تبليغاتX
نظرات شخصی هادی بیات...

نظرات شخصی هادی بیات...

گذرخان بازاری است در قم که البته گذری بوده در اصل ولی اکنون بازاریت اش! پررنگ تر شده است. پاتق عرب هاست و حسینیه و زینبیه دارند و مغازه های فراوان میوه فروشی و کبابی و جگرکی و اینها!

نوار و سی دی فروشی هایی هم هست که گاهی چیزهای جالبی در آنها یافت می شود. یک بار رد می شدم که دیدم پشت شیشه نوشته یوجد لدینا فیلم الچنار الخونبار الزرآباد! ترجمه اش معلوم است. قریه زرآباد در مسیر الموت قزوین قرار دارد. در آن جا امام زاده ای است به نام علی اصغر علیه السلام که پسری بوده دوازده سیزده ساله ظاهرا، که به دست اهالی یا مزدوران خلفای جور با بیل به فرق اش زده بودند و به شهادت رسیده بود. اتفاقا چندین سال پیش جنازه اش آشکار شد هم جسد تازه بود و هم خون سر. که داستانی دارد و بعدها خواهم نوشت. چنار مذکور در حیاط این امامزاده قرار دارد. به اتفاق خانم ام چند سال پیش آن جا رفتیم و آن را از نزدیک دیدیم. دیدنی است!

این درخت هر سال روز عاشورا از خود مایعی سرخ رنگ ترشح می کند. به همین سبب هیأت های عزاداری فراوانی در آن جا جمع می شوند و به سوگواری می پردازند. اوقاف و میراث فرهنگی قزوین جزوات عکس دار زیادی از این مطلب به چاپ رسانده اند. باری، این سی دی مدرک خوبی بود از این ماجرا برای کسانی که باور ندارند.

اخیرا باز از آن جا رد می شدم دیدم زده که سی دی سخنرانی مرحوم شیخ محمود حلبی موجود است. جالب بود. پرسیدم چند سخنرانی گفت هفتاد تا؛ ضمنا یک سی دی تصویری هم داریم. گفتم تا جمع اش نکرده اند بخرم. خریدم و دو شب پیش سی دی تصویری را دیدم. کیفیت مناسبی داشت. سخنرانی با لب های شیخ محمود نمی خواند ولی یک چیز جالب که در لحن آقای حلبی بوده همانا گیرایی و بلاغت اوست. دلنشین هم حرف می زند. مگر می شود کسی از ابتدای صحبت اش از حضرت مهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف بگوید و دلنشین نباشد؟ بله می شود چنان که یک محمود دیگر را می شناسم که خیلی حرف از فرج می زند و هیچ تاثیری هم ندارد بلکه خیلی ها را بدبین کرده است!

اما این شیخ محمود با این جاذبه که در گفتارش هست، بیخود نبوده که انجمنی راه می اندازد که آن قدر نیرو جمع می کند و آن همه وسعت می یابد. البته من هنوز با وجود این که بسیاری از سخنرانی های این مرد را گوش کرده ام و ظاهرا درباره حضرت خیلی مخلصانه صحبت می کند، اعتقادم این است که مسیر مبارزه را گم و گور می کرده اند و راه درست همان راهی بود که امام خمینی(ره) رفت.

بله گذرخان جای جالبی است!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 12:5  توسط هادی بیات  | 

با دیدن سریال یوسف پیامبر علیه السلام و حضور دو پیامبر در میان قوم که دست شان به خدا می رسید و مردم مومن امید داشتند که لااقل از این طریق مشکلات مادی و معنوی شان را حل و فصل می کنند احساس بیچاره گی کردم. ما هر چه قدر هم که عقل مان جلو برود فوق فوق اش بتوانیم خوب و بد بودن را درک کنیم که البته در آن هم گیر داریم. ولی هیچ گاه نخواهیم دانست که این کاری که به نظر خوب است آیا درست هم هست و یا این کار که به نظر بد است آیا نادرست هم هست؟ مثال بزنم.

خوبی کردن به آدم ها مثل کمک مالی یا مانند آن، کار خوبی است ولی نمی دانیم که طرف محتاج بوده واقعا یا نه؟

یا کسی آدرسی را از ما می پرسد و ما هم کمک اش می کنیم تا آن را بیابد. کلی ثواب کرده ایم ظاهرا و انسانی را راهنمایی کرده ایم. حال طرف دزد باشد یا قاتل و به خاطر راهنمایی خوب ما دست اش به یک بینوایی برسد و نفله اش کند.

به عنوان آدم خوب انسانی را سر کاری بگذاریم که حقوقی بگیرد و خانواده ای را اداره کند و از احتیاج به خلق خدا برهد. بعد خائن باشد و دست تعدی به مال و جان و ناموس مردم دراز کند.

مثال زیاد است. ما کار خوب کرده ایم ظاهرا، ولی معلوم نیست درست ترین بوده باشد. این جاست که من احساس می کنم چه قدر بیچاره ام که پیامبری ندارم که به محضرش برسم و چه قدر بینوایم که امام زمانم غایب است و من دستم به او نمی رسد تا دردم را بگویم و از او راهنمایی بطلبم. فقط امید هست که کارهایی که با علم و عقل ناقص مان انجام می دهیم ، خدا به لطف اش بپذیرد و جوری کارها را راست و ریس کند که درست ترین هم باشد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 12:3  توسط هادی بیات  | 

شنيديم كه به سلامتي قرار شد جاده عبوري از جنگل گلستان را پنجاه متري تعريض كنند. نمي دانم اين جاده چند صد كيلومتر است ولي ضرب در پنجاه شود مي شود فهميد كه به اضافه حريم و اينها چه اتفاقي براي درخت هاي زبان بسته خواهد افتاد. سرت سلامت آمريكا را بچسب كه داريم مي رويم نياگارا ببينيم!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 0:34  توسط هادی بیات  | 

الحمدلله پاي ابرقدرت هم به ميز مذاكره باز شد و اسما آمده نظارت كند و رسما حالي به حولي!

خوشحال باشيم يا ناراحت. محمود آقا فرمودند كه اقتدار الان مان در طول سي سال گذشته بي نظير است. نمي دانم بنشيني زير تابلوي خليج العربي عكس يادگاري بگيري مقتدري يا عربستان و امارات و هر كشور گريگوري با تبعه ات برخورد اهانت آميز بكند؟ نمي دانم ديپلمات هايت را در اربيل گروگان بگيرند مقتدري يا بروي با همان رباينه ها عكس يادگاري بگيري؟ نمي دانم عرضه برق و آب رساني در تابستان و گازرساني در زمستان را نداشته باشي به تو مقتدر مي گويند يا نه؟ نمي دانم اگر كاري بكني كه تورم و گراني مردمت را خفه كند و تو با زرنگي همه چيز را حاشا كني به تو مقتدر مي گويند يا نه؟ نمي دانم اين كه نگذاري مخالفان و منتقدانت يك روزنامه يا تريبون محدود براي خودشان داشته باشند هم از شئون اقتدار محسوب مي شود يا نه؟ و .. و ..

حالا ماي مقتدر آمده ايم در برابر آمريكايي كه هيچ وقت در طول اين سي سال اين جور دست بالا را نسبت به ما نداشته است نشسته ايم و همه خفه شده اند. چرا؟ يك عده كه از اول هم عقل درست و حسابي نداشتند و بيشتر گوش به فرمان بودند. ولي بقيه چرا چيزي نمي گويند. همه راضي اند به مذاكره؟ همه راضي اند به اين وضعيت مذاكره؟ واقعا همه مي ترسند كه اگر مذاكره نكنند جنگ شود؟ آيا جنگ ترسناك است؟ پس كجايند طالبان سينه چاك شهادت كه براي عمليات انتحاري ثبت نام مي كردند؟ آمريكا كه در همين نزديكي است! يا نه ساكت نشسته اند كه سفره بزرگي باز شود و همه بخوريم؟! يك گروه كه با دم شان گردو مي شكنند كه الحمدلله آمريكا يا شيطان بزرگ سابق، بالاخره فهميد قدرت در ايران در دست كيست. آن تئوريسين هم شنگول است كه افتخار برقراري ارتباط با آمريكا به نام جناح متبوع اش ثبت مي شود! چه بگويم ؟ به جايي رسانده اند مملكت را كه مثل اين كه راهي نمانده است.

حالا كه اين جوري است بدو برويم كه كوچه پاييني عدس پلو مي دهند نكند به ما نرسد!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 0:33  توسط هادی بیات  | 

امام جمعه تهران بدين مضمون افاضه فرمودند كه دشمن در منحرف كردن جوانان ما شكست خورده و نشانه اش هم شركت پانصد هزار جوان در اعتكاف ايام البيض است! يا نمي داند چند تا جوان داريم و يا بقيه را اصلا حساب نمي كند.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 0:33  توسط هادی بیات  | 

از نظر روانی آدم هایی که خیلی از گذشته یاد می کنند و با یادش به خیر و از این گونه عبارت ها روزگار می گذرانند را آدم هایی نا امید از آینده می دانند. واقعیت این است که در ایران خیلی ها این جوری اند. کم اند آدم هایی که نگاه به آینده داشته باشند. بهترین حالت صبح را شب کردن و شب را صبح کردن است بی امید به وضع بهتر در آینده ای نامعلوم!

معمولا با کسانی که کار فنی ی کنند اگر سر و کارمان افتاده باشد می بینیم که از جنس های قدیمی تعریف می کنند. مثلا آچار های خوب، لوازم یدکی عالی، وسایل قدیمی خوب و انگار بعد از آن چیزی خوب ندیدند. و البته این لوازم خارجی هستند و خصوصا آلمانی، آمریکایی، انگلیسی و غربی!

راستی الان در آمریکا یا اروپا هم حسرت لوازم قدیمی را می خورند؟ پس چرا برای شان می صرفد که یک دستگاه عظیم به بزرگی یک شهرک را همان طور عاطل و باطل! بیاندازند و به جایش از دستگاهی به اندازه یک سوم آن استفاده کنند چون کارایی اش بهتر است. هم سوخت کمتر مصرف می کند، هم محیط زیست را کمتر آلوده می کند، هم جای کمتری می گیرد و هم کار را در زمانی غیر قابل تصور انجام می دهد. واقعا اگر اجناس قدیمی بهتر بودند باید غرب هم از نظر تکنیکی عقب گرد می کرد! پس چرا اجناس قدیمی در این جا بهتراند؟ الان ابزارهایی در غرب وجود دارد که والله گاهی از دست سیمای ما در می رود و نشان می دهد که اگر توضیح ندهند شاید خیلی ها ندانند که چیست. چنان که متخصص ایران پتک در همین تلویزیون اذعان داشت.

بدبختی در همین جا پایان نمی پذیرد. متاسفانه آدم های قدیمی هم به نظر می آید بهتر بوده اند. حوزه علمیه باید حسرت یک علامه طباطبایی یا شهید مطهری را بخورد. اگر هم باشند حسادت های کسانی که به پول و قدرت دسترسی دارند مانع از معرفی آنهاست. در هر صورت نتیجه اش عدم حضور چنین شخصیت هایی است تا مردم بتوانند بهره ببرند. البته مردم که چه عرض کنم!

دانشگاهی که استادانش یک به یک اجبارا و نه البته اجبار دستگاه و نهاد که اجبار روزگار، بازنشسته می شوند یا از ایران می روند و آدم حسرت گذشته را می خورد. یک شهیدی که از دنیا می رود نمی توانی به جایش کسی را تصور بکنی.

یک روزی مجلس شورای اسلامی نماینده هایی داشت مثل چمران، بازرگان، مقام رهبری، فخرالدین حجازی، کروبی، هاشمی، بیات. یاد سخن امیرمومنان علی علیه السلام می افتم که فرمود روزگار مرا تنزل داد، تنزل داد تا جایی که گفتند علی و فلانی و فلانی! آدم هایی که واقعا خاک پای امیرالمومنین علیه السلام هم نمی شدند با او در شورایی قرار گرفتند که باید برای جامعه اسلامی خلیفه انتخاب می کرد. مجلس هفتم هم نماینده داشت مجلس اول و دوم و سوم هم نماینده داشتند. از مجلس چهارم خفت کم کم آمد و جای آقایی را گرفت. چه قدر بیچاره شدیم که باید بگویم بازهم مجلس چهارم. مجلس ششم نماینده های خوبی داشت ولی چون پروسه ناکارآمد کردن مجلس از دور چهارم شروع شده بود دیگر کاری اش نمی شد کرد.

ای بابا! مثل این که من هم نسبت به آینده امیدم را از دست داده ام و فقط از روزهای طلایی گذشته یاد می کنم. ولی جوون بودند جوون های قدیم!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 8:44  توسط هادی بیات  | 

امام علی و امام حسین علیهم السلام در موقعیت هایی نسبتا مشابه تصمیم های متفاوتی گرفتند. در برابر اجبار به بیعت کردن با کسی که به نظر خلیفه وقت بود یکی با شرایطی بیعت کرد، زبان فرو بست و خانه نشینی را برگزید ولی دیگری زیربار بیعت نرفت، سکوت نکرد و قیام و شهادت را انتخاب کرد. اگر حکومت و ولایت حق امیرالمومنین علیه السلام بود چرا کوتاه آمد و چرا مانند فرزندش حسین علیه السلام راه دیگری را برنگزید؟ و از طرف دیگر چرا اباعبدالله علیه السلام کوتاه نیامد؟ چه فرقی است بین غصب حق علی علیه السلام که در حقیقت غصب حق خداوند بود چون خواسته او که از جانب پیامبر خدا صلی الله علیه واله بارها اعلام شده بود، مورد تعدی قرار گرفته بود، و حق امام حسین علیه السلام؟ قراری بود بین امام مجتبی علیه السلام و معاویه که معاویه برای بعد از خودش خلیفه انتخاب نکند. این قرار مهم تر است یا قراری که پیامبر خدا صلی الله علیه و اله با مردم می گذارد که بعد از او به دستور خدا علی علیه السلام ولی مسلمین باشد؟ آیا فرق را باید در غاصبین بجوییم؟ یعنی یک جایی انسان به این نتیجه می رسد که دشمن و دشمن تر دارد؟ یعنی نمی تواند همه را به یک چوب براند؟ یعنی حق ندارد یک خط بکشد و هر کس را که کمی با دین خدا یا خود او مشکل داشت آن طرف بگذارد و بقیه را این طرف؟ معلوم هم نیست این طرف کسی بماند!

یک موقع هایی فرد عاقل باید بین ماندن برای ارزش های والاتر از یک سری چیزها بگذرد. ممکن است حتی به عزیزترین کسانش توهین شود، کس خودش که چه عرض کنم عزیزترین کس خدا!

اما ممکن است کسی بگوید شاید موقعیتی مانند کربلا پیش بیاید و برای بعدش چیزی نماند. اولا امام معصوم علیه السلام غایب است و اکنون دوران غیبت است خیر سرمان! تشخیص این که ما حتما در جایگاه حسین بن علی علیه السلام هستیم یک کمی مشکل است! الان زمانه منافع ملی و کشور اسلامی و از این حرف هاست. شل شدن این حکومت و تحریک بیگانگان به آسیب رساندن به آن خیانتی نابخشودنی است. اصل ماندن نظام است. اگر درکی از اوضاع باشد می شود در بدترین موقعیت ها هم بهترین تصمیم ها را گرفت. تحریک قدرت های بزرگ و رفتن به مسیری که ایران را تبدیل به مشکل نه فقط آمریکا و اسراییل که کل نظام بین الملل کند چیزی جز دشمنی با جمهوری اسلامی نیست. هیچ آیه و حدیثی هم این وضعیت را توجیه نمی کند. هر مدعی هم که این وضع را خواست عالم غیب بداند کذاب است و همین وضع پیش آمده نشان گر سفاهت اوست.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 8:34  توسط هادی بیات  | 

صدای صرفه جویی از تمام تریبون های مملکت  بلند است. در آب صرفه جویی کنید. در برق صرفه جویی کنید. در گاز صرفه جویی کنید. در بنزین صرفه جویی کنید. در هر چیزی که دم دست تان است صرفه جویی کنید. راستی چرا مردم باید صرفه جویی کنند؟ چرا هرجا که کم می آورند از مردم مایه می گذارند؟ چه کسی ناتوان بوده از پیش بینی وضع هوا و کم آبی؟ چرا نشنیدیم یک مدیر از سازمان هواشناسی یا وزارت نیرو توبیخ شوند که به چه دلیل عرضه پیش بینی و برنامه ریزی برای چنین وضعیتی را نداشته اند؟ چرا کمبود برق را می اندازند گردن خشکسالی؟ مگر چند درصد از برق ما را سدها تولید می کنند؟ نمی دانم چه خبر است؟ جبهه نیرو می خواهد مردم بدوید. راهپیمایی دشمن شکن می خواهیم و الان نقطه حساس انقلاب است، مردم بدوید. تحریم است و باید یک کاری بکنیم، مردم نخورید. مردم نپوشید. مردم مصرف نکنید. مردم رای بدهید. مردم اوراق مشارکت بخرید. مردم ماشین های دوتا پنج زار انحصار داخل را بخرید و به خودتان تلقین کنید بنز سوار شده اید. مردم فکر این که یک روز با مردم دنیا مراوده داشته باشید و بروید و تجارت کنید و توهین نبینید و نشنوید را از سرتان بیرون کنید. مردم باور کنید همه با من – ببخشید با ما – دشمن اند! ای مردم چه قدر باحال اید شما!

ای کاش کمی در حرف زدن صرفه جویی می کردیم والله لازم نبود در این همه چیزها صرفه جویی کنیم. اگر در قول الکی دادن، در خالی بستن، ژست مومنانه گرفتن، و ریا کردن صرفه جویی کنیم مردم هم این قدر به مشکل نمی افتند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 8:4  توسط هادی بیات  | 

در زمان انقلاب چند جور شعار می دادند. شعار اصلای ما قبلا هم گفته ام استقلال آزادی جمهوری اسلامی بود. یک سری شعارهای فرعی هم داشتیم که تاریخ مصرف داشتند. مثلا مرگ بر شوروی و مرگ بر انگلیس و مرگ بر فرانسه و مرگ بر صدام یزید کافر و مرگ بر همه دنیا غیر از آنها که با ما هستند. در دوران رییس جمهورهای پس از جنگ بسته به شرایط یک مقداری از شعارها پررنگ تر شدند و بعضی کم رنگ تر. خود به خود سرمایه کشور به سمت شعارهای پررنگ تر می رفت ولی سعی در نابودی آن یکی شعارها نداشتند فوق اش مطرح اش نمی کردند.

مثلا در دوران آقای هاشمی به دنبال توسعه ایران و احیای شعر استقلال به خصوص در اقتصاد بودند و نام روند را سازندگی گذاشته بودند. شعارهای دیگر کمتر مطرح می شد ولی از بین نمی رفت و بنا هم نبود که از بین برود.

در دوران آقای خاتمی شعار آزادی و جمهوری اسلامی پررنگ تر بود ولی انصافا در مسیر توسعه هم کم نگذاشتند. شعارهای مرگ بر کلا کم رنگ شدند و بنای کسی که می خواهد با جهان گفتگو کند جز این نمی تواند باشد.

در دوران معجزه هزاره! آزادی و جمهوری اسلامی نه تنها کم رنگ شد که بند از دهان مخالفان جمهوری اسلامی و آزادی بر داشتند تا هر چه می خواهد دل تنگ شان بگویند. استقلال هم که از مسیر آزادی می گذرد و خود به خود کان لم یکن شد شاهدش قطعی برق و آب و وضعیت زمستان و کشاورزی و صنعت و همه چیز. اما کدام شعارها پررنگ شد. هر چه فحش و بد و بیراه که تاریخ مصرف شان هم تمام شده بود را از بایگانی انقلاب بیرون کشیدند و احیا کردند و این شد بازگشت به شعارهای انقلاب.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 8:49  توسط هادی بیات  | 

عقلا هنگامی که با کسی محاجه یا رویارویی داشته باشند سعی می کنند نقاط ضعف او را بیابند و از طریق این نقاط به او ضربه بزنند یا بر او غلبه کنند. هیچ آدم عاقلی با کسی در نقاط قوت اش سرشاخ نمی شود. مثلا فردی می خواهد روی کسی را کم کند.

اولین شرط این است که او را به جای خلوتی بکشاند. آدم باید دیوانه باشد که برای رو کم کنی به محل رقیب برود. ورود به محل همانا و بر باد رفتن دودمان همان.

شرط دوم این است که نقاط ضعف اش را بررسی کند مثلا چپ دست است یا راست دست؟ روی کدام پا می ایستد؟ سرش را پایین می اندازد یا بالا می گیرد؟ یک وری می ایستد یا رو در رو؟ شگردش در آغاز دعوا چیست مثلا کف گرگی یا کله و از این حرف ها.

شرط سوم این است که مثلا اگر می خواهد زد و خورد کند باید سریع ضربه بزند و عقب بکشد. هارت و پورت کند رو به قبله است و برایش شمع روشن کرده اند.

شرط چهارم این است که ملاحظه دیگران را هم بکند و نهایت مظلوم نمایی را داشته باشد وگرنه هم کتک می خورد و هم می گویند حق اش بود.

شرط مهم دیگر این است که وقتی دید زورش نمی رسد دعوا نکند بلکه سعی کند با حرف زدن و تطمیع و چاپلوسی یک جوری خود را از معرکه در ببرد و مطمئن باشد که بدنام نمی شود بلکه اگر بماند می گویند احمق بود!

موارد بالا را در حالتی در نظر بگیرید که رقیب بسیار گردن کلفت تر و موجه تر از آدم باشد و در محل و یا منطقه ای با او درگیر شوی که او در آن جا شدیدا طالب دارد و مورد حمایت هست. مهم تر این که در دعوا از تو بسیار وارد تر هم هست و اصلا در دعوا خودش را اثبات می کند و اگر دعوا نشود حرفی برای گفتن ندارد.

حالا اگر تو گردن کلفتی بکنی چه می شود؟ عقل نمی گوید که با او در چیزی که تخصص اش هست نباید درگیر شوی؟ حال اگر تو حرف عقلا را گوش نکردی به تو چه می گویند؟ بگو ...ها باریک الله

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 8:48  توسط هادی بیات  | 

مثل این که در لبنان یک کتابی چاپ شده درباره علائم ظهور حضرت ولی عصر علیه السلام. در این کتاب نفیس! به بعضی روایات اشاره شده که در آنها آمده قبل از ظهور حضرت مردی می آید کوتاه قد و سیه چرده و حتما ایرانی و و خلاصه معلوم است که چه کسی است. می گوید این مرد از سرداران امام عصر عجل الله فرجه الشریف است و قیام می کند و رایتش را به حضرت تحویل می دهد. با ادعاهای داخلی می خواند نه؟ در هر صورت کسی اگر این کتاب را دید برای ما هم بفرستد. در سایت ایران در جهان در یکی از مقالات به چنین کتابی اشاره شده است. اگر این قضیه راست باشد می شود نتیجه هایی گرفت و آن وقت باید کاری کرد ولی تا آن موقع باید صبر کنیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 8:19  توسط هادی بیات  | 

چرا در زمان امام(ره) این قدر سخن از اعتکاف و لیله الرغائب و این صحبت ها نبود؟

آیا امام(ره) در اجرای دستوراتی که اخیرا معلوم شده خیلی مهم بوده و انسان را از این رو به آن رو می کند، کاهل بوده اند؟

چرا امام(ره) با این گونه عبادات و بانیانش هم دلی نداشت؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 8:10  توسط هادی بیات  | 

سایت تابناک نوشته است که چرا در مورد توهین مختصری! که به سید حسن آقای خمینی شد با وجود این که از حیث مقام در سطح آقا محمود نبود آن گونه به حمایت اش برخاستند ولی آقای منتجب نیا تقریبا آقا محمود را با خاک یکسان کرد ولی فقط دور و بری های مخلصی مثل کیهان و ایران(بخوانید کیهان) و بقیه شبه کیهانی ها از او حمایت کردند.

سوال خوبی است. اول باید یک چیز را به دار و دسته راست های کند و تند عرض بکنیم. و آن این که مثل اهلبیت امام(ره) در میان مردم ایران شبیه اهلبیت پیامبر خدا صلی الله علیه و اله در میان مردم آن روزگار است. بدون این که بخواهم خود ایشان را شبیه هم بدانم. خانواده رسول خدا صلی الله علیه و اله چه در قدرت بودند و چه نبودند، عشق به آنها در خون و جان مردم بود. ترس خلفا از ایشان هم دقیقا به همین دلیل بود که مردم دوست شان داشتند و خاطرشان را می خواستند. هر چه اهلبیت علیهم السلام فشار بیشتری را تحمل می کردند همان قدر محبوب تر می شدند. چند ده سال روی منابر لعن شان می کردند. آخوندهای درباری از بنی امیه پول می گرفتند تا ایشان را تخریب کنند ولی با نام این بنی عباس توانست نیرو جمع کند و بساط بنی امیه را برچیند. این عشق است و نمی شود کاری اش کرد. صحبت مقام دنیایی هم نیست صحبت دل است. همین قدر بگویم که اگر نوه امام که نه به دیوار خانه امام توهین بکنید بیش از حمایتی که از امثال دوستان شما می شود از آن در و دیوار صورت خواهد پذیرفت.

این در توضیح علت حمایت از سید حسن آقا بود اما فهم این که چرا غیر از خودتان آن هم خود افراطی و نه معقول، کسی حاضر نیست از رفیق شما حمایت بکند خیلی سخت نیست. یک نگاهی به وعده های بی اساس این چند ساله بیاندازید و انصاف بدهید جایی برای حمایت مانده است یا نه؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 8:56  توسط هادی بیات  | 

پرتغال میوه مفیدی است. ویتامین ث و از این حرف ها. شلغم هم میوه مفیدی است. ویتامین ث و پنی سیلین و از این صحبت ها. اما چرا در میهمانی ها جلوی مدعوین شلغم نمی گذاریم؟

چون یک چیز دیگر هم شرط است تا یک عنصر مفید قابل عرضه باشد و آن ظاهر آراسته است. چه بسا شلغم عناصر مفید بیشتری نسبت به پرتغال داشته باشد ولی آن ریخت و قد و قواره باعث ضایع شدن صاحب خانه است و چه بسا مسائل دیگر را هم تحت الشعاع خود قرار بدهد.

نتیجه اخلاقی: یاد بگیریم که در عرضه یک کالا یا مطلب و یا هر چیزی آن کسی یا واسطه ای که می خواهد آن را عرضه کند یک ظاهر آراسته ای داشته باشد و خودش هم قابل عرضه باشد!

       منظورم واضح بود دیگر؟
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 8:54  توسط هادی بیات  | 

مي گويند وقتي كسي خواب باشد بيخ گوشش يك بشكن بزني از خواب مي پرد ولي كسي كه خود را به خواب زده باشد را با شليك توپ هم نمي شود بيدار كرد. ماجراي سايت تابناك كه به نظر منصف ترين سايت راست است، شبيه اين قضيه است. از زمان بازتاب تا به حال كه تابناك شده باشد اين سايت از افتضاح كاري دوستانش به خصوص رييس جمهور محبوبش كه آن موقع شهردارباشي پايتخت بود گفته و نوشته است. يك روز مي نوشت مافياي سيمان در شهرداري. روز ديگر عكس خانه يار غار رييس جمهور. يك روز از نشستن رفيق شش دانگ رييس جمهور در كلاس دكترا بدون دادن كنكور. يك روز ديگر مشاغل ابوالمشاغل كفو فاطمه رجبي! از پول هاي بي حسابي كه خرج كرده اند يا از مردم غير قانوني گرفته و مي گيرند. از اين كه چه گونه ديوان عدالت اداري را از حيز انتفاع ساقط كردند و نه تنها آن را كه همه حيثيت نهادهاي جمهوري اسلامي را و ..و ..و . جالب اين است كه نه آن آقا از مشاغلش دست مي كشد نه آن يكي از خير دكترا مي گذرد و نه اين از ثروتش مي گذرد و نه آقا محمود از اين سرمايه دار ارزشي! اگر آنها خطا بود و تو افشا مي كردي پس اين آقا كه دست از آنها برنداشت. چه طور دوباره از او حمايت مي كني و بر گذشته اي كه او نه تنها انكارش نمي كند كه آن را بسي ارزشمند مي شمارد پرده تغافل مي كشي؟

با خواندن روايت اوليه تابناك و سايت هايي مانند آن خواننده مطمئن مي شود كه دادن كشور حتي براي يك لحظه دست ايشان گناهي است نابخشودني و خطايي غير قابل جبران، اما بعد هنگامي كه تابناكيان احساس مي كنند كه قدرت ممكن است دست آدم ديگري بيافتد كه به روايت تمام عقلا از حيث عقل و بينش هزاران سال نوري از امثال ايشان جلوتر است ناگهان عنان اختيار را از دست مي دهند و گويي يادشان مي رود كه از چه اعجوبه اي مي خواهند دفاع كنند پس چشم ها را مي بندند و عقل را تعطيل مي كنند و دين و ايمان را در كوزه مي گذارند و آبش را سر مي كشند و فقط قلم را بي لگام رها مي كنند. كه بجنبيد كه خاتمي آمد و كروبي آمد و هاشمي آمد و احمدي نژاد چه مرد بزرگي بوده و قالي باف جان كجايي؟ دلم برات تنگه سعيد(سه مرتبه)....بي خيال بابا قدرت را بچسب. پول نفتي كجاست كه همين و هم آنم آرزوست. آن وقت اين خواننده احساس مي كند كه با عده اي دودره باز طرف است و اشتباه هم نمي كند. اين است كه مي گويم خواب رفته را مي شود بيدار كرد ولي آن يكي را نه.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 1:20  توسط هادی بیات  | 

بخوانيد كتاب مزرعه حيوانات جرج اورول را يا لااقل ببينيد كارتون آن را و البته دقت كنيد به آن چه مي بينيد يا مي خوانيد. به خصوص به خوكي كه توله سگ هاي بي پدر و مادر را براي روز مبادا تربيت مي كند و درنده بار مي آوردشان و بي رحم . گوسفندهايي كه چه شيرين بع بع مي كنند را خوب نگاه كنيد. فيلم را خوب نگاه كنيد. كتاب را با دقت بخوانيد. العاقل يكفيه الاشاره!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 0:58  توسط هادی بیات  | 

قبلا گفتم كه قديمي ها معتقد بودند چيزي به نام سنگ باران وجود دارد و حتي آدرس جايش را مي دادند و نحوه عمل كردش را. خيلي از چيزهايي كه در كتب قديمي آمده است ريشه در واقعيت دارد. يا لااقل بهره اي از حقيقت برده است و اين طور نيست كه همه اش را چون با عقل ناقص ما جور درنمي آيد يا به قول آن جراح معروف زير تيغ جراحي حس اش نمي كنيم پس ردش كنيم.

اما درباره باران سازي يا اعمال و فنوني كه چه علمي و چه به صورتي غريب – البته براي ما -  باعث به وجود آمدن باران مي شدند و شايد الان هم مي شوند در كتب و منابع كهن ما چه اسلامي و چه غير آن، مطالب زيادي آمده است كه در اين جا آنها يي را كه برخورد كرده ام مي آورم.

از ديني ها كه در روايات وارد شده است نماز باران يا استسقاء است كه بر همه شناخته شده است و به  خصوص اخيرا آقايان مديران براي گم كردن بي عرضه گي شان از مردم خواستند كه آن را به جاي آورند. فارغ از سوءاستفاده هاي دلالان دين واقعا اين نماز اگر به وسيله اهلش خوانده شود ردخور ندارد. نماز آقا سيد محمد تقي خوانساري در قم معروف است. اخيراآقاي حسني امام جمعه معروف اروميه هم نماز باران خواند و باران هم باريد.

از روابط عجيبي كه بين پديده ها موجود است و در باريدن باران موثر است آشكار شدن استخوان پيامبران است. چنان كه در منابع معتبر آمده در زمان امام هادي عليه السلام گروهي شياد با اين وسيله باران سازي مي كردند كه حضرت مچشان را گرفت. شرح داستان در كتاب آقاي باقر شريف قرشي راجع به امام هادي عليه السلام آمده است.

در كتاب تحفه حكيم مومن در نسخه هاي غرايب آمده است كه هر گاه پنج خنفساء يا همان سرگين غلطان خودمان را زير يك كاسه مسي و در زير آفتاب محبوس كنيد باران خواهد باريد. اول بگويم كه احتمالا آن بينواها بميرند ها. ولي تجربه شده است!

اين را از قول گوستاو يونگ روانشناس بزرگ مي آورم. او مي گويد كه در كتب قديم ايراني ديده است كه ايراني ها آييني داشته اند در دوران باستان كه پس از به جاي آوردن آن از خورشيد زائده اي مانند يك لوله بيرون مي آمده يا به نظرشان مي آمده، و اين زائده با حركت سر به جاي آورنده آيين جابه جا مي شده است. در هنگامي كه اين عمل صورت مي گرفته آسمان پر از ابر شده و باران مي باريده است. نوعي عمل تسخيري بوده حتما. بدم نمي آيد بدانم در كدام كتاب ديده بوده.

در فيلم سفر به ماوراء كه خيلي ها ديده اند جادوگر آفريقايي در زير آسمان آبي و بدون ابر با دست چشم بيمار را درمي آورد و بعد از درمان سرجايش مي گذارد. بعد از اتمام عمل كه احتمالا به الهه باران هديه شده به طور مستند نشان مي دهد كه آسمان پر از ابر مي شود و باران سيل آسايي مي بارد.

چيزهاي ديگري هم هست كه به مرور خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 0:57  توسط هادی بیات  | 

بالاخره فوت كرد اين مرد. نوراني و كوچك اندام بود. خالي از هرگونه خود نمايي و حب جاه. قبل از اين كه نماز ظهر و عصر را آغاز كند در يكي از صحن ها تنهايي مي نشست و به ذكر و دعا مشغول مي شد. وقت نماز كه نزديك مي شد آن قدر ساده از كنار آدم ها رد مي شد كه هيچ كس اگر نمي شناختش، نمي توانست تصور بكند الان چند هزار نفر پشت سرش نماز خواهند خواند. خدا رحمت اش كند. يك عده از بچه هاي دانشجو معمولا در صحن جديد حضرت امام(ره) جمع مي شديم و درس و بحثي داشتيم. زيادمي شد كه از كنار ما عبور مي كرد تا مي خواستيم تكاني بخوريم رفته بود. انگار خودش مي خواست كه كسي متوجه اش نشود. حتي اگر مي شناسدش. با اين كه كمي در برخورد با پيرمرد زياده روي كردند باز هم جاي شكرش باقي است كه دست از سرش برداشتند و گذاشتند اين آخر عمري لااقل كمي آسوده باشد. خدا رحمت اش كند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 0:57  توسط هادی بیات  | 

اين كه ايرانيان در بسياري از علوم و فنون سرآمد بوده اند را زياد گفته و شنيده ايم. بعضي از اسم هاي بزرگ است كه معمولا عظمت نام آنها بقيه را گم مي كند و بدين ترتيب علم و فن ايشان نيز بقيه علوم را به حاشيه مي راند در حالي كه آن علوم خود در جاي خود بسيار جالب و مهم اند. مثلا نام ابن سينا و فارابي و ملا صدرا آن قدر بزرگ است كه ديگر جز فلسفه و منطق كه با نام اينها همراه است گويي علم ديگري نبوده است. يا نام بو سعيد و بايزيد و خواجه عبدالله انصاري در عرفان و يا حافظ و سعدي و مولانا در شعر و ادب و هم چنين عرفان. واقعيت اين است كه عرفان و فلسفه و شعر سايه سنگيني بر علوم گذشته ما انداخته اند. از بعضي از اين علوم البته نه خود علم كه نام فردي كه در آن متبحر بوده است غبار زدايي شده است. مثلا علم شيمي كه نام زكرياي رازي با آن است و نام خوارزمي و خيام كه با رياضيات همراه اند. ولي هنوز كم است و هنوز حق مطلب خيلي مانده كه ادا بشود.

در اين جا مي خواهم چند خطي درباره يكي از اين علوم بنويسم. علم شناخت جواهرات و عطرها. در روايات ما بسيار آمده است كه انگشتر عقيق يا فيروزه در دست كنيد يا عطر و بوي خوش استعمال كنيد. شايد همين دستورات ديني و سيره پيامبر صلي الله عليه و اله و امامان عليهم السلام باعث توجه بسياري از دانشمندان به اين علم شده است. معمولا كساني كه اهل طب سنتي بودند تا حدودي با خواص بعضي سنگ ها و عطرها آشنا بودند ولي اين هم براي خود فني بوده است و كتبي هم براي آن نگاشته اند. عالمان اين فن بر بهترين و بدترين نوع سنگ ها يا عطرها و نيز نحوه نگهداري آنها تا كمترين آسيب را ببينند آشنايي داشته اند. و البته درباره تاثيرات متافيزيكي آنها هم اطلاعات داشته و بعضا دستوراتي هم صادر مي كرده اند.

اكنون بعضي كتب در بازار نشر وجود دارد كه تقريبا اراجيفي از نويسندگان مجهول خارجي به نام خواص سنگ ها و مانند آن به خورد ملت مي دهند. غافل از اين كه خودمان كتب قوي تر، بهتر و مستندتري داريم.

 

خود به خود كسي كه با جواهر و عطر سروكار دارد هم اكنون نيز با اغنيا محشور است، در زمان هاي قديم هم كه جاي خود دارد. بسياري موقع ها هدايايي براي شاهان مي بردند يا هدايايي فرستاده مي شد كه در اين مواقع عالم فن وظيفه داشت آن هديه را رد صلاحيت يا تأييد صلاحيت بكند! با نظر او هديه فرستاده يا پذيرفته مي شد. اين افراد در فن خود استاد بوده اند. چه بسا اگر در تشخيص اشتباه مي كردند سرشان به باد مي رفت.

امروزه دانشمندان ثابت كرده اند كه سنگ هايي هم چون عقيق و فيروزه يا ياقوت و لاجورد و زبرجد و امثال اينها از خود انرژي اي صادر مي كنند كه فرد به سوي آنها جلب مي شود. اتفاقا شبكه چهار در اين باره مستندي هم پخش كرده است. اما بسيار پيش از ايشان دانشمندان گذشته به اين آثار پي برده بودند و آنها را به كار مي بستند. در اين جا يك بخش از كتاب عرايس الجواهر و نفايس الاطائب را مي آورم كه پيرامون سنگي است به نام حجر باران. اين كتاب نوشته فردي به نام ابوالقاسم عبدالله كاشاني است و به وسيله ايرج افشار تصحيح و به صورت امروزين به چاپ رسيده است كه بايد به او و عشق و علاقه اش به ايران و آثار آن آفرين گفت.

حجر باران انگار سنگي بوده كه هرگاه آن را در آب مي نهادند ابرها جمع مي شدند و  آسمان مي باريده است. مي گويد معادن آن در بلاد ختاي و طمغاج است. ايغوران و تركان بر معرفت آن واقع بوده اند و هرگاه مي خواستند به واسطه آن تگرك و باران مي آوردند و در آن صنعت و حرفت وارد بوده اند.

نكته جالب اين كه در آن زمان باران سازي صنعت و حرفه بوده است. چاره اي جز بازگشت به گذشته نيست و بازخواني اين علوم و كتب تا سره از ناسره تشخيص داده شود و چه بسار بسياري از اسرار گذشته آشكار گردد.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 3:0  توسط هادی بیات  | 

سال ها پیش دوستی داشتم خوب و یکدل. یادم هست یک بار از من پرسید نظرت راجع به رباعیات خیام چیست؟ گفتم دکتر فلان می گوید ...

هنوز کلام منعقد نشده بود که گفت نظر او که معلوم است نظر خودت را بگو؟ بدون این که نظر او را در نظر بگیری به دلت رجوع کن و بگو مثلا راجع به فلان رباعی چه نظری داری؟

این حرف مدت ها در یاد من ماند. الان هم بعد از بیست سال توی گوشم هست و انگار او این جا در مقابل من ایستاده و سوال می پرسد.

باری، در ایران نام ها خیلی ابهت دارند و سیطره کاملی حتی بر عقیده های ما. یعنی انگار فلانی اگر نظرش را اعلام کرد ما دیگر باید لال بشویم. مثال من در شعر و ادبیات بود ولی این قاعده در تمام عرصه های حیات ما ساری و جاری است. از کودکی عقیده خود را پنهان می کنیم یعنی این گونه به ما یاد می دهند. دلایل مختلفی هم دارد. یکی تحت تاثیر نظام اجتماعی پدرسالار ماست که به ما می آموزد تا یک مرحله بیشتر حق نداریم و پس از آن هر چه راس بگوید. این راس یک موقعی پدر بوده است و اکنون ذهن تنبل و ناتوان از تصمیم، آن را به اشکال گوناگون بازسازی کرده است. انگار خودمان نمی توانیم تصمیم بگیریم و ابراز وجود بکنیم و نه این که دیگران برای مان تصمیم بگیرند بلکه خودمان چنین می خواهیم و اگر کسی نباشد خودمان یا یکی پیدا می کنیم و یا می سازیم. با تولید این خدای دروغین آرام می شویم. بالاخره از سختی تعقل و تصمیم برای خود خلاص می شویم. یک نفر هست که فکر کند و همان هم ما را بس است. هزاران توجیه و تفسیر هم برای این سرسپردگی فراهم می سازیم. بلکه واحدهای درسی حوزوی و دانشگاهی هم برایش فراهم شد که نور علی نور است. این جاست که اگر کسی آمد و از عقل و اختیار و آزادی حرف زد حال شنیدن اش را هم نداریم زیرا کم کم زرنگ شده ایم و می دانیم از این حرف ها بوی دردسر می آید. کدام دردسر؟ راه انداختن عقل و ذهن آکبند. چه دردی از این بالاتر.

اما خوشا آن دم که کسی بیاید و بخواهد جای همه فکر کند، تصمیم بگیرد و اصلا کار کند و اعلام کند می خواهم پول توی جیب تان را هم فراهم بکنم. به به ...به به

بدوید برویم ببینیم چه می گوید!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 9:10  توسط هادی بیات  | 

 

آقا سید علی اکبر محتشمی را دوست دارم و تحسین  می کنم به خاطر دینی که دارد و آن را به هیچ قیمتی نمی فروشد و نمی توانم به مقام این مرد غبطه نخورم به خاطر استواری اش بر عقیده ای که دارد. یار امام(ره) یعنی همین.

آقای منتجب نیا را هم دوست دارم و تحسین می کنم به خاطر شجاعت اش. به خاطر صداقت اش. به خاطر بزرگی اش. و به خاطر مقالات اش به خصوص همین مقاله که در اعتماد ملی امروز از او چاپ کرده اند. خط امام(ره) یعنی همین.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 12:59  توسط هادی بیات  | 

چند وقتي است سيماي اصول گرا خيلي به تاريخ انقلاب علاقه مند شده است. عيبي ندارد كه آدم به تاريخ رجوع بكند. بالاخره گذشته چراغ راه آينده است. آدم با فهم گذشته شايد بسياري از خبط و خطاها را تكرار نكند. آينده روشن در گرو عدم تكرار اشتباهات تاريخي است و همين طور تكرار خوبي ها. چه ايراد دارد خوبي ها و درستي ها تكرار شوند؟

اما به اصول گرايان در لفظ و نه در عمل نمي آيد كه با اين نگاه به تاريخ رجوع بكنند. مگر اين كه مفاهيم را مانند هميشه قلب كرده باشند و در معنايي غير از معناي حقيقي آن به كار ببرند. مثل همان رفتاري كه با عدالت مي كنند. همان كاري كه با آزادي مي كنند. همان كاري كه با توسعه مي كنند. همان كاري كه با تمام مفاهيم ارزشي كرده و مي كنند.

واقعا جريان حاكم با رجوع به گذشته دنبال چيست؟ به نظر مي رسد واقعا جريان مزبور دنبال درس گرفتن از اشتباهات گذشته است. اما اشتباه داريم تا اشتباه. منظور ايشان از اشتباه اين است كه مثلا مردم را در سرنوشت شان دخالت بدهند. مثلا نهادهاي دموكراتيك را تقويت كنند. مثلا مجلس به جايگاه قبلي اش بازگردد. مثلا كساني كه مي توانند امام راستين را به مردم معرفي بكنند دوباره تريبوني مثل مجلس دست شان بيافتد. اين اولين گروه اشتباهات است كه اين جريان ديگر نمي خواهد تكرار كندشان!

دومين گروه، نگراني از نسلي است كه دارد مي آيد. نسل جديد نبايد تاريخ واقعي انقلاب را بداند. نبايد شخصيت هاي محوري درست معرفي بشوند. نبايد دور و بري هاي واقعي امام(ره) را جوان ترها ببينند. به همين سبب بازگشت به گذشته مي كنند و انقلاب را دوباره تعريف مي كنند منتها خيلي ها حذف مي شوند. چهره ها را نشان مي دهند ولي يا كساني هستند كه در يك برنامه خيلي خنثي نشان داده مي شوند و در صد برنامه موازي و تقريبا در اقدامي هماهنگ در تريبون هاي كل كشور خائن معرفي مي شوند. تاريخ وارونه انقلاب كه در آن از اول تا آخر سخنراني ها و مصاحبه هاي دو سه نفر نشان داده مي شود انگار كل انقلاب اينها بودند در حالي كه واقعا اينها عددي نبودند يا فوق اش يك الف آدم بودند مثل بقيه كه نقشي فراتر از مبارزين ديگر نداشتند كه هيچ ضعيف تر هم بودند و اگر گذشته شان مرور شود پر از سوتي هاي بزرگ است.

به همين دليل از كل نمازهاي امام(ره) يك نماز بيشتر در تلويزيون پخش نمي شود. سيره عملي امام روح الله! مي سازند و به عنوان تاريخ به خورد مردم مي دهند در حالي كه ياران واقعي امام را در ميان دو سه تا پاچه گير سياسي رها كرده اند. جالب ايت كه براي رسيدن به نتيجه دلخواه امام(ره) را با القابي ياد مي كنند كه لااقل گذشته شان نشان گر كمترين ميزان اعتقاد به آنهاست. خيال شان راحت است كه آن بزرگوار از دنيا رفته و ميدان هم خالي از حريف است و در نقطه حساسي هم هستيم و دشمن پشت دروازه ها و هزار بهانه تا بزنيم و ببريم. كي به كيه؟

وظيفه كساني كه تاريخ واقعي انقلاب را در سينه هاشان حفظ كرده اند همانند آن بانوي بزرگ است كه دو فرزند بزرگوارش را بر پشت چهارپايي گذاشته بود و مدينه را خانه به خانه مي رفت و تاريخ واقعي و فضائل حقيقي را روايت مي كرد و تحريف ها را گوشزد مي كرد و عاقبت جانش را هم در راه حقيقت گذاشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 0:35  توسط هادی بیات  | 

سه روزي زنجان بودم. هوايي خنك و غيرقابل قياس با قم. نمي شود فراموشش كرد. اما بسيار سفر دلگيري بود. جايي كه مي شناختمش نبود. هربار كه مي روم گوشه اي از خاطراتم پاك مي شود. تمام جاهايي كه از آنها خاطره داشتم را از بين برده اند. حتما مردم مشكل دارند و بناها فرسوده اند و خرج زندگي بالاست و بچه ها زن گرفته اند و خانم ديگر نمي تواند اين جا زندگي كند و آپارتمان چه قدر بهتر است و ....اي بتركيد با اين حفظ كردن میراث گذشته. پاك كردن گذشته براي ساختن يك چيز نو. چيزي كه يادش نيايد كي بوده و كجا زندگي مي كرده است. چيز بهتر است براي توصيف ما اشياء تا اين كه كسي باشيم!

خدايا ترا قسمت مي دهم به حق عقل كه به گواهي خودت بهترين آفريده هايت است به ما توان بده همان طور كه دنبال نو كردن بناهاي جسمي مان هستيم روح مان را هم نو و تازه كنيم. عقل مان را هم تازه كنيم. فهم مان را هم تازه كنيم. بعد از فهميدن و با تعقل به سراغ تازه كردن بناهاي مان برويم. جايي خواندم مشهد و آكسفورد هم سن اند تقريبا هر دو هزار ساله اند. نوشته بود آكسفورد در اين هزار سال تغيير نكرده. يعني اگر هزار سال پيش ان جا بوده اي اكنون بعد از هزار سال اگر بروي راه ها را مي يابي و گم نمي شوي. نوشته بود سر خيلي از كوچه ها تاريخ آن كوچه را هم نوشته اند و اتفاقاتي كه در سده ها متمادي در آن روي داده است.

اما اگر مشهد را سه ماه نبيني حتما برايت غريب مي نمايد چه برسد به يك سال و چند سال. بقيه شهرهاي ما هم همين طور اند. اگر شهري سالم مانده به خاطر نرسيدن بودجه هاي نفتي است وگرنه مردم اش از حيث دست به كلنگي فرقي با ديگر انسان هاي شريف اين ديار ندارند. راستي چه كار داريم مي كنيم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 1:8  توسط هادی بیات  | 

بر سر چهاراه هاي اصلي قم پلاكاردهاي بزرگي زده اند. براي مراسمي است كه عده اي از كساني كه خود را اصول گرا مي نامند در آن جمع مي شوند و آقاي پورمحمدي براي شان حرف مي زند. تا اين جا عجيب نيست، عجيب ادعاي گزافي است كه به عنوان شعار اين مراسم در نظر گرفته اند به اين مضمون : هفتم تير ماه روز تثبيت اصول گرايي.

من معني اين جمله را نفهميدم. دوپهلوست كمي. يك بار مي شود اين طور فهميد كه با انفجار حزب و شهادت آن بزرگان چيزي كه به آن اصول گرايي مي گويند تثبيت شد، چون آنها نمي گذاشتند چنين چيزي عمرا در ايران شكل بگيرد. اين برداشت شواهدي هم دارد چون بالاخره بزرگ آنها شهيد بهشتي بود و همه كساني كه آن بزرگوار را مي شناسند مي دانند كه اين برداشت از دين كه نام خود را اصول گرايي گذاشته است اتفاقا كمترين قرابت را با قرائت آن شهيد مظلوم دارد.

يك برداشت هم اين است كه مثلا با شهادت آن عزيزان اصول گرايي در دل ها تثبيت شد همان گونه كه در جاهاي ديگر هم تثبيت شده بود! خوب است جوان ترها بدانند كه چرا به آن شهيد لقب مظلوم داده اند. مظلوميت او به خاطر اذيتي بود كه از طرف به اصطلاح خودي ها متحمل مي شد كه البته مي شود راحت پيدايشان كرد.

بدين ترتيب ادعاي اخير هم مصداق بارز دودره بازي است زيرا كلام شهيد بهشتي موجود است. اتفاقا موضع گيري بسياري از همين مدعيان هم موجود است. كساني كه پيش تر اعلام كرده اند كه با حمايت از آن مظلوم در برابر بني صدر دفع افسد به فاسد كرده اند بايد هم صبر كنند تا مدت زماني بگذرد و بهشتي از خاطرها برود و بعد بازگشت به بهشتي راه بياندازند و بهشتي اي تحريف شده به خورد كساني بدهند كه او را نديده اند. همان گونه كه اكنون به نام بازگشت به شعارهاي انقلاب و امام(ره) آنها را تحريف كه نابود مي كنند و يا بازي اي كه با نام و اعتبار شهيد رجايي كرده و مي كنند و يا آن بلايي كه سر مهدويت و انتظار آوردند و الي آخر.

واقعا بعضي ها چه قدر رو دارند!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 0:51  توسط هادی بیات  | 

با خودم فکر کردم بد نیست آدم راجع به آخرین کتابی که خوانده است یا کتابی که در حال خواندن آن است و یا کتابی که خواهد خواند بنویسد. این جوری بهتر می شود به روحیات آدم ها پی برد. به نظر من یکی از بهترین لحظه های دنیا که واقعا در آن وقت هدر نمی رود موقعی است که آدم دارد کتاب خوب می خواند. چرا کتاب خوب؟ چون همان طور که برداشتن یک کتاب مفید برای خواندن عملی شجاعانه  محسوب می شود کنار گذاشتن یک کتاب بیخود عملی شجاعانه تر است زیرا هم وقت را تلف می کند و هم تأثیرات مخرب دارد. مثل دیدن یک فیلم چرت. مثل هم نشینی با آدم هایی که به فهم یا دانش تو هیچ چیزی اضافه نمی کنند. مثل رفتن به جایی که جز خسران و زیان هیچ ثمره ای ندارد. در همه این موارد و مانند اینها باید از بلدها پرسید.

اما دلم برایتان بگوید اکنون که در خدمت شما نشسته ام به شکل موجی و کاملا بی ربط دارم چند کتاب را با هم می خوانم. به اضافه روزنامه های امروز. بازدیدی از سایت های خبری و البته خواندن مطالبی که تازه می بینم و برایم جالب اند یا چیزهایی که پی گیری می کنم از جمله مطالب آقای شهبازی درباره احتمال بهایی بودن روح الله حسینیان و ماجرای برادر شهیدش و اینها! وقت کنم سری به وبلاگ های زنجانی ها هم می زنم ببینم به چی فکر می کنند.

اولین کتاب از این موج کتابی است به نام جهان هولوگرافیک که داریوش مهرجویی ترجمه کرده است. در نمایشگاه دیده بودم از برکت مدیریت صحیح بن کارت ها پول نداشتیم و بعدها خریدمش. کتابی است خواندنی که بیشترش را در صف گاز سی ان جی ماشین خوانده و می خوانم. اسم داریوش شایگان در مقدمه کتاب خودش مشوقی بود برای خریدن و خواندن.

کتاب دوم آسیا در برابر غرب است که نویسنده اش داریوش شایگان است و بی نیاز از معرفی. نکته جالب برایم تطورات فکری این مرد است. هویت چهل تکه اش را دیده بودم و شنیدم که فرق کرده است با کتاب آسیا در برابر غرب، پس چاره ای جز خواندن کتاب اخیر برایم نماند. یک کتابی هم دارد به نام عرفان اسلامی و آیین هندو که در صف خواندن است و فقط مقدمه اش را نگاه کرده ام.

کتاب سوم کتابی است پیرامون تقویت عزت نفس در نوجوانان که آستان قدس رضوی آن را چاپ کرده است و هر خط که می خوانم از خودم بدم می آید و از رفتار های عجیب و غریب آدم هایی مانند خودم چرا که نادانی نسبت به مسائل تربیتی آسیب های جدی به فرزندان و نیز به برادر و خواهر کوچک تر آدم که به او تأسی می کنند وارد می سازد.

کتاب مخلات (به کسر میم) از آثار اولیه شیخ بهایی کتاب چهارم است که به زبان عربی است. این را باید جداگانه معرفی کنم. کتابی است کشکول فرم! که در آن مطالب مختلف در موضوعات گوناگون جمع آوری شده است.

یک کتابی هم از یکی از اساتید گرفتم که نگاه کنم به نام اذکار شگفت انگیز عارفان که مصداق بارز کتاب سازی است و با زرنگی از کتب مختلف جمع و جور شده است با کاغذی مقوا مانند که اخیرا مد شده است. راجع به اوراد و اذکار و مدعیان هم نظرم را خواهم نوشت.

اما مجله شهروند امروز که ترک نمی شود و هر هفته باید بخریم و بخوانیم که البته نسبت به بعضی مطالبش انتقاد جدی وارد است که خواهم نوشت!

مجله خردنامه همشهری را گاهی می خرم. این شماره اش پیرامون فقه زنان است که گرفته ام و در نوبت خوانده شدن است.

به اضافه چیزهای دیگر که گذری خوانده می شوند و در برنامه نیستند.

تبصره

واقعیت این است که آدمی هرچه بخواند نسبت به فهم جهان متغیر کنونی هم چنان نادان است. در دوران آقای خاتمی کمی فضای نشر باز بود و ما ناگهان فهمیدیم که چه قدر نمی فهمیم! و دانستیم که نمی دانیم. پس سریع جهل مان خود را در پشت اعتقادات بی ربط مان پنهان کرد و او را ترساند پس برای دفاع از ارزش ها در ظاهر و در باطن مراقبت از پنهان ماندن نادانی مان به مقابله برخاستیم و الان الحمدلله بی سلاح مانده ایم. چند نفر جای همه مان فکر می کنند. جای همه مان تصمیم می گیرند و ما پس مانده های این اذهان گرفتار خود را مصرف می کنیم. مراقب مرزهای عقیدتی در ظاهر و در باطن نگهبان حصارهای نهان ساز جهل و نادانی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 12:45  توسط هادی بیات  | 

جمله بالا از سعدی است. مقدمه ای دارد تا به این نتیجه برسد. جالب است که بعد از شیخ اجل این کلام بردی غریب بین مردم ایران داشته تا جایی که تبدیل به یکی از الگوهای اصلی زندگی ایرانیان شده است. اکنون تقریبا هر دروغی با این توجیه رواست زیرا بالاخره راستش را بگویی کمترین شرش کدورت و کینه ایست که به وجود می آید. و بیشترین شرش هم تق و لق شدن توست از هر چیزی که ادعایش را داشته ای یا از دست دادن یک امکان پرسود و یا در خطر قرار دادن موقعیت کسی که به او علاقه داری و یا هزار چیز دیگر.

اما آیا واقعا می شود دروغ گفت؟ به هر بهانه ای؟ می شود راستش را نگفت؟ حرف راست نزدن چه فرقی با دروغ گفتن دارد؟

در حقیقت ما تقریبا دروغ جزئی جدایی ناپذیر از زندگی و فرهنگ مان شده است. مثلا تلفن یا موبایل زنگ می زند به مدد نشانگر تلفن می فهمیم کیست و احتمالا روی بی صدا می گذاریم، جوابش را نمی دهیم، به خواهر یا برادر و یا همسرمان می گوییم ردش کند و بالاخره حقیقت را کتمان می کنیم. آیا این دروغ نیست؟

کسی در خانه را می زند. الحمدلله به مدد آیفون تصویری می بینیم کیست یا جواب نمی دهیم و یا ردش می کنند!؟

در کلاس درس دانش آموز یا دانشجو برای در رفتن از زیر بار بی مسئولیتی دروغ می گوید، در اداره کارمند برای این که کار نکند دروغ می گوید و ارباب رجوع برای این که کمی از عوارض یا هر پول گردن کلفتی دولت را ندهد دروغ می گوید.

وزیر یا وکیل برای توجیه ضعف و ایراداتی که به او وارد است دروغ می گوید و آنها را به گردن دیگران می اندازد.

در دادگاه و کلانتری و هرجایی که پای قانون وسط است اگر تمام حقیقت را بگویی و اگر کتمان نکنی به احتمال قوی مدت های زیادی باید بدوی و ایضا اگر آن بزرگواران گندی زده باشند به بهانه هایی چون حفظ نظام و دین و بیضه شریعت دروغ خواهند گفت. راستی برای حفظ نظام اسلامی می شود دروغ گفت؟ مثلا بگوییم این جا اگر راستش را بگوییم نظام اسلامی به خطر می افتد؟ و شیخ اجل الکی که نفرموده اند.

واقعیت این است که نمی توانم حکم کلی بدهم.

ولی این قدر می فهمم که دروغ به هیچ دلیلی بهتر از راست نمی شود و اصلا به هیچ ترفندی نمی شود دروغ را توجیه کرد. دروغ اصلا از بیخ بد است. شیخ اجل هم حق ندارد حکم بدهد و راه برای دروغ باز کند. بخواهد یا نخواهد انسان ها دروغ می گویند ولی نباید راه توجیه را برای آن باز کرد.

پیرامون نظام اسلامی هم باید بگویم مشکلی که وجود دارد این است که ابتدا خود اسلام است. نظامی تشکیل می شود که از اسلام نگهداری و نگهبانی کند و راه را برای اجرای احکام آن باز کند. بعد آن نظام کم کم ریشه می دواند و به تأسی همه نظام های بروکراتیک دنیا برای خودش یلی می شود. کم کم خود نظام می شود اصل و برای حفظش می شود هرکاری کرد. اسلام کم کم در خدمت حفظ نظام قرار می گیرد.

این جاست که نمی دانم چه طور توجیه بکنم دروغ گفتن را؟ چون قطعا دروغ گفتن برای خود اسلام که نقض غرض است. در هیچ دستور دینی چه قرآن و چه حدیث جواز دروغ گویی صادر نشده است که سهل است شدیدا نهی شده و حتی توصیه شده که راست بگویید حتی اگر به ضرر شما تمام شود. حال چه طور است که برای حفظ نظامی که برای حفظ این اسلام تشکیل شده می شود دروغ گفت؟ بدبختی بزرگ تر این است که بعضی افراد در جایگاه نظام و عین نظام شوند و بخواهی برای حفظ آنها دروغ بگویی.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 13:55  توسط هادی بیات  | 

یک خورده هوا خنک تر شده و لااقل از یکی از بلاهایی که این روزها سرمون اومده و میاد یه لحظاتی خلاص شدیم. و من نمی دونم چرا یاد این حکایت سعدی افتادم که: در زمان حجاج بن یوسف، قبل از روی کار آمدنش مثل این که وبا افتاده بوده تو شهرها و با اومدن اون وبا رفع می شه. میاد رو منبر و میگه خدا رو شکر کنید که با اومدن من وبا رفع شد. رندی می گه خدا مهربون تر از اونه که دو تا بلا رو با هم بر مردم مسلط کنه.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 11:14  توسط هادی بیات  | 

حديث اين دفعه از احاديث آخرالزماني است. يكي هم نيست بلكه دو حديث است. اين دو روايت را از كتاب «نوائب الدهور» انتخاب كرده ام. از روز اول هم هر دو تا برايم جالب بوده اند.

اما ابتدا اين كتاب و نويسنده اش را خدمتتان معرفي كنم. نويسنده كتاب سيد حسن ميرجهاني طباطبايي است. عالم بزرگي كه عاشقانه حضرت مهدي عجل الله فرجه الشريف را دوست داشت. وي هم عالم بزرگي بود و هم واعظي فرزانه. چند سخنراني پياده شده از او خوانده ام و يكي دو تا هم شنيده ام. البته آن موقع كه از وجود چنين آدم هايي خبردار مي شويم معمولا در دسترس نيستند. باري اين مرد ابتدا لباس عادي روحاني مي پوشيد و عمامه سفيد بر سر مي گذاشت ولي توانست با ممارست فراوان سيادت خودش را به اثبات برساند. عهدي كه به خاطر مسائلي چند، پنهان مانده بود. پس به دست مرحوم آقاي بروجردي عمامه مشكي بر سر گذاشت. باري زندگي نامه اش با سرچ مختصري در وب پيدا مي شود مفصل، با كلي كشف و كرامت. من تعريفش را از ابوي و بسياري كسان ديگر كه ديده بودندش شيده ام. خلاصه اينها عاشق بودند آقا!

ديوان اشعاري دارد و سخنراني اي هم كه كتاب شده است و در آن داستان عجيبي نقل مي كند درباره ملاقاتش با عده اي از اولياي الهي كه در كوير نمك زندگي مي كنند و آنها به او پيش از واقعه طبس ماجرا را گفته بودند. خودتان برويد بقيه اش را پيدا كنيد و بخوانيد. ضرر نمي كنيد چون اين مرد اعجوبه اي بوده است رحمةالله عليه.

اما در كتاب فوق الذكر وي روايات معصومين عليهم السلام و بسياري از پيشگويي هاي حكمايي هم چون جاماسب را آورده كه كه گويا از حكيمان ايراني قبل از اسلام بوده است و كتابي دارد به نام جاماسب نامه كه نويسنده مي گويد كه آن را دارد. مشخص است كه اين پيشگويي ها راجع به حضرت مهدي عليه السلام و دوران ظهور آن حضرت است.

ابتدا با روايات پيامبر خدا صلي الله و عليه و اله آغاز كرده و بعد همين طور به ترتيب احاديث امامان عليهم السلام را آورده است.

حديث اول از حضرت موسي بن جعفر عليه السلام است. مردي از حضرت موسي بن جعفر عليه السلام از فرج سوال كرد. پس آن حضرت فرمود جواب را بسيار بگويم يا به طور اجمال برايت بگويم؟ عرض كرد به اجمال بفرما. پس فرمود وقتي است كه پرچم هاي قيس به مصر كوبيده شود و پرچم هاي كنده به خراسان.

تا اين جا مطلبي نيست. اما سيد ميرجهاني خودش توضيحي دارد. او پس از تفسير و توضيح محل هاي اشاره شده و نيز قبائل گفته شده در حديث نكته جالبي مي گويد. مي گويد كه ممكن است مراد حضرت اين باشد كه هر گاه پرچم هاي عرب هاي سوريه و شامات و عراق در مصر كوبيده شد و نيز احتمالا مراد از كنده همان كانادا باشد يا آمريكاي شمالي كه در خراسان كوبيده شود. بعد توضيحي دارد كه خراسان آن موقع تمام خراسان امروز و بلاد افغانستان را شامل مي شده است.

جالب ايت كه سيد اين كتاب را سال هزار و سيصد و هشتاد و يك قمري نوشته است يعني نزديك به چهل و پنج سال پيش. يعني زماني كه از آمدن آمريكا به افغانستان هيچ خبري نبود و اصولا افغانستان دست شوروي بود و الخ.

روايت بعدي از امام جواد عليه السلام است. اين روايت خيلي عجيب است. ايشان درباره دوران ظهور فرموده اند: گويا مي بينم روزنامه هاي پراكنده اي را كه خوانده مي شود به نام هاي پراكنده مختلف كه نمي بينم براي صاحبان آنها رشد و هدايتي و حفظ نمي كنند صاحبان آنها دين خود را از هر طرفي كه ميل كنند طرف ديگر از ايشان باطل و ناچيز شود. معارضه مي كند با آنها مردي از اهل طبرستان.

اين كه حضرت از وجود روزنامه در آخرالزمان خبر داده اند و تخريب ها و بي ديني هاي احتمالي آنها خود از عجايب روزگار است. اما قابل تطبيق است.

اين دو روايت را بي هيچ توضيحي آوردم. واقعيت اين است كه دلمان خوش است به اين كه حضرت زنده اند و هستند و حالا مدعيان هر چه قدر بخواهند دروغ بگويند. بالاخره اين هم جزو همان دين الهي است كه خداوند قول به حفظش داده است وگرنه آدمي براي اين كه دو روزي دنيا را داشته باشد هزار دروغ و دغل سرهم مي كند.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 0:45  توسط هادی بیات  |