تبليغاتX
نظرات شخصی هادی بیات...

نظرات شخصی هادی بیات...

تا کنون وبلاگ چند خواننده بیشتر نداشت. شبیه یک قهوه خانه ای بود در یک جای پرت. رهگذرانی رد می شدند و گاهی یک چایی باهم می زدیم. البته معدود بزرگوارانی بوده و هستند که با خواندن و نقد مطالب مرا می نوازند. من هم اصراری نداشته و ندارم که مطالبم را کسی ببیند. عقیده ام این بوده و هست که آدم باید حرف بزند یا در مثل این جایی، بنویسد. اما این چند روز به دلایل بیرون متنی! تعداد مسافرانی که از این طرف رد می شوند زیاد شده است. حرف هایی هم دارند. خصوصی و عمومی. من که عددی نیستم ولی بی ادبی است جواب ندادن. خواستم جلوی مطالب شان بنویسم اما آن جا باید موجز نوشت و من هم به مرور ایجاز را کنار گذاشته ام. شاید از ذوق این بازدیدها باشد. باری تصمیم گرفتم به یکی از این پیام ها کمی بپردازم. خانم یا آقایی به نام سونیا! شرکت کنندگان سبزپوش در نماز جمعه را عده ای سگ باز از خدا بی خبر و در پی آزادی جنسی و مانند اینها خوانده است که البته به خاطر همین خصایص شان پشت سر یک دزد نماز می خوانند و در آخرهم فرموده نماز جمعه هم نجس شد و ضمنا میرحسین هم قول آزادی نامحدود به اینها داده بوده است!

1-در کشوری ظاهرا اسلامی زندگی می کنیم. کتاب های روایی و حدیثی فراوانی هم در دسترس هست. آمیرزا جواد آقا ملکی در المراقبات یا کتابی دیگر آورده که در قیامت جبرئیل علیه السلام از روی جهنم عبور می کند و متوجه شعاع های نوری می شود که از دل آتش به بالا کشیده شده است. از خداوند سوال می کند. خطاب می آید نور قرآنی است که از حنجره یا دل قاریانی به آسمان بلند می شود که عامل به آن چه می خواندند نبودند. روایاتی هست که از عذاب و عقاب عالمان بدون عمل می گوید. آنهایی که در مقابل امیرمومنان ایستادند اتفاقا بسیاری شان حافظان قرآن و کاتبان وحی و نماز شب خوان و اهل مسجد بودند. امام خمینی هم اتفاقا دلش از گروه جاهلان متنسک و عالمان متهتک خون بود و هر دو این گروه در زمره متدینین ظاهری هستند.

شاهد زیاد هست. آورده تا بدانیم حتما آنهایی که در نماز جمعه و جماعات شرکت می کنند همه شان خوب نیستند و آنهایی که شرکت نمی کنند همه شان بد نیستند. پس قرار نیست آنهایی که شرکت نمی کنند اگر رفتند آن جا نجس شود. و مهم تر این که اسلام بیشتر از جانب کسانی ضربه خورده که ظاهرالصلاح بوده اند تا این به قول شما سگ بازها! آخرالزمان هم قرار است جلوی حضرت حجت عالمان بایستند و ظاهر روایات هم نشان می دهد که قدرت هم در دست آنهاست و مردم هم بدیشان اقبال دارند.

2-مرتضی آوینی سخنی دارد بدین مضمون که بین حسینیان و یزیدیان دره ای است که گویا پر هم نخواهد شد. ملخص کلام این که یک روزی می آید که یزیدیان خالص می شوند و حسینیان هم خالص و می افتند جان هم. این نگاه نتیجه اش طرد و راندن است. حسینی خالص کو که برویم دست و پایش را ببوسیم؟ یزیدی خالص کو که برویم حالش را بگیریم؟ هیچ کدام چنین ادعایی ندارند. البته گویا حسینیانی در مجلس هست که چنین ادعایی دارد! شب دراز است و قلندر بیدار!

اما من و ما وظیفه داریم تعداد حسینی ها را زیاد کنیم نه این که روز به روز به خیال خودمان آنها را خالص بگردانیم. امام حسین علیه السلام در مقابل سپاهی که برای قتل و غارت آمده بودند ایستاد و بالاخره یک حر را از آنها کند. اگر دره عمیق و پرنشدنی ای باشد که توبه و بازگشت کشک است. با این دره هول انگیز بازگشت حر را چه جور توضیح بدهیم؟ حتما حر ریاحی یک پرش بلند کرد و از روی دره پرید! خیلی حرف است که عامل متوقف ساختن اهلبیت در کربلا و یکی از کسانی که باعث آن فجایع بعدی شد می تواند برگردد!

اگر امام حسین مقابل آنها می ایستاد و می گفت ای گروه حرامزاده گان، ای سگ بازان و ای فلان فلان شده گان. الان چه طور قضاوت می کردیم.

می بینی سونیا علی الحساب تو در جایگاه حسینی و ما در مقابل. خدا وکیلی حسین برای وصل کردن آمده بود یا فصل کردن؟

3-آن جا اشاره کردم که کسی که اصل را پیدا کرده باشد فرع پی آن می آید. اما کسی که در فرع گرفتار باشد مصیبت زده است. این که می آید جلوی دوربین می ایستد و این گونه نماز می خواند می توانست نخواند. می توانست کنار بایستد و از دور سنگ بیاندازد. فحش بدهد. می داند می شناسندش. می گیرندش. می برندش و الخ. پس چرا می آید؟ چرا خودش را جلوی گلوله و یا زندان و شکنجه می اندازد؟ او اصل را یافته. روح نماز عدل است. روح نماز حق خواهی است. یکی نمازی می خواند مطابق ترتیبات فقهی ولی بدون روح. یکی نمازی می خواند بدون آن ترتیبات ولی با روح. ای مرد یا زن مومن! خواجه ربیع معروف موقع شهادت امام حسین در سجده بود. بعد نماز به او خبر دادند. گفت وای بر قومی که فرزند پیامبرشان را می کشند. بعد تا آخر عمر استغفار می کرد که چرا آن جمله را در غیر یاد خدا گفتم! تاسف بر قتل حسین می شود جمله ای در غیر یاد خدا. باور کن خواجه ربیع خوب بلد بوده نماز خواندن را.

4-انسان شریف تو از کجا می دانی اینها همه دنبال آزادی جنسی اند؟ ماشاءالله پیروان این دولت همه گی ضمیرخوان و صاحب هاله نورانی اند. از کجا فهمیدی همه سگ بازند؟ نکند سگ های شان را هم آورده بودند؟!کی میرحسین بینوا قول آزادی بی حد و حصر داد؟ من به آقای کروبی رای دادم اما به میرحسین ارادت دیرینه دارم. از یک تکیