. وگرنه اوضاع خط امام از همان موقع داشت خنده دار مي شد. بعد همين جور خدمت همه مون رسيدند و ما خنديديم. اونا شاكي تر شدند و ما بيشتر خنديديم. تهمت زدند ما ريسه رفتيم.

دوم خرداد اومد يك كم مكث كرديم. شك ورمون داشت. اصلا خنده دار نبود ولي ما چون عادت كرده بوديم كلي خنديديم. مجلس ششم اومد رفقا اون جا جمع شده بودند اونها تو مجلس با اقتدار درگير شدند ما هم اين ور هرهر خنديديم. بعد همه شون رو رد صلاحيت كردند آقا ما خنديديم.

تا اين كه يكي اومد كه كركر خنده بود. هي اس ام اس ميومد ما مي خونديم و مي خنديديم. الان سه سالي است كه من رودل كردم از خنده. ولي خنده دارترين اتفاق حالا افتاده. اوني كه فكر مي كرد خيلي كارش درسته و به همه تهمت مي زد و براي همه پرونده درست مي كرد يك هو يكي پيدا شده به خودش مي گه اصلا تو كي هستي؟ از كجا اومدي؟ بعد اون بابا كم آورده شروع كرده فحش دادن و ما هم هي داريم مي خنديم.

عجيبه پريروز خوندم رطوبت سد سيوند هواي منطقه پاسارگاد رو شرجي كرده و اين يعني نابودي قبر كوروش! شهردار منطقه ميگه رطوبت چند برابر حد مجاز شده. حالا ما بخنديم يا نه؟ نمي دونم. خنده دار كه هست. ولي من خنده ام نمي گيره.

يك يارويي پيدا شده آبروي هم اونايي رو كه آبروي بقيه رو بردني همين طور نيگاه مي كردن رو برده! حالا بخنديم يا نه؟ نمي دونم. با اين كه با آبروي ما چندين ساله كه بازي شده نمي تونم به اينا بخندم. راست يا دروغ سخته. حالا تهمت هم كه باشه ديگه هيچي.

ولي نمي شه كه نخنديم پس بايد يه بهانه اي پيدا كنيم. بياييم نه به خود آبروريختن كه به بازي هاي دنيا بخنديم. بهشت و جهنم قطعا هست ولي اين كه به اين زودي قبل از اين كه كسي يادش بره دنيا مي زنه تو برجك آدم ها واقعا خنده داره. اين كه هنوز مردم جنايات سعيد امامي يادشون نرفته بعد يك هو براش زيارت نامه دربيارن خيلي خنده داره. پس علي الحساب به همين ها مي خنديم تا بعد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 23:49  توسط هادی بیات  | 

یک موقع هایی روی تن آدم یک زخم هایی پیدا می شود. خیلی کوچک اند و بی آزار. بعد آدم نمی دانم چه مرضی دارد که شروع می کند به ور رفتن با آن. تا جایی که زخم حساس می شود و فقط کافی است دست از کنار آن رد بشود خون راه می افتد و عفونی می شود و هزار مشکل دیگر.

این راجع به زخم بود. ولی گاهی اصلا زخمی نیست. مثلا کسانی که ناخن شان را می جوند یا دندان به هم می سایند یا موهای شان را می کنند و یا آن کار دیگر می کنند! اینها مشکل درونی دارند ولی این مشکل درونی به خودآزاری می رسد. به جای حل مشکل خود جاهای دیگر بدن را هم مورد اذیت و آزار قرار می دهند.

دانشگاه ما به خاطر دست اندازی های نیروهای بیرونی که هیچ نسبتی با علم و دانش ندارند زخمی شده و این زخم الان ناسور شده است. دانشگاه به کل رفتارهای حاکمیت با بدبینی نگاه می کند. اگر عقلا وسط نیایند کم کم کار به جایی می رسد که جای هیچ آشتی نماند. رادیکالیسم هم که بدترین راه است.

می شد درمانش کرد ولی به جای درمان شروع کردند به ور رفتن و استخوان لای زخم گذاشتند. عده ای بدشان نمی آید دانشگاه و دانشجو به عنوان یک مشکل جلوه کنند. در حالی که آنها کاری به کار کسی یا چیزی ندارند. فقط می خواهند آزاد باشند تا دانش بیآموزند و بیآموزانند.

و البته مشکل خود دانایی است. دانستن و فهمیدن برای عده ای قابل تحمل نیست. همین که تو بخواهی کاری بکنی که دوست داری همه آن را خدمت بدانند و به به و چه چه کنند و در همان زمان دانایی یک فرد او را وادارد که به تو و به همه بگوید این ره که تو می روی به ترکستان است، بزرگ ترین ایراد است.

این جاست که دانستن دیگر حق نیست.

اما در یکی از سایت ها خواندم که گفته اند برای آن مدیر مظلوم! تله گذاشته اند. این هم از آن ادعاهاست. همه می دانند و اتفاقا دم خروس اش هم اخیرا در حضور سردار رادان آشکار شد. همه شرکت کردیم در کلاس تله گذاری صدا و سیمای اسلامی! که یک خانم از آنهایی که در آن سازمان زیاد پیدا می شود را بزک دوزک کردند و فرستادند سراغ یک عده جوان بدبخت تا ثابت کنند آدم شهوت دارد و فقط حضرت یوسف علیه السلام است که از این عرصه ها می تواند بگریزد!

وقتی مدعیان از کثیف ترین روش ها استفاده می کنند تا روش های کیلویی خودشان را اثبات کنند باید منتظر روزی باشند که بقیه از همین تله ها استفاده کنند و چه بسا مدعیان داخل آن بیافتند. این جاست که می گویند گذر پوست به دباغ خانه می افتد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 8:35  توسط هادی بیات  | 

آقاي كدخدايي گفته اند كه نظر اخير آيةالله جنتي مبني بر اين كه نمايندگان مجلس اعتبار نامه آن عده از نمايندگان را كه در تأييد صلاحيت شان از زير دست شوراي نگهبان در رفته بودند رد كنند، نظر شخصي ايشان بوده است و نه نظر شوراي نگهبان!

آقاي جنتي دبير شوراي نگهبان است. مجتهد و فقيه هم هست. ايشان مصوبات مجلس را از حيث مخالفت با قانون اساسي و شرع بررسي مي كند و نظرش همراه با بقيه اعضاء، فصل الخطاب است. عضو مجمع تشخيص مملكت هم هست. امام جمعه تهران هم هست. اختيار رد و تأييد صلاحيت نمايندگان مجلس شوراي اسلامي را هم كه خودشان براي خودشان تفسير كرده اند و نمايندگان خبرگان را هم آن مجلس محترم به ايشان محول كرده است. جاهاي ديگري هم هست كه ما يا مي دانيم و يا نمي دانيم و مهم هم نيست!

به نظر شما ايشان تا حالا چند بار نظر شخصي اش را گفته است و چند بار نظر شوراي نگهبان را؟ چند بار از موضع يك فقيه و مجتهد حرف زده است و چند بار يك روحاني عادي؟ موقعي كه امام جمعه تهران است از كدام موضع صحبت مي كند؟ آيا قابل تصور است كه يك فرد چندين تريبون مهم مملكتي در دستش باشد و هر بار از يكي از آنها چيزي بگويد كه با سرنوشت كلي آدم يا حتي ايران مربوط باشد، بعد هربار از يك موضع بگويد و هيچ كدام اينها را هم در يكديگر دخالت ندهد يا داده است و ما نفهميده ايم؟

آيا ايشان كه مثلا اختيار رد و تأييد صلاحيت نمايندگان مجلس را دارد و ايشان هم اكثريت شان به همين دليل هوايش را دارند، هنگامي كه از نمايندگان مجلس چيزي را مي خواهد، آنها چه حالي بهشان دست مي دهد؟ مي توانند نكنند؟ آيا مي شود گفت نظر شخصي اش بوده است؟ آيا اگر نمايندگان حرفش را گوش ندهند دور بعد يا در همين سخنراني هاي نماز جمعه آنها را با خاك يكسان نخواهد كرد!؟

چه بگويم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 1:17  توسط هادی بیات  | 

دیدن تصاویر مدرسه علمیه ویران شده ای در نیشابور که قدمتی تا عصر تیموریان داشته مرا واداشت که این چند خط را بنویسم. مدرسه ای که حداقل چهارصد سال مداوم دایر بوده و عید همین امسال در هیاهوی شلوغی جاده شمال و سهمیه بنزین با لودر و بیل مکانیکی نابود شده است.

فرهنگ مجموعه ای است از آداب، رسوم، باورها، ادبیات، ابنیه و نوع معماری، دین و خیلی چیزهای دیگر که در همین مایه ها قرار دارند. میراث فرهنگی قرار است همین چیزها باشد که به ما ارث رسیده است. یعنی با نگاه به میراث فرهنگی ما می فهمیم در گذشته چه می کرده ایم و با توجه به همین میراث است که فرهنگ ادامه می یابد و به شکل رسم و سنت و از این جور چیزها خودش را نشان می دهد. اگر توجه به میراث گذشتگان نباشد و مورد توجه قرار نگیرد انسان تبدیل به موجودی بی هویت می شود. این موجود را می شود به هر شکلی درآورد. چون او چیزی نیست جز یک هویت بی شکل.

هر سنت یا هر میراثی قابل دفاع نیست. هم متون دینی ما این را می گوید و هم عقل مان بر آن صحه می گذارد. اما همان را هم باید حفظ کرد. نه به صورت یک سنت جاری بلکه می توان آن را مکتوب کرد. مثلا ما در گذشته خودمان هم کم غارت گر نبوده ایم. رسم نادر و آغا محمدخان و مانند اینها را نمی شود زنده نگاه داشت ولی نباید فراموش شود و جایش در کتب و مقالات و میراث مکتوب است. و مانند اینها.

بی آزار ترین میراث گذشته ما بناهای تاریخی هستند. هیچ چیز مانند حضور در یک اثر تاریخی حس و حال گذشته را به آدمی انتقال نمی دهد. برای درک مطلب احتیاجی نیست مثال های دور و دراز بزنم همان خانه و کوچه ای که در آن بازی کرده و بالیده ایم برای مان هزاران خاطره دارند. حال اگر کمی مطالعات تاریخی باشد و کمی هم علاقه به میراث کافی است تا هنگامی که در جایی مانند مسجد امام(شاه) اصفهان حضور پیدا می کنی برای لحظاتی بایستی و شاید صدای امام مسجد را از پشت چهارصدسال تاریخ بشنوی.

گفتم که این بناها واقعا بی آزارند. بدبختانه قدیم ها مد بود که با رفتن حاکمی و آمدن حاکم دیگر آثار قبلی را با خاک به معنای واقعی کلمه، یکسان می کردند. بعد از انقلاب هم خیلی ها که فکر می کردند اتفاق آن چنانی افتاده سعی در این کار داشتند که الحمدلله ناکام ماندند.

اما حاکمان دیگری اخیرا پیدا شده اند که به دلیل دیگری خدمت میراث می رسند. شاید شاهان از ترس بازگشت شاه قبلی حال یا خودش و یا تخم و ترکه اش دست به ویران کردن و کور و کر کردن و حتی کشتن ولد و اولاد شاه قبلی می کردند ولی اکنون دلیل این ویران کردن چیزی نیست جز پول و درآمد. بهانه های عوام پسند هم برایش جور می شود. نمی گویم محکمه پسند که ایشان را به هیچ محکمه ای راه نیست. تا خداوند کاری بکند.

آن برج لعنتی در اصفهان که از داخل میدان نقش جهان دیده می شد. تله کابین گنج نامه بیستون. ریل قطاری که از نزدیکی نقش رستم می گذرد و خیلی چیزهای دیگر مثل همین نیشابور که دیر می شنویم و جاهای دیگر که اصلا نمی شنویم.

در همین قم ما که واقعا شهر بی دفاع است امام زاده ای هست به نام خاکفرج که اتفاقا مادر حضرت امام(ره) در آن دفن است. الان مدفن این خانم یا در باغچه امامزاده افتاده یا در پیاده روی بیرون آن. خود بنای تاریخی که خراب شد و جایش یک بنای آجر سه سانتی! ساختند. چاهی در آن جا بود که قبل از اسلام کنده شده بود و قمی های معتقد از آن تربت درمی آوردند. آن چاه را هم پر کردند. یک گنبد دیگر پشت امام زاده بود که مثل این که هشتصد سالی عمر داشت که آن را هم خراب کردند که جایش بیمارستان بسازند. یک ساختمان نیمه تمام آن جا هست که بر ویرانه های یک منطقه باستانی ساخته و چندین سال است که همان طور رها شده است.

همین اتفاق در تقاطع خیابان عمار یاسر و چهارمردان قم افتاده است. آن جا هم گنبدی تاریخی بود و بنایی باستانی که اکنون نیست و به جایش مدرسه علمیه ای ساخته شده و البته مغازه هایی در خیابان دارد که به اجاره داده شده اند.

این همان بلایی است که در نیشابور بر سر آن مدرسه علمیه آمده است. هدف به ظاهر خوب است. مدرسه فرسوده بوده و ترافیک منطقه زیاد بوده و پارکینگ نبوده و هزار دلیل دیگر و بعد راحت ترین و البته سودآورترین راه کدام است؟ مبادا خانه های اطراف را بخرید بلکه همین بنای فرسوده را خراب کنید و بعد ....

الان درست جلوی بازار کهنه قم که بر سردرش نوشته عصر صفوی یعنی چهار صد سال پیش، در تقاطع خیابان عمار یاسر و آذر، یک سالی هست که خیابان را کنده اند برای یک زیر گذر. خدا وکیلی چند متری یک سردر تاریخی و یک بازار زیبای باستانی را این طور خاک برداری می کنند؟ چه بگویم.

در زنجان ما عمارتی هست به نام ذوالفقاری که قدمتش را تا عصر قاجار روی دیوارش نوشته اند. این عمارت متعلق به خاندان ذوالفقاری ها بود که از خوانین و ملاکین بزرگ منطقه زنجان تا آذربایجان بوده اند. بعدها درباره ایشان خواهم نوشت. حیاط بزرگ این عمارت به وسیله یک خیابان نصف شد و بعد کلا پارک شد. خود خانه ماند با یک دیوار بی ریخت در جلویش. بله ترافیک است دیگر! اتفاقا من آن روز زنجان بودم و از آن جا رد می شدم که متوجه شدم شهردار منطقه ایستاده و لودرها خراب می کنند و چند علاقمند میراث هم دوربین به دست از شهردار در فیگورهای مختلف عکس می گیرند!

جدا با از بین رفتن اینها چه چیزی جایش را پر می کند؟ آخر چهارتا مغازه و نمی دانم مسائل ترافیکی و شهری می تواند جای هویت از دست رفته را بگیرد؟

ریسمانی داریم که از  ایرانی بودن و مسلمان بودن و تاریخ گذشته مان رشته شده که در گذر از پرتگاه ها و ورطه های هول انگیز جهان مدرن لااقل به آن آویزان شده ایم. علم آنها را که نداریم! تکنولوژی شان را هم که نداریم. لااقل این بند را از هم نگسلانیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 13:0  توسط هادی بیات  | 

بالاخره آقای قربانی پیامش را علنی داد. نمی دانم آقای قربانی کیست و مهم هم نیست. ولی این دانستن یک خوبی داشت و آن هم این که من می دانستم از کدام زمینه فکری یا اجتماعی و یا سیاسی برخوردار است تا متناسب با مشرب ایشان بحث کنیم. با چند خط نوشتن نمی شود فهمید طرف کیست و چه می گوید یا بهتر بگویم چرا می گوید. اصل پیام ایشان که من قبلی را هم علنی می کنم تا خواننده های دیگر هم بهره ببرند. با این که ای کاش ایشان یک آدرس سایتی وبلاگی چیزی ارائه می دادند تا ما هم مطالب ایشان را مطالعه کنیم. احساس من این است که ایشان می خواهد به قول زنجانی ها کاه کهنه را به باد بدهد تا من هم به جای فکر گذاشتن روی چیزهای دیگر مشغول دفاع از خودم و خانواده ام بشوم و وقت بگذرد. قبل از این که وارد بحث های ایشان بشوم مطلبی عرض می کنم تا امثال این بزرگوار بدانند. من اصولا معتقدم آدم سیاسی غیبت ندارد و چه بسا حرف هایی نیز که درباره انسان های عادی تهمت محسوب می شود درباره آدم سیاسی خیلی تهمت نباشد. چون این فرد مسئولیتی قبول کرده و مسلط بر عرض و آبرو و نیز مناصب و بیت المال و از این چیزها شده و باید سیره اش مورد کنکاش قرار بگیرد. پس از سوال های ایشان خیلی دلگیر نیستم. اما لحن سوال ها نشان می دهد که ایشان دنبال جواب نیست و جواب هایی نزد خودش آماده دارد. در این حالت هرچه من بگویم ایشان تلقی دروغ و زیرآبی رفتن و نگفتن تمام واقعیت خواهند کرد. با همه این حرف ها پاسخ می دهم.

در بحث مرجعیت قبلا توضیح داده ام و اگر در خانه کسی بود یک حرف بس بود. مرجعیت از جنس قدرت طلبی و دنیا دوستی و مال و منال و ثروت و این جور چیزها نیست. چون از این چیزها نمی آورد. بیرون گود نشستن مشکلی را حل نمی کند. یک تک پا به قم و مشهد بروید و نه با مراجع مشهور که با مجتهدین دیگر هم صحبت بکنید خواهید فهمید که جز دردسر نیست ولی تکلیف است. الان در کل کشور شاید بیش از صد رساله توضیح المسائل وجود داشته باشد. یعنی آن ده پانزده نفری که می شناسید نزدیک یک دهم تعداد واقعی کسانی هستند که خود را مجتهد می دانند. آیا ایشان دنبال قدرت اند؟ خیر قبلا گفتم اگر انسان ذره ای مطالعات دینی حوزوی داشته باشد و نیز کمی با عرف حوزه آشنا باشد ، می داند که دادن رساله و اعلام اجتهاد و مرجعیت بیشتر از این که از طرف فرد باشد تشویق و تکلیف دیگر عالمان و مراجع بزگوار تقلید است. می توانید از هر کدام که می خواهید سوال کنید. یکی از دلایل شاید این باشد که مراجع تقلید سن و سال بالا دارند و خودشان را در قبال امت شیعه بعد از خودشان مسئول می دانند. شاید معرفی مراجع و مجتهدین جوان تر برای شناخته شدن و جا افتادن ایشان است وگرنه آن کسی که پول دارد شاید بتواند با تبلیغات بیشتر یک آدم های خاصی را جا بیاندازد. همین باعث است که نظر مراجع برای عالمان حائز شرایط اجتهاد و مرجعیت همیشه با نظر اصحاب قدرت یکی نیست. البته چه مجتهدین جوانی که مرگ ما را از داشتن ایشان محروم ساخته است و چه مجتهدین سن و سال داری که خداوند خواسته است ما از وجودشان بهره ببریم. اینها همه در کنار هم در این هزار سال بعد از شیخ طوسی که مرجعیت شیعه باب شده است، تا کنون موجود بوده اند.

اما راجع به اخوی. نمی دانم شما چند سال تان است و واقعا زنجانی هستید یانه، اما اگر بچه های قدیم گردان های امام حسین، ولی عصر و علی اصغر علیهم السلام زنجان را ببینید و راجع به مهدی سوال کنید خواهند گفت که در چند سالگی به جبهه آمد و چند وقت آن جا بود. آن موقع اینها جزو تیپ سی و شش انصارالمهدی بودند که فرمانده اش حاج محمود عباسی بود. از خود حاج محمود عباسی بپرسید. و با وجود این که سنوات جبهه اش بیش از دوران خدمت بود، اتفاقا در ژاندارمری آن موقع خدمت سربازی هم رفت و هفده ماه تمام خدمت کرد که بعد آنها با پی بردن به سابقه و مدت حضور در جبهه اش با شرمندگی پایان خدمتش را صادر کردند. من و مهدی یک سال درسی با هم فاصله داشتیم و در مدرسه راهنمایی ابوعلی سینای تهران درس می خواندیم. من دوم بودم او سوم. مدرسه را در همان سن رها کرد و به جبهه رفت. خودتان سن اش را محاسبه کنید. تا پایان جنگ هم می رفت و می آمد. اتفاقا یک بار هم از خدمت ژاندارمری فرار کرد و برای شرکت در عملیات به منطقه رفت که اضافه خدمت خورد و اضافه اش را هم کشید! ابتدای بسیجی اش در لشکر بیست و هفت بود در تیپ ذوالفقار و بعد در گردان کمیل که اتفاقا آنها الان خیلی هایشان زنده اند. بس است یا باز هم بگویم؟

اما درباره سوءاستفاده از قدرت که پرسیده اید. آقایان قدرت طلب قبل از شما زحمت کشیده کل پرونده ما را یک بار از اول تا آخر مرور کرده اند. بنابر بعضی از روایات یک قلم نزدیک دو فرقون یا همان داشقای خودمان! نامه های ابوی را که به ادارات مختلف برای مردم نوشته شده بوده جمع کرده بودند تا از لابه لای آنها مطلبی چیزی علیه او پیدا کنند و شما مطمئن باش که اگر چیزی بود اینها تعارفی با نیروهای انقلاب ندارند یا لااقل با خط امام(ره) و حتما علنی می کردند.

اما گفته بودید زنجانی هستید. ولی سوال ها نشان می دهد یا زنجانی نیستید و یا سن و سال کم است و منبع خبری تان نیز مشکل دارد. اگر زنجانی هستید و آن جا زندگی می کنید من به زودی زنجان خواهم رفت. تاریخ اش را در همین جا اعلام می کنم. جای ما هم در آن جا معلوم است. من هیچ پنهان کاری هم ندارم. اگر غرضی نباشد آن جا تشریف بیاورید حضوری صحبت بکنیم. مدارک و منابع تان را هم بیاورید. البته کپی بیاورید که اصلش محفوظ بماند. همین الان هم حرف های من به طور مکتوب و مضبوط جلوی شماست و شما من را می شناسید ولی من شما را ندیده ام و نمی شناسم ولی به احترام این که وقت می گذارید و مطالبم را می خوانید جواب دادم. حال هر جوری راحت هستید.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 12:26  توسط هادی بیات  | 

خيلي سال پيش عمادالدين باقي عليه الرحمة! در جايي نوشته بود كه در وقايعي كه در كشور اتفاق مي افتد _ دوران اصلاحات – راست ها خيلي نقش ندارند. با اين كه در ظاهر براي آن خيلي يقه پاره مي كنند. او معتقد بود عده اي هستند كه از نظر انقلابي بودن و ارزش مداري چيزي در چنته ندارند ولي پشت راست ها سنگر گرفته اند. آن عده كم كم سرشان را بيرون آوردند. الان آشكار و تمام قد در مقابل همه ايران ايستاده اند.

آقاي مرعشي كارگزاراني! در جايي گفته بود كه اين عده تازه پيدا شده طلبكار از عالم و آدم راست ها را آن قدر از اصلاح طلب ها ترساندند كه توانستند با خرج آنها اصلاح طلبان را قلع و قمع كنند. ولي به زودي خود راست ها را هم كنار خواهند گذاشت.

سخنراني پاليزبان – يا پاليزدار يا پاليز دان يا همچين چيزي- در همدان نشان داد كه از نظر آن عده تاريخ مصرف جريان راست تمام شده است. البته ايشان فرزندان خلفي براي راست نيستند ولي چه كنند كه قدرت چيز ديگري است. نام آوردن از سران و معتبرين اصول گرا تأثير خودش را در خراب كردن اذهان خواهد گذاشت. هميشه تخريب برد بيشتري از بازسازي و تطهير مثلا، داشته است.

خطر بزرگي در انتخاب نام ها در مثلا افشاگري اين طلايه دار وجود دارد. انتخاب اعضاي خبرگان رهبري و نام بردن از ايشان. بالاخره خبرگان پشتوانه قانوني ولايت فقيه است. علي الحساب بسياري از كساني كه اين مرد از آنها اسم آورده عضو خبرگان هستند. بعيد است آنهايي كه پاليز باز را تحريك به اين سخنان كرده اند به اين مطلب توجه نكرده باشند.

بايد مراقب بود. ايشان نه خبرگان فقط كه تمام نهادهاي قانوني را نشانه گرفته اند. شايد ديگر احتياجي به قانون در اين مملكت نمي بينند.  آن قدر از اصلاح طلب ها ترساندند كآن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 0:8  توسط هادی بیات  | 

هم دكتر سريع القلم و هم حسن نراقي و هم پيش از اينها مرحوم بازرگان و هم خيلي هاي ديگر متعرض خلقيات ايراني ها شده اند. خلقيات غريبي كه به نظر مخل مسير توسعه يافتگي و عقلانيت است. در واقع به دلايل مختلف از آب و هوا بگير تا حمله مغول و اعراب و استبداد شاهان و ناامني و مانند اينها همه و همه ايراني هاي خو بگير را جور خاصي بار آورده است. در حقيقت ايشان خود را با وضعيت محيط شان وفق داده اند. ولي اين بزرگان روي نكاتي دست مي گذارند كه جاي بحث ندارد كه اينها بايد اصلاح شوند. مثلا ايرانيها عجيب زهد و ساده زيستي را تقديس مي كنند. و عمرا از ده نفر با زور يك نصفه ايراني زاهدانه زندگي كند البته با انتخاب خودش و نه مجبوري. چون خيلي ها آب در اختيارشان نيست وگرنه شناگرهاي خوبي اند. اما چيز مهم ديگري مي خواهم بگويم.

از قديم ها در ايران مد است كه روي آدم ها اسمي مي گذارند كه هيچ با مسمايش جور درنمي آيد. شايد مي خواسته اند از قدرت كششي كه در اسماء وجود دارد استفاده كنند تا بلكه روي فرد تأثير بگذارد و انسان از اين طريق به آن چيزي كه به نظر فاقد آن است برسد. مثلا اسم كچل را مي گذاشتند زلفعلي! يا مثلا احساس مي كردند بچه شان يك خصوصيات تكي دارد زود اسمش را مي گذاشتند ماشاءالله تا چشم نخورد. در حالي كه از نگاه بيروني ها بچه با گوشت كوب فرقي نداشت!

اما بدتر از همه گذاشتن اسم انسان هاي بزرگ روي بچه ها و رها كردن آنها در تربيت است. تلويزيون سياه باز ما هر چه زور مي زند بگويد مثلا كساني كه اسم شان اسامي امام و پيغمبر است دزدي نمي كنند و خلاف نيستند و از اين حرف ها. باز هم تو هر چي دقيق تر مي شوي مي بيني كه اكثرشان اتفاقا از اين اسامي دارند. اسم بچه را مي گذارند محمد ولي دو دقيقه وقت براي تربيتش نمي گذارند. پدر و مادر درگير كارها و مشغوليات خودشان اند و امانتي را كه خدا به ايشان سپرده رها مي كنند و اين بينوا هم مثلا بايد تربيت را از عمه و خاله يا فلان آدم ظاهرا خوب بياموزد. بچه كه مرغ و خروس نيست كه رهايش كني در كوچه اين ور و آن ور بدود تا بزرگ شود يا ديگران آن را برايت تربيت كنند.حتي بزرگان هم از اين وضعيت مستثني نيستند. خلاصه نرسيدن پدر و مادر و وقت نگذاشتن شان بچه بيچاره را دچار عقده ها و مسائل رواني حاد مي كند و خدا نكند فردا اين بچه به جايي برسد يا اسم و رسمي به هم بزند آن وقت مردم بيچاره چه ها كه از دست او نخواهند كشيد.

مانند همين فاطمه رجبي همسر آقاي الهام. آن چه بَدان همه دارند او يك جا دارد!

اسم بي مسما، قلم بي لگام، زبان بي چفت و بست، دل كينه توز و هزار مصيبت ديگر كه مرحوم دواني نااميد از تربيت او اميدوار بوده شوهر كند بلكه درست شود نمي دانسته كه ...

فارس ها مي گويند خدا تير و تخته را خوب به هم جور مي كند.

ترك ها بهتر مي گويند. مي گويند: «چلمك هِلّلنر قاپاقين تاپار».

چلمك ظرف هاي فلزي گرد سرتنگ است كه داخلش شير و ماست و از اين جور چيزها مي ريزند و وقتي بيافتد قل مي خورد. مي گويند چلمك به زمين مي افتد و آنقدر غلت مي زند تا درش را پيدا كند. دقيقا در همين موارد مي گويند. مثل است ديگر.

والله اگر كلام معصوم عليه السلام نبود كه باطل را به عدم ذكرش بميرانيد خوب بلد بوديم چه كنيم. اين از آن جاهايي است كه نام حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها هم كاري نتوانسته بكند. چه بگوييم كه به قول سعدي عليه الرحمة

ماري تو كه هر كه را ببيني بزني

يا بوم كه هر كجا نشيني بكني

هر كه در خردي اش ادب نكنند

در بزرگي فلاح از او برخاست

چوب تر را چنان كه خواهي پيچ

نشود خشك جز به آتش راست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 20:38  توسط هادی بیات  | 

همه چيز را مي شود كنترل كرد. ولي فكر و خيال را نه. آدم هر جوري دلش بخواهد فكر مي كند و گاهي خيال هم مي كند!

مثلا ممكن است خيال كند گراني رفته و ارزاني آمده. همين جوري پول نفت دارد تو سفره اش وول مي خورد. سهام هاي عدالت را روي هم چيده و قيامت حالي مي برد!

ولي بعضي خيالات ممكن است جنبه واقعيت به خود بگيرد. مثل خيلي از چيزهايي كه ژول ورن تصور مي كرد يا آرتور سي كلارك اول در خيالش تصور مي كرد و بعد مي نوشت.

اما در عالم كشورهاي مسلمان خيلي چيزها عجيب خيالات و اوهام بود و الان از واقعيت هم واقعي تر است. در ايران هم كه بيا و بنگر!

مثلا چه كسي فكر مي كرد عرب هاي مسلمان با اسراييل كنار بيايند و حزب الله را محكوم كنند، هيچ در ترور عماد مغنيه اصلا يكي از پايه ها باشند؟

اصلا به مخيله چه كسي مي گنجيد هيولايي مانند بن لادن يك روز سمبل اسلامي بشود كه اسوه اش رسول خدا محمد مصطفي صلي الله عليه و اله است؟

در ايران عجيب تر از اينها هست. رييس جمهورها را يك مقايسه اي بكنيد. به جاي سيد محمد خاتمي ...اصلا چه كسي فكر مي كرد؟

ايران از اوج عزت و اقتدار در دنيا يك هو ....

كشوري كه رييس جمهورش را دنيا روي چشمش مي گذاشت حالا رييس جمهور همان كشور را به شامي كه دعوت داشته راه نمي دهند.

اصلا در خيال امام(ره) هم نمي گنجيد كه دشمنانش و كساني كه قبولش نداشتند مفسر آراي او بشوند.

كدام شهيد بزرگواري فكر مي كرد كه نامش دست آويز رسيدن به قدرت شود؟

كدام منتظر ظهوري فكر مي كرد نام امامش را بهانه سوءمديريت بكنند؟

كدام ايراني اي فكر مي كرد بنزين اش، برق اش، گندم اش، برنج اش، مسكن اش، پول ملي اش و تقريبا همه چيزش نابود شود؟

عدالت مظلوم تو هم فكر نمي كردي اين گونه مسخ شوي!

آذري ها مثلي دارند راجع به رود ارس كه در موقع هاي كم آبي آن مي گويند كه اي ارس چه بيچاره شدي كه فلاني سوار بر كره الاغش از تو گذشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 20:23  توسط هادی بیات  | 

مولانا در مثنوي كبيرش داستان آهويي را آورده كه شكار شده است. شكارچي موقتا آن را پيش چند الاغ در طويله اي مي اندازد تا فردا مثلا آن را بفروشد. الاغ ها شديدا با كاه هايي كه مرد آن جا ريخته مشغول اند. آهو غصه دار است و لب به علف ها نمي زند. الاغ ها ابتدا حواس شان به او نيست ولي وقتي متوجه مي شوند بغ كرده و در گوشه اي نشسته است حيرت مي كنند. اين ديگر چه جانوري است كه غمگين است؟ يكي شان به قصد دلسوزي نزد او مي رود و مي پرسد چرا چيزي نمي خوري؟ آهو ابا مي كند از خوردن. ميل ندارد و اين را هم مي گويد. اما خره كه حالا بقيه هم به او پيوسته اند ول كن نيست. چرا لذت نمي برد اين جانور نحيف از اين زندگي؟ چرا نمي خورد از اين كاه هاي طلايي رنگ و قشنگ؟ اصلا چه حقي دارد شاد نباشد از اين جا بودن و در كنار ما بودن؟ آخر كم آوردند و پرسيدند چرا نمي خوري؟ چرا ناراحتي؟

آهو غلطي كرد و گفت مرا با شما خرها چه كار؟ من در مرغزارها براي خودم روزگاري داشتم و آزادانه به هر كجا مي خواستم مي رفتم. علف هاي سبز و تازه غذاي من بود نه اين كاه هاي مانده خشك!

الاغ ها يك نگاهي به هم انداختند. فحش داد؟ به كاه فحش داد؟ به ما گفت خر؟ آرام آرام دوره اش كردند. تو چي ناليدي جوجه؟ علف سبز و بلند؟! بچه پررو حالا تحويلت گرفته ايم روت زياد شد. اصلا خر هم خودتي. و يك جفتك از جانب خرترين شان پرت شد و به پهلوي نحيف آهو برخورد كرد. آهوي بينوا كم مانده بود قالب تهي كند. زندان افتاده بود. پيش خرها بود. كاه جلويش ريخته بودند. خر هم كه شده بود و حالا درد پهلو هم مزيد بر علت شده بود. پس لال شد. چند لگد ديگر هم خورد و بينوا به گوشه اي خزيد تا صبح فردا بلكه شكارچي، بله هماني كه اسيرش كرده بود و به اين جا انداخته بودش فكري برايش بكند.

قصه ما به سر رسيد و احتمالا آهو را به قفس بزرگ تري انداختند تا براي خودش خوش باشد و بچرد.

هرگونه شباهتي با هر وضعيتي تقصير مولانا است و بنده در آن بي تقصيرم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 18:46  توسط هادی بیات  | 

کسی که زیاد حرف می زند زیاد اشتباه می کند.کسی که زیاد می نویسد هم زیاد اشتباه می کند.اما دیکته ننوشته که غلط ندارد. باید نوشت تا بقیه بخوانند. بدترین وضعیت این است که ننویسی و کسی هم ککش نگزد.بدتر این که بنویسی یا بگویی کسی گوش ندهد و نخواند. البته نفس نوشتن و گفتن تأثیرش را خواهد گذاشت. بالاخره این انرژی ها هدر نخواهند رفت بلکه به صورتی دیگر تبدیل خواهند شد. مغز برای فعالیت کردن احتیاج به گلوکز دارد. یعنی مغز برای فکر کردن سوخت می سوزاند. پس این جا فقط با فکر کردن انرژی آزاد می شود. این انرژی همان است که در هیپنوتیزم و تله پاتی و مانند اینها از آن برای تأثیر گذاشتن از راه دور استفاده می شود. حکومت ها شاید بتوانند جلوی نوشتن را بگیرند شاید بتوانند جلوی چاپ کتاب و مقاله را بگیرند شاید بتوانند قلم نویسندگان را بشکنند شاید بتوانند خودی و غیر خودی درست کنند و به عنوان برانداز و مانند آن درآمد مطبوعات را قطع کنند و شاید هزار جنگولک بازی دیگر برای سرکوب گفتن و نوشتن از خود دربیاورند. اما جلوی فکر را نمی توانند بگیرند. فکر کردن و فقط و فقط فکر کردن کار خودش را خواهد کرد. پس مواظب باشیم که لحظه ای بدون فکر نباشیم. پیامبر خدا صلی الله علیه واله فرمود لحظه ای فکر کردن و اندیشیدن برتر از هفتاد سال عبادت است. عبادت ممکن است ناخالصی داشته باشد. ممکن است آلوده به ریب و ریا باشد. ممکن است با حواس پرت خراب شود. ولی فکر کردن این گونه نیست یا لااقل خاص تر از عمل است. الاعمال بالنیات یعنی همین. اعمال آدمی را با نیتش پاداش خواهند داد. نیت ها از جنس افکار هستند. باور کنید آن سال های دور چه زمان بنی امیه و بنی عباس که عزاداری امام حسین  و حب امیرمومنان علی علیهم السلام ممنوع بود و حتی لعن به آن بزرگوار را رواج می دادند آن چیزی که یاد آنها را زنده نگاهداشت اندیشیدن به آنها بود. چیزی که ما به آن دل گیری می گوییم. عقده ها هم از همین سنخ هستند. اینها همان افکار هستند که تأثیر خود را می گذارند. هنگامی که افکار هم جهت شوند و لازم هم نیست همه با هم هماهنگ شوند، آن گاه حکومت کم کم باید خود را اصلاح کند و گرنه اصلاحش خواهند کرد.

پس باید حواس مان باشد که فکر بیخود هم نکنیم. چون تأثیرش را خواهد گذاشت. فقط به چیزهای متعالی فکر کنیم. فکر آزادی. فکر عدالت-البته نه از نوع کیلویی اش-. فکر توسعه. فکر دین. فکر خدا. فکر راستی. فکر استقلال. فکر حق. فکر ارزش دارد نباید آن را هدر داد.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 13:18  توسط هادی بیات  | 

خدا امام را رحمت كند. از روزي كه از تبعيد به ايران بازگشت تا لحظه آخر حيات دنيوي اش هر بار از انقلاب اسلامي صحبت كرد مبدأ آن را پانزده خرداد گرفت. مگر در اين مملكت حركت انقلابي ديگري نبود؟ يا حركت هاي پيشين تأثيري بر اين انقلاب و پيروزي اش نگذاشته است؟ انقلاب – نهضت – مشروطه، حركت ملي دكتر مصدق يا قضاياي نواب صفوي و ياران سربدارش.

امام(ره) گويي اصرار داشته است حساب نهضت اسلامي كه به پيروزي سال پنجاه و هفت انجاميد را از اين حركت ها جدا كند. چرا؟ آيا از روي خودخواهي بوده و مثلا چون نقش خودش در سال هاي اخير پررنگ تر بوده اين كار را كرده است؟ يا مي خواسته حركت هاي آنها را كوچك بشمارد؟ هيچ كدام.

مبارزاتي كه به ملي شدن صنعت نفت انجاميد با خودش درگيري هايي هم پديد آورد. فارغ از اين كه حق را به كدام بدهم، اين دعواها ادامه يافتند. به نظر من امام(ره) نمي خواست اين دعواها وارد جريان انقلاب بشود. اصولا امام با هر چيزي كه مسير انقلاب را دچار اعوجاج بكند مخالف بود. مثلا ما مسائلي چون جنگ و ترورها و اينها را داشتيم ولي دعواي مصدق - كاشاني از آن سوي تاريخ آمد اين طرف انقلاب. اين دعوا را كه آورد؟ آيت. هماني كه نامش را روي يك خيابان در نارمك گذاشته اند. در اصل بگوييم مظفر بقايي. واقعيت اين است كه اين مرد براي سرپوش گذاشتن روي كارشكني ها، خيانت ها و هزاران دودره بازي! با حزب زحمتكشانش و عده اي ياران مخلص! اين دعوا را به فضاي بعد از انقلاب تزريق كرده اند. يادم است موقعي كه بازداشت شد ابوي ما رييس كميسيون قضايي مجلس بود. چند وقتي هم تصميم داشتند پرونده اين مرد مرموز را باز كنند. مثل اين كه بعضي ها بعد از انقلاب با او رفاقت هايي داشتند. در هر صورت يكهو در زندان رفت بغل دست سعيد امامي!

باري حضرت امام(ره) به تمام معني تيز بود. حواس جمع امام(ره) باعث شد كه همان هايي كه جزو دار و دسته همين آيت و بقايي و اينها بودند امروز براي پانزده خرداد سالگرد مي گيرند و كلي قيافه مادر مرده ها را به خود مي گيرند.

اما چرا امام(ره) نهضت را مثلا از ماجراي نواب صفوي آغاز نمي كند. نواب مرد سالم و درستي بود. در اين شكي نيست. اما جنس حركت امام(ره) اصلا آن شكلي نيست. امام(ره) از روش هايي حمايت مي كرد كه امروز در دنيا به نافرماني مدني معروف اند(دقت كنيد گفتم در دنيا و نه در ايران). اسلحه دست گرفتن رژيم را در سركوب محق جلوه مي دهد. الان فلسطينيان اگر رسما اسلحه دست بگيرند و بجنگند سركوب شان آن قدر هزينه ندارد كه هنگامي كه با سنگ و روش انتفاضه مبارزه مي كنند. امام(ره) بارها افرادي را كه به ايشان مراجعه كرده و خواستار مبارزه مسحانه بودند را از خود دور ساخت و يا منصرف شان كرد. پس اگر امروز مي بينيم مرحوم نواب از آن حدي كه بايد باشد بزرگ تر مي شود و برايش مراسم مي گيرند و امثال آن؛ يا اعلام مي كنند كه ما حركت مان را با نواب شروع كرديم و يا نواب هنوز زنده است؛ همه و همه براي كم رنگ كردن نقش امام(ره) و نهضت خميني است.

ولي واقعا بين انقلاب امام و نهضت مشروطه نسبت بيشتري هست. نسبت بيشتر برمي گردد به قانون. خدا رحمت كند دوم خرداد را و حرف جاودانه آقاي خاتمي در بازگشت به قانون اساسي. قانون اساسي ما با تمام كسوراتي كه در آن هست، قانون خوبي است. واقعا اگر روي منشاء قانوني همه چيز در اين مملكت تأكيد شود، واقعا اگر قانون منبع مشروعيت براي همه چيز باشد چه غمي داريم؟ بازي ها و لفاظي هاي مشروعيت و مقبوليت هنگامي برد دارد كه قانون اساسي كم رنگ شود. با بودن قانون ديگر بحث از قانوني بودن است نه هيچ چيز ديگري. امام(ره) از همان ابتدا با اين كه مي توانست براي خودش با توجه به اقبالي كه به ايشان بود، حقوق ويژه اي قائل شود، هيچ گاه چنين نكرد. هميشه صحبت از بازگشت به قانون كرد و هيچ گاه از آن حدود فراتر نرفت. ولايت مطلقه اي كه امام(ره) از آن مي گفت داخل همين قانون اساسي معنا دارد. زيرا مشروعيتش را از همين قانون مي گيرد.

امام(ره) انقلابش را با پانزده خرداد آغاز مي كند و بدين ترتيب روش هاي غير مردمي مبارزه را طرد مي كند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 17:9  توسط هادی بیات  | 

زندگي دوزيست به آدم اين فرصت را مي دهد كه مقايسه كند. زنجان و قم از طرف جاده ساوه سيصد و شصت و از طرف تهران و قزوين حدود چهارصد و هشتاد كيلومتر با هم فاصله دارند. اين فاصله ها مسيري هستند كه ما عمري است مي رويم و مياييم. چه مدتي كه تهران بوديم و چه اكنون كه چند سالي است قم هستيم. اول ببينيم چه چيزهايي را مي خواهيم مقايسه كنيم.

فقط مي خواهم كارهاي عمراني دو شهر را با هم مقايسه كنم. سنت شهرسازي در زنجان تقريبا به اين شكل بوده است. زنجان شهر سردسيري است و فصل سرماي آن زود فرا مي رسد. بنابر اين كارهاي عمراني گسترده را معمولا مي گذارند ابتداي فصل باراني شروع مي كنند تا قشنگ برف هم ببارد و گل و لاي از سر و كول مردم بالا برود. بعد مسئولين ميافتند جان همديگر كه آقا اين كار چه بود و افشاگري و اينها و كار را تا جايي كه مي شود مي پيچانند. و بالاخره يك چند سالي ترافيك و خاك و گل و برف و يخ مردم را ذله مي كند، البته مردم زنجان هم الحمدلله مانند مردم تمام ايران اصلا اهل اعتراض و پي گيري و اينها نيستند، پس كار همين جور مي خوابد تا بالاخره يك جوري مي شود ديگر. تعميرات خيابان امجديه زنجان مدت مديدي مردم بينوا را گرفتار كرده بود. زير گذر جالبي كه روبه روي دادگستري و اداره اطلاعات و فروشگاه رفاه زده مي شد چند وقتي مايه تفريح بود.

واقعيت اين است كه در سال هاي اخير ما كه كار عمراني قابلي در زنجان نديديم، جز چند پولدار كه عبارت از بعضي بانك ها و بعضي آدم هاي خاص باشند، كه آمدند قيمت زمين و ملك را در زنجان خراب كردند و بعد هم دولت فخيمه كريمه و غيره پيدايش شد و كار ناتمام ايشان را كامل كرد. اينها هم كه يا بانك و موسسه اعتباري ساختند يا ساختمان تجاري. نه خياباني و نه پل قابلي و نه آسفالت درستي و نه ....چه بگويم.

اما قم. واقعيت اين است كه قم را انصافا نبايد با هيچ شهري قياس كرد. قم شهري با شونصد مسئول است. به نظر بد مي آيد ولي عوض اش شونصد جفت چشم همديگر را مي پايند كه اتفاقا صدايشان شنيده مي شود. اگر اعمال نفوذها و پاساژ سازي ها و مدرسه سازي هاي رانتي را كنار بگذاريم كه در همه جا هست و اين جا هم روش! در قم كار عمراني بر زمين نمي ماند. اين واقعيت است. ممكن است فكر كنند به خاطر روحانيون و نفوذشان در دستگاه حكومت باشد. ولي كساني كه زمان شاه هم حواس شان بوده روايت مي كنند كه همچين! حالتي داشته است.

مثلا شهرك سازي هاي اطراف قم. شهر پرديسان كه با سرعت ساخته مي شود و بزرگ مي شود. رودخانه را آن چنان آسفالت كرده اند و چمن كاري و درخت كاري و آب نما و اينا كه نگو. برف و سرماي چند ماهه كارهاي عمراني را خواباند ولي بعدش سريع دو خيابان اصلي را با كيفيت قابل قبول آماده كرده اند و راه اندازي هم شد. همين رودخانه آسفالته اگر نبود ترافيك شب هاي چهارشنبه و جمعه مردم را نفله مي كرد. همين الان دارند طرح ميدان بزرگ جلوي حرم را با سرعت جلو مي برند و من مطمئنم كه يكي دو ماه ديگر بعضي جاهايش آماده بهره برداري است.

البته زد و بند هست. اعمال نفوذ هست. من هميشه گفته ام ما در ايران رأي نمي دهيم كه براي مان كار كنند بلكه رأي مي دهيم كه يكي بيايد و چهار سالي پول نفت را به در و ديوار بزند. در شهرها هم مسئولين همين طوري انتخاب مي شوند. خدا وكيلي مردمي كه رأي مي دهند و بعد مسئول را به حال خودش رها مي كنند چه كارشان بايد كرد؟ آن مسئول اگر دزدي نكند يا ديوانه است و يا پيغمبر است!

مثلا زنجان دانشكده مهندسي عمران دارد. به همين سبب مهندس بيكار زياد دارد. مهندس هاي زنجان عقلا بايد جاهاي ديگر جذب شوند. قم  مهندس كم دارد. پس بايد مهندس هاي جاهاي ديگر را جذب كند چون كار عمراني اش هم چندين برابر جاهاي ديگر است. ولي به نظر نظام مهندسي قم بين چند نفر خاص تقسيم شده و ايشان اجازه ورود به ديگران نمي دهند. چرا بدهند وقتي نظارتي نيست. ايشان خود ناظرند چه كسي بر ناظران نظارت مي كند. جالب است رسيديم به مشكل بزرگ ايران : چه كسي بر ناظران نظارت مي كند؟

از هر چه بگذريم سخن سياست خوش تر است. ولي بنا ندارم به سياست در اين جا بپردازم. بماند براي بعد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 1:3  توسط هادی بیات  | 

كتاب امروز، يك كتاب مستقل نيست بلكه جزئي از كتاب وسائل الشيعه است كه به طور مستقل چاپ شده و نامش را گذاشته اند «جهاد با نفس». مثل اين كه جزو سفارشات آقاي بهجت(حفظه الله) هست كه اين روايات خوانده شوند. واقعيت اين است كه اين بزرگوار آن قدر كم حرف است كه اگر سخني را ه او نسبت بدهند هر چند خوب و درست باز هم آدم شك مي كند كه او گفته باشد و معمولا راويان دنبال اين هستند كه براي خودشان يك دكان دستگاهي باز كنند.

باري شيخ حر عاملي رحمةالله عليه از بزرگ ترين علماي شيعه است. كتاب عظيم وسائل الشيعه كه مجموعه سترگي است از محكم ترين روايات و احاديث به وسيله او جمع آوري شده است. اين كتاب باب هاي مختلفي دارد كه در هر كدام متناسب با نام باب احاديث دسته بندي شده اند. مثلا باب حج يا معاملات و مانند اينها. يكي از اين باب ها «جهادالنفس» نام دارد. چنان چه از نامش پيداست هم به اعمال نيك هم چون صدق، حلم، حسن خلق و مانند اينها پرداخته است و هم به گناهان اعم از كبيره و صغيره و عذاب و عقاب شان. و نيز به چگونگي مقابله با آنها و خلاصه هر آن چه كه در باب جهاد با نفس مي شود بدان پرداخت. كتاب جامعي است اين كتاب.

خيلي ها اين كتاب را خريده اند. از تعداد چاپ هاي فراوانش پيداست. تازه اين يكي از ترجمه هاست وگرنه به عدد كل چاپ ها خدا عالم است. اما چرا آثاري از اين مطالعات ديده نمي شود؟ انسان مگر يك كتاب را نمي خرد براي خواندن؟ كتب اين چنيني كه حتما براي به كار بستن هم هست. ولي يك چرخي كه در كتاب بزنيم و احاديث را ببينيم خيلي راحت متوجه مي شويم كه در كشور اسلامي شيعي ما يا نمي خوانند و نمي دانند اين روايات را و يا مي خوانند و مي دانند و عمل نمي كنند! چند حديث را با هم مرور مي كنيم تا ببينيم راست مي گويم يا نه. حواس مان هم باشد كه با دانستن مسئوليت هم پيدا مي شود يعني اگر نمي خواهيد عمل كنيد نخوانيد. يك مطلب غريب هم هست و آن اين كه بعضي از اين احاديث آن قدر رك اند و آن قدر آدرسي كه مي دهند دقيق است كه ممكن است خواننده در همان لحظه خواندن آنها را با كساني تطبيق بدهد كه اين به من ربطي ندارد. فرهنگ اهلبيت عليهم السلام است و هر كس فقط به به و چه چه اش را مي خواهد لطف كند برود سراغ امويان و عباسيان.

1- در باب تحريم رياست طلبي بدون اطمينان به عدالت خود:

«ابي ربيع شامي از امام باقر علي السلام روايت كرد كه حضرت فرمود: اي ابا ربيع رياست را طلب مكن و دنباله رو رييسان هم مباش و به بهانه ما اهلبيت از مردم مخور كه خدا بيچاره و فقيرت خواهد كرد.»

«امام رضا عليه السلام فرمود: دو گرگ وحشي شكاري در گله گوسفندي كه چوپان هايش از آن جدا شده اند پر ضررتر نيستند از رياست طلبي در دين مسلمانان.»

حاشيه: اينها واقعا توضيح مي خواهند؟

2- در باب تعصب نابجا

«امام صادق عليه السلام فرمود: كسي كه از چيزي طرفداري مصرانه و نابجا كند يا اين كه از جانب ديگران به نفع او طرفداري نابجا شود محققا ريسمان ايمان را از گردن خويش باز كرده است.»

حاشيه: دور و برمان پر است از آدم هايي كه چون يارو از گروه خودشان بوده خيلي راحت از خطاهايش مي گذرند و چون خودش خبط مي كند هم سفره هايش فارغ از اشتباه بودن كارش چون از ايشان است به راحتي به حمايتش برمي خيزند.

درباب آدمي كه از بدي او پرهيز مي شود

«رسول خدا صلي الله عليه واله فرمود بدترين مردم در روز قيامت كساني هستند كه در اين دنيا از ترس شرشان مورد اكرام و احترام واقع مي شوند.»

حاشيه: واقعا دولت ها هم مي توانند اين گونه باشند. مثلا در يك نظام سلطه آن دولتي كه در مركز قرار دارد از ترس شرش مورد احترام پيراموني هاست. يا در داخل كشور خودمان واقعا احترامي كه مردم به حكومت شان مي گذارند از ترس شرش است يا دوستش دارند؟ اتفاقا يكي از دلايل به وجود آمدن جامعه مدني در غرب همين شر پيش رونده دولت بوده است. دولتي كه ولش كني تا داخل اتاق خواب و حمام آدم هم مي آيد و برايش برنامه مي گذارد. بدتر از اين چيزي هست كه كساني بخواهند با زور تو را به بهشتي ببرند كه تو مطمئني از جهنم هم بدتر است ولي زور داشته باشند و تو چاره اي جز كوتاه آمدن نداشته باشي؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 16:31  توسط هادی بیات  | 

اين مطلب را براي دوستي نوشته ام كه سوالي پرسيده بود و البته بايد سوالش را كم كم جواب بدهم. اين يك قسمت از پاسخ است.

اصطلاح كشف در جايي به كار مي رود كه يك چيزي را كه از قبل وجود داشته است پيدا كنند. مثلا كشف يك جزيره يا يك خاصيت در يك ماده و يا ستاره اي در آسمان يا حالت و ويژه گي يك شيء كه تا حالا مورد توجه قرار نگرفته بوده و به دلايل مختلف اكنون مورد شناسايي و عنايت قرار مي گيرد. در كشف چند مسئله هست كه كاشف و پيدا كننده هيچ نقشي در آن ندارد. خواص پيدا شده در يك چيز هيچ ربطي به كاشف ندارد. مثلا خاصيت شفا بخشي يك گياه ربطي به كاشف ندارد و او منتهاي تلاشش به اين رسيده كه آن خاصيت را بيابد. در ايجاد آن خاصيت، يا گرفتن آن، يا كم و زياد كردنش فرد كاشف هيچ كاره است. كلا كشف هر چيزي همين حالت را دارد.

بعد از رحلت حضرت امام(ره) به مرور نظريه پردازاني پيدا شدند تا براي وضعيت موجودشان نظريه بيآفرينند. داستان كشف از همين جاها پيدا شده و گويي شنونده هايي هم پيدا كرده است. مطابق نظر ايشان فردي كه بر مسند حاكم اسلامي تكيه مي زند از قبل براي اين مسند آفريده شده بوده و تمام خصوصيات به طور تكويني در وي موجود بوده است و كاشفان ولي لمر بايد زحمت بكشند و اين فرد را بيابند كه در اين حالت مأجورند و جستجوي شان نيز پايان مي پذيرد. پس بايد به امر آن كسي كه يافته شده گردن نهند و بس.

خيلي خوب همه چيز را چيده اند تا كاشفان - كه همان مردم باشند - بعد از انتخاب حاكم شان بروند دنبال كار و زندگي شان. زيرا در كشف :

1- ايشان هيچ نقشي در نصب او ندارند.

2- ايشان هيچ نقشي در ايجاد آن خصوصيات در او ندارند.

3- ايشان هيچ نقشي در گرفتن يا حذف كردن آن خصوصيات از او ندارند.

زيرا او از ابتدا در يك بعد ديگر يا عالمي برتر براي اين منصب و مقام انتخاب شده بوده و مردم كاره اي نيستند. فقط بايد او را در آن جايگاه كه البته حق اوست قرار بدهند.

اما آيا واقعا اين طور است؟

عملا درباره آيةالله منتظري اين اتفاق نيافتاد. اگر همه جمع شدند و كشف كردند و بيعت كردند چرا بركنار كردند؟ اگر واقعا ايشان همان فرد برگزيده بود – مطابق عقيده كشف گراها- كه نمي شود به او تعرض كرد. مي گويند امام(ره) عزل كرده است. اين جا كشف چي ها ته عقيده شان را لو مي دهند كه قائل به نوعي سلطنت يا همان خلافت اند. امام(ره) مگر خليفه بود كه براي خودش جانشين بگذارد و بعد عزل كند. نه امام(ره) خود را خليفه مي خواند و نه در ماجراي عزل آن را جزو حقوق الهي خودش مي شمارد. چنان چه عملا تشريفات قانوني آن رعايت گرديد. يعني مطابق قانون اساسي كه يك قانون وضعي و قراردادي است و نه كشفي.

مطلب دردناك تر اين كه كشف چي ها بعد از رحلت امام(ره) ناگهان خواب نما شدند و يادشان آمد كه چنين چيزي هم هست. چه طور زمان امام(ره) از پوزه بند و اين چيزها گلايه مي كردند و هميشه نسبت به عملكرد ايشان گلايه داشتند كه نامه هاشان هم موجود است و به قول امام(ره) مزين به فحش؛ اما اكنون براي حاكم اسلامي چنين خصوصياتي مي يابند؟

اين نيست مگر به اين دليل كه حضرت امام(ره) به هيچ وجه اجازه عرض اندام به ايشان نمي داد كه سهل است در زدودن افكار ايشان سعي بليغ داشت. اگر اسلام ناب محمدي صلي الله عليه و اله را مطرح كرد در كنارش اسلام آمريكايي را هم مي گفت. و دانايان مي دانند كه آن زمان چه كساني را به عنوان سمبل اسلام آمريكايي مردم به هم نشان مي دادند. اگر امام(ره) از خطر آمريكا مي گفت در كنارش دوصد چندان از خطرات تحجر مي گفت و از خون دل هايي كه از دست متحجرين خورده است. و كيست كه متحجرين را نشناسد؟

باري، امر حكومت و ولايت جزو امور اعتباري و جعلي است. جعل به معناي قرارداد است. همه فيلسوفان اسلامي هم آن را جزو اعتباريات آورده اند. نمونه اش فارابي كه صدر ايشان است. به عبارت ساده يعني اينها جزئ اموري نيستند كه از خود چيزي داشته باشند يا از قبل موجود باشند. بلكه با قرارداد به وجود مي آيند. مثلا يك مستأجر از ابتدا در يك خانه نمي نشيند و هيچ حقي هم ندارد بلكه با قرار دادي كه با صاحب ملك مي بندد با شرايطي مستأجر مي شود. امر حكومت هم دقيقا همين گونه است يعني با قرار و جعل شكل مي گيرد و آن را اعتبار مي كنند. يعني مثلا قرار مي گذارند كه اين فرد حاكم باشد. كاملا خلق الساعه. هيچ ربطي به عالم غيب و عهد پيشين هم ندارد. هرگاه هم نخواستند قرار مي گذارند نباشد و فرد عزل مي شود. به همين سادگي. به همين دليل است كه امر ولايت و سرپرستي امام معصوم عليه السلام اگر مردم نخواهند اصلا شكل نمي گيرد. در حالي كه مردم در امر امامت امام معصوم عليه السلام هيچ نقشي ندارند چون از امور اعتباري نيست. ولايت فقيه هم از امور اعتباري است. آن چيزي كه به آن نيابت امام معصوم مي گويند اگر در امر حكومت باشد مطابق امور اعتباري است در امور ديگر جاي بحث است كه به آن هم خواهم پرداخت.

كشف چي ها خواب خلافت مي بينند. در خواب آشفته شان يك روز خودشان بر اين مسند تكيه خواهند زد. اين خواب در عالم شيعه كه بحث هاي پيشيني امامت و نظريات قدرتمندي در اين باب دارد تعبير نخواهد شد. تمام اين فيلم ها هم براي آن روز است كه ساده دلان كم كم باور كنند بايد دنبال آن فرد بگردند و بر مسند بنشانندش و همين بروند خانه شان كه نظارت بر حاكم و پي جويي خواسته هاي مردم و وعده ها و حرف ها ديگر فضولي است چون اصولا مردم در انتخاب او كاره اي نبوده اند بلكه كشف اش كرده اند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 12:16  توسط هادی بیات  | 

يكي از دوستان زنجاني تعدادي سوال مطرح كرده و بعد جلوي آنها چندين علامت سوال گذاشته كه يعني جوابش معلوم است و من هم جرات پاسخ ندارم و الي آخر. باري چون عنايت داشته و خصوصي برايم فرستاده من هم مي خواهم جوابش را خصوصي بدهم. ولي آدرسي از ايشان ندارم لطف كند و آدرس بدهد. چه بسا انسان مدت ها چيزي را حقيقت بداند ولي آن چيز درست نبوده باشد و بالعكس.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 21:6  توسط هادی بیات  | 

 

در ابتداي رساله هاي عمليه بحثي هست پيرامون اجتهاد و تقليد. به طور خلاصه مي گويد كه انسان ها يا قدرت استنباط احكام را دارند كه بايد به علم خودشان عمل كنند و يا ندارند كه بايد از فرد داراي اين شرط تقليد كنند. حال آن فرد مستنبط يا علم اش به اندازه درآوردن گليم خودش از آب است و يا توانايي اين كه عده اي هم از او تقليد بكنند را داراست. در حالت هاي اخير او مجاز به تقليد نيست و بلكه بايد از فهم خودش پيروي كند.

حال ما فردي داريم كه از نظر علمي در سطحي است كه عده اي مي توانند از او تقليد بكنند آيا او حق ندارد اين دانايي خود را اعلام بكند؟ او بايد اين كار را بكند و مهم نيست كه در آن زمان كسان ديگر هم هستند يا نه. دلايل فراواني بر اين امر هست.

يكي اين كه بسياري از مراجع به احكام تسلط فراوان دارند ولي از حيث شناخت موضوع و تطبيق احكام با موضوعات، اندكي از عالمان اين خصوصيت را دارا هستند. آن عده اول ادعايي ندارند و وارد منازعات هم نمي شوند. همين است كه مي بينيم تعداد مراجعي كه در موضوعات پيچيده سياسي، اجتماعي و حتي علم و تكنولوژي وارد مي شوند از تعداد انگشتان دست فراتر نمي رود. در مسئله انتخاب ولي فقيه اين موضوع يعني داشتن توانايي تشخيص موضوع به عينه ديده مي شود. تا جايي كه ممكن است بقيه از حيث علم به حكم از ولي فقيه اعلم باشند. مثلا حكم دزدي قطع دست است. اما در موضوعات مختلف ممكن است حكم فرق بكند. حال شما يك مسئله پيچيده را در نظر بگيريد و حكم و موضوع آن را پيدا كنيد.

براي اين كه يك نفر مجتهد باشد بحث از اين كه طرف چه تعداد مقلد دارد يا اين كه چند نفر قبولش دارند اصلا مطرح نيست. اين هم نيست كه طرف از اين كار دنبال يك منفعت مالي و مانند آن باشد. چيزي شبيه تز دكتري است. دكترها پس از بحث هاي مربوط به تزشان و اعلام قبولي آن مانند اين است كه اعلام بكنند من آمادگي اين را دارم كه در طبابت به حرفم گوش بدهيد چون من در اين فن دانا هستم. مجتهد هم در اين مرحله آمادگي اين مطلب را پيدا مي كند و البته مورد تأييد و حمايت عالمان و مجتهديد ديگر هم قرار مي گيرد. چه بسا آنها خود وي را به اين امر تشويق كرده باشند كه اين مورد به خاطر خالي بودن بسياري علماي بزرگ از هوا و دنيا دوستي تقريبا در حوزه امري شايع است.

بحث هاي مربوط به تعداد مقلد و مانند اينها را بيشتر حكومتي ها و كساني كه دنبال مطامع دنيايي خودشان هستند مطرح مي كنند چون كه اسباب و وسايل اقتصادي و تبليغي در دست ايشان است و به نظرشان با آن مي توانند مرجعيت يك نفر را جا بياندازند و يا حتي يك نفر را از اجتهاد و مرجعيت ساقط بكنند.

البته مرجعيت هم بعد مادي دارد و هم معنوي. شكي نيست كه مرجعي كه از وضع مالي بهتري برخوردار است يا مورد عنايت حاكمان است معروف تر است و در ديد عوام برخوردار از جايگاه بالاتر. العاقل يكفيه الاشاره.

اما اينها باز دليل بر اين نيست كه يك نفر مجتهد نباشد و يا صلاحيت مرجعيت را نداشته باشد. براي مثال در زنجان ما مرحوم آميرزا احمد مجتهد زنجاني كه اكنون مزارش در قبرستان پايين زنجان در يك چهار ديواري  مسقف قرار دارد در زمان خود از عالمان بزرگ و مجتهد مسلم بود. ايشان به روايت شاگردان نزديكش خود را از آقاي بروجردي اعلم مي دانست. شايد اين طور هم بوده باشد. ولي چند نفر ايشان را مي شناختند؟ جز اهل زنجان آن هم نه همه شان، كس ديگري ايشان را قبول نداشت و اصلا نمي شناخت. همان موقع شايد روحانيون زنجان كه از قم براي تبليغ به زنجان مي رفتند براي مرجعيت آقاي بروجردي تبليغ مي كردند. ولي اين نه از علم آميرزا عبدالرحيم مي كاهد و نه از صلاحيت هاي ديگرشان.

هنگامي كه حضرت امام(ره) آن سال هاي ابتدايي حركت شان را كم كم آغاز مي كردند بسياري طعنه مي زدند و به ايشان معترض مي شدند كه در زماني كه بزرگان ديگر هستند و صاحب نظرند چه جاي نظر دادن ايشان. انگار مثلا فهم و درك يا علم از جانب خداوند به ايشان افاضه شده و بقيه بايد در محضر ايشان به دست بوسي مشغول باشند. گذر زمان نشان داد كه اتفاقا امام(ره) در عين تنهايي و بي پولي و كم بودن مريدان در ابتداي حركت، درست تشخيص مي داده است.

نه ميزان طرفدار، نه پول فراوان، نه حمايت هاي حكام وقت و نه اسباب ديگر نمي توانند كسي را واقعا عالم و مجتهد كنند و نه اين كه كسي را از صلاحيت هايش تهي سازند. در اين كه مي توانند يكي را بالاتر از جايگاهش ببرند و ديگري را پايين تر نشان بدهند شكي نيست ولي بالاخره آن فرد خودش بايد دهان باز كند و يا دست به قلم بشود و چيزهايي را كه در چنته دارد بيرون بريزد. در اين جاست كه عالمان و متخصصين به دانايي يا بي دانشي او پي خواهند برد و امروزه به بركت ابزار نوين اطلاعات اين مسائل بر اهل بصيرت پوشيده نمي ماند.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 21:5  توسط هادی بیات  | 

قبلا اشاره كرده ام قديمي ها بي ربط حرف نمي زنند. اگر تمام واقعيت را هم نگويند مقداري از آن در مثل ها، اسطوره ها، نام ها و نمادها يافت مي شود. حال چه حكمتي دارد نمي دانم. مثلا همين نام گذاري سال ها. سال موش را گفته اند كه خصلتي مانند اين حيوان زبان بسته از خودش نشان مي دهد. موش خصلت انبار كردن دارد. يك چيزي در مايه هاي احتكار. آن هم از حبوبات و غله. امسال هم راه به راه اين الفاظ را خواهيم شنيد. الان برنج است ولي كم كم موش ها بقيه اقلام مورد نياز مردم را هم به انبارها خواهند برد.

موش در تاريكي زندگي مي كند. موش زياد زاد و ولد مي كند. موش با خودش بيماري هاي عجيب و غريب مي آورد. موش دله دزد است. موش مردگي هم كه معروف است. اين روحيات هزاران سال است كه در سال هايي كه به نام موش هستند ديده شده اند و از فرط تكرار و شباهت قديمي ها را به اين سمت برده كه نام اين سال هاي خاص را سال موش بگذارند. امسال تاريكي داريم هم مادي هم معنوي. امسال دله دزدها تكثير خواهند شد. چند تايي بيشتر نبودند ولي بيماري دله دزدي فراگير خواهد شد. امسال سال خود را به موش مردگي زدن است. از الان مظلوم نمايي ها و بدبختم و بيچاره ام و اصلا مُردم شروع مي شود و تا آخر سال به اوج خودش مي رسد. بقيه روحيات موش ها را خودتان پيدا كنيد و براي مقابله با آنها تدبيري بيانديشيد.

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 2:9  توسط هادی بیات  | 

امام زين العابدين عليه السلام در روايت بلندي كه در آن به آثار وضعي گناهان پرداخته اند پيرامون گناهاني كه غالب مي سازد دشمنان را مي فرمايند: آن گناهان عبارت اند از تظاهر و به علانيه فسق كردن، حلال دانستن حرام، نافرماني نيكوكاران و اطاعت بدكاران(ابن فهدحلي، عدةالداعي).

انتظار اين كه عمل نيك آدم به نتيجه برسد اگر آدمي از گناه پروا نداشته باشد خيال خامي بيش نيست. اميرمؤمنان علي عليه السلام در دعاي كميل پيش از ورود به بحث درخواست ها از خداوند طلب مغفرت گناهاني را دارد كه يا دعا را حبس مي كنند يا بلا نازل مي كنند و الي آخر. نكته ديگري كه در اين روايات وجود دارد توجه به آثار گناهان است. انسان در زندگي عادي خود عملي را نمي تواند نشان بدهد كه اثري نداشته باشد. بالاخره يك سنگ را هم كه از جايش تكان بدهند ممكن است خانه موري را ويران و يا يك اكوسيستم حياتي كوچك ديگر را مختل كرده باشند. در اعمال هم همين طور است خوبي يا بدي كردن در يادها مي ماند و تأثيرات خود را بالاخره روزي آشكار خواهند ساخت. اما آثار گناهان جزو نمونه هايي هستند كه به نظر بي ربط يا غيرقابل توضيح مي آيند. دليل اين جز بي خبري از كيفيت تدبير عالم نيست. فقط عده كمي هستند كه اندكي از اين عوالم خبردارشان مي كنند.

باري در دنيايي كه ما زندگي مي كنيم براي هر چيزي بايد قيمتش را پرداخت. مثلا براي تجربه اندوختن چاره اي از دادن سال هاي گران بهاي عمر نيست. براي قهرمان ورزشي شدن بايد خود را آماده آسيب ديده گي هاي مختلف جسمي كرد. كساني كه دنبال عوالم معنوي مي روند هم همين طورند. اكثر كساني كه به رياضت هاي جسماني چون بي خوابي و روزه گرفتن مي پردازند به قدرت هايي نيز ممكن است برسند ولي هزينه هاي زيادي مي دهند هم چون زخم معده و اعصاب درب داغان و بريدن از كسان و مانند اينها. حال اگر خدا رحم كند و راه را دست بروند وگرنه هزينه ها بالا مي زند.

اعتدال شرط عقل است و نيز استفاده از پندها و تجربيات ديگران تا راه هاي آزموده شده بارها تكرار نشوند. برترين پندها سخنان ائمه معصومين عليهم السلام است. حال مي پردازيم به متن روايت. انتخاب اين روايت بي ربط به اوضاع كنوني كشور ما نيست. دقيقا از هر طرف در محاصره دشمنان قرار گرفته ايم. جداي از سوءمديريت ها كه هميشه بوده ولي اكنون به اوج خود در طول تاريخ ايران رسيده است، بايد توجه ويژه به اعمال مان نيز داشته باشيم.

تظاهر به گناه خيلي چيز بدي است. خيلي پررويي مي خواهد كه انسان بداند گناه است بعد آن را علنا انجام بدهد. اگر دور و برمان را دقيق تر نگاه بكنيم متوجه مي شويم كه تقريبا همه در حال انجام گناه آن هم در كمال پررويي و با جسارت تمام هستند. به خلاف تبليغات دروغين مقدس نماهاي نادان گناه فقط بي حجابي نيست. بزرگ ترين گناه دروغ است كه علنا مسئولين مي گويند و مردم هم به تبع ايشان. گناه تهمت است كه بالايي ها مي زنند بقيه هم مانند آنها. گناه خيانت در امانت است و چه امانتي بالاتر از ايران و ايراني كه در اختيار عده اي قرار گرفته است كه آن را تضعيف كرده و در معرض نابودي قرار داده اند. چه امانتي بالاتر از دين كه ملعبه گروهي مدعي است و به بازي با آن مشغول اند. چه امانتي بالاتر از اميدي كه مردم به نظام اسلامي داشته و دارند و چه راحت اين امانت به بازي گرفته مي شود.

از حلال دانستن حرام ها چه بگوييم؟ حرمت مؤمنان از كعبه بالاتر است. نقل مجلس عده اي شيپورچي در اين مملكت (البته هيچ كس هم كارشان ندارد) از ابتدا هتك حرمت مومنان و مسلمانان است. فرقي هم نمي كند كه باشند و كجا. از گروه ايشان نباشند مجوز دارند كه فحش بدهند. اگر اين حلال شمردن حرام نيست پس چيست؟ مصداق هاي اطاعت از بدكاران و نافرماني نيكوكاران را ديگر خودتان پيدا كنيد.

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 1:46  توسط هادی بیات  | 

مطابق علم نجوم كواكب يا همان سيارات خودمان نحس و سعد دارند. يعني بعضي ذاتا نحس و شوم اند و بعضي سعد و مايه خوشبختي. مطابق اين احكام ماه و خورشيد و مشتري و زهره سعد اند و زحل و مريخ و عطارد نحس اند. بعد اين سعد ها سعد اكبر و اصغر دارند و نحس ها هم مين طور. مثلا زحل نحس اكبر است و مريخ نحس اصغر.

ستاره شناسان در قديم يك سري احكام براي ستاره ها و كواكب تعيين كرده بودند. البته خود ايشان در تعيين اين احكام نقشي نداشتند بلكه تجربيات و اعتقادشان كه البته قدمتي چندهزار ساله داشت اين بود كه اين اجرام آسماني در حركت هاي خودشان باعث اتفاقاتي در زمين مي شوند. شهاب الدين سهروردي دقيقا چنين اعتقادي داشت. ابتداي تقاويم نجومي كه ابتداي هر سال فراوان چاپ مي شود بر مبناي همين حركت ها پيش بيني هايي دارد. مثلا امسال فلان چيز گران مي شود، بهمان چيز ارزان مي شود و مانند اينها. بعضي موقع درست درمي آيد و بسيار مواقع هم جور درنمي آيد. بسته به تسلط فرد مطالعه كننده احكام نجوم مي شود پيش بيني هاي دقيق تري انجام داد. دور و بر ما خيلي ها هستند كه با اين اعتقادات زندگي مي كنند و روزگار مي گذرانند و بعضي هاي شان خيلي هم معروف هستند.

اين احكام پر بيراه هم نمي گويند. هيچ چيزي كه از گذشته مانده پرت و پلا نيست. همه اينها بر اساس مشاهدات و واقعيات بيروني شكل گرفته است. ممكن است كمي پيازداغش را زياد كرده باشند.

مطابق احكام نجومي كواكب در سير بر مدارهايشان نسبت به هم حالت از حيث قرار گرفتن حالت هاي خاص پيدا مي كنند. حال هر چه مدار حركت كوچك تر باشد اين حالات زودتر اتفاق مي افتد و در مدارهاي بزرگ تر ديرتر. مثلا ماه و مريخ مقارنه مي كنند. يعني در مدار هايشان هر دو مقابل هم مي رسند و براي مدت زماني اين قران و نزديكي طول مي كشد. حال از نظر احكام نجومي يك كوكب نحس با يك كوكب سعد(آنها ماه را هم كوكب مستقل مي دانستند) قران دارند. سعدي اين مثلا نحسي آن را كم رنگ مي كرد. ولي در قران با نحس اكبر حالت فرق مي كرد. حال اگر دو سعد يا دو نحس با هم قران پيدا كنند آثار قوي تر و ماندگارتر است.

در اين جا بحث من بر قران زحل و مريخ است. با توجه به مدار بزرگ گردش زحل اين قران تقريبا هر بيست و نه سال اتفاق مي افتد. مطابق قول شيخ بهايي در كشكول هر گاه اين قران اتفاق بيافتد اتفاقات بزرگي در عالم رخ مي دهد. بسياري از سران به زير كشيده مي شوند و كساني سر كار مي آيند كه همچين! عليه السلام نيستند و همه چيز را خراب مي كنند. جالب است او وعده مي دهد كه در عرض چهار سال آب رفته به جوي باز مي گرددو حاكمي بر سر كار مي آيد كه مجري احكام و اوامر شرع است و الي آخر.

آخرين قران نحسين چهار سال پيش در زمان تشكيل مجلس هفتم اتفاق افتاد. مجلسي كه به اعتراف عقلاي آن نابودكننده پارلمان در ايران بود. مجلسي كه نمايندگانش وكيل دولت بودند و نه ملت. مجلسي كه در آن روضه ابا عبدالله الحسين عليه السلام خوانده شد ولي با ندانم كاري بزرگ ترين آسيب ها را به گوهر دين كه همان امامت باشد زد. مجلسي كه محل لابي هاي پشت پرده براي برآورده كردن زياده خواهي هاي دولت نهم بود. مجلسي كه به هيچ يك از وظايف پارلمان به درستي عمل نكرد. مجلسي كه روح پارلمان را تهي ساخت و به دموكراسي و جمهوريت نظام آسيب هاي غيرقابل جبران زد. مجلسي كه نمايندگانش مسائل اساسي را گذاشتند و به بازي با ساعت شروع كار مشغول شدند و جالب اين كه استثنائا اين حق دولت بود و مجلس آن جايي به دولت گير داد كه مي توانست آسيب به قانون بزند و زد. نمايندگاني كه حقوق هايشان را زياد كردند، ماشين هايشان را زانتيا كردند، براي ماندن شان در مجلس قانون تصويب كردند، خودشان را از بسياري از محدوديت هاي قانوني مستثني كردند و با كمال جسارت در آخرين جلسه اين تهي شدن را جشن گرفتند.

همين است كه مي گويم احكام نجومي بي ربط هم نيستند. به حضرت عباس براي تأييد درستي قران نحسين و آثار آن همين مجلس هفتم كفايت مي كند. انشاءالله بقيه اش هم درست است و مجلس هشتم يك كمي به همت همين چندتا اصلاح طلب حيثيت نابود شده پارلمان را اعاده خواهد كرد و روح و مغز شريعت و عدالت واقعي را لااقل براي مردم خسته از فريب و ريا آشكار خواهد ساخت.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 16:48  توسط هادی بیات  | 

قبل از انقلاب چیزهایی که به دلایل مختلف مقدس شمرده می شدند و در نتیجه تابو بودند و نمی شد دور و برشان رفت، از آنها انتقاد کرد و یا درباره شان زیاده از حد موشکافی کرد، چند تایی بیشتر نبودند. به طور کلی به نظر می رسید شاه تصمیم بر تقلیل این امور به مقام منیع خودش و نظام سلطنت داشت. یک عده عالمان هم بودند که این مدل را تایید می کردند و بالاخره شاه مملکت شیعه بود و بر جایگاه امام معصوم علیه السلام تکیه زده بود. و هرچه بود یک صدای اذانی از مأذنه ها می آمد و قرآنی در مساجد خوانده می شد و الی آخر. حتی به نظر در داستان عدم اعدام مراجع تقلید وقت ریشه قانونی برایش داشتند و نه قدسیت شرعی.

اما پس از انقلاب نمی دانم چه طور شد که این امور مقدس کم کم تکثیر شدند. حضرت امام(ره) بسیاری از جاها برخورد شدیدی داشتند با کسانی که به نوعی ایشان را فراتر از جایگاه عادی یک رهبر کشور اسلامی می بردند. بسیاری بدشان نمی آمد بگویند که این همان موعودی است که ادیان مژده اش را داده اند ولی امام حواسش جمع بود و در دهان متملقین که خواسته یا ناخواسته ریشه های امامت را نشانه گرفته بودند می زد(واقعا این تودهنی عبارت رسا و صحیحی است). اما همان وقت هم طرفداران امام سرگرم تقدیس ایشان به عنوان ولی فقیهی که نایب امام غایب عجل الله تعالی فرجه بود، بودند و البته بیشتر ریشه در سیاست داشت ولی چون اعتقادات ریشه محکم تری دارند خواسته یا ناخواسته سعی می شد با اعتقادات گره زده بشود. بعد کم کم چون همه چیز در این مملکت مشروعیت (دینی) خود را از ولایت فقیه می گرفت همه چیز حالت قدسی به خودش گرفت.

حالا باید دقت بکنیم ببینیم این تقدس چیست و چه کارهایی می کند؟ امر مقدس مطابق فقه شیعه تعریف مشخص دارد یعنی یک سری امور وجود دارند که مقدس اند. خود به خود مقدس بودن این امور از نظر فقهی یک سلسله احکام را برای فرد مکلف در برابر آنها ایجاد می کند که شامل عقاب و عذاب های دنیوی و اخروی است. مثلا مسجد محل مقدس است. نمی شود آن را نجس کرد. جنب حق توقف در آن را ندارد. در مسجدالحرام حق عبور هم برای جنب نیست. یا مثلا وجود پیامبر خدا صلی الله علیه و اله مقدس است. نمی شود به ایشان بی احترامی کرد.اگر الان بودند قطعا باید با وضو به ایشان دست می زدیم.حتی غسل دادن جسم بیجان ایشان به وسیله فرد خاص و با مراتب خاص انجام می شود. بقیه ائمه معصومین علیهم السلام هم همین طورند. اگر کسی به ایشان دست بزند آسمان به زمین نمی آید ولی حرمت شکنی کرده است.مثل دست زدن به نوشته های قرآن. البته صرفا یک کلمه که در قرآن آمده باشد مقدس نیست بلکه اگر مشخص بشود این عبارت قرآنی است باید محترم شمرده شود.اما درباره ائمه معصومین علیهم السلام امامت ایشان امر مقدس است ولی در ولایت ایشان بحث هست. ولایت در این جا  امر سرپرستی حکومت است. یعنی اگر یک امام جدای از منصب امامت حاکم هم باشد اطاعت از دستورات او چون بازگشت به جنبه امام بودن او دارد واجب است وگرنه اصل حکومتش امر مقدس نیست. شاهد آن که حضرت امیرمومنان علیه السلام بارها از حکومت بر مردم با سخیف ترین عبارات یاد کرده است در حالی که همان زمان حاکم آن حکومت خود ایشان بودند.

با این تصویری که از امر مقدس برای تان ترسیم شد نگاهی به به مقدسات جدیدی که الحمدلله روز به روز زیادتر هم می شوند می اندازیم. تقریبا در تمامی فرهنگ ها بعضی چیزها مقدس است. مثلا خاک مقدس است. یعنی هیچ قومی بی احترامی به خاک کشورش را روا نمی داند چه برسد به فروختن آن یا سهل انگاری در نگهداری آن. اما آیا این تقدیس شرعی است؟ یعنی باید با وضو به آن دست زد؟ یا بقیه احکام امر مقدس راجع به آن صدق می کند؟ در بردن نام مراجع تقلید معمولا از لفظ مقدس برای ایشان استفاده می کنند. ولی آیا ایشان امر مقدس اند؟ مثلا برای دستبوسی باید وضو گرفت؟ سپاه، بسیج، کمیته امداد، خانواده شهدا، جانبازان و مانند اینها را با لفظ مقدس همراه می کنند.مثلا سپاه آیا ساختمانش مقدس است؟ اعضای سپاه مقدس اند؟ وظیفه شان مقدس است؟ اصلا وظیفه مقدس یعنی چه؟ این تقدس به مرور زمان چه حکمی پیدا می کند یعنی سابقون در سپاه مقدس ترند؟ بازنشستگان و استعفا دهندگان چه طور؟ درباره بسیج هم همین طور. اخیرا ریاست جمهوری هم مقدس شده است. یعنی یک عده به وظیفه مقدس تقدیس ریاست جمهوری مشغول اند. البته فقط دوره نهم. حال مردمی که به استقبال می روند چه تکلیفی دارند؟ مثلا جنب حق استقبال ندارد؟ باید با وضو بود؟ آیا دستورات ایشان مشمول حکم شرعی و در نتیجه مستوجب عذاب و عقاب است؟ لباس های ریاست جمهور آیا بعد از مستعمل شدن چه حکمی دارند؟ می شود آنها را خرید و فروش کرد؟ و هزار مسئله دیگر.

غرضم این است که امر مقدس تعریف خاص خودش را دارد. ما مقدس نیستیم در افراد حاضر در صحنه جهان هیچ کس مقدس نیست. امام زمان علیه السلام هم که غایب است.با مقدس شمردن چیزهایی که این لفظ برازنده آنان نیست امر مقدس تبدیل به امری پیش پا افتاده می شود و کم کم آن قدسیت خود را نیز از دست می دهد. اگر نمی توانیم خودمان را به آن بزرگان نزدیک کنیم سعی نکنیم آنها را برای هم قد شدن با قد کوتاهمان، پایین بیاوریم.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 13:30  توسط هادی بیات  | 

آورده اند اربابی از توالت فریاد زد و از نوکرش خواست برایش یک آفتابه آب ببرد. نوکر از سماور آفتابه را پر از آب جوش کرد و به ارباب داد و خود به نزد دوستان رفت و به تفریح مشغول شدند. چیزی نگذشت که ارباب سراسیمه به آن جا آمد و نوکر را به زیر مشت و لگد گرفت. حریفان خواستند مانع شوند نوکر گفت بگذارید بزند من می دانم که کجایش می سوزد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 10:16  توسط هادی بیات  |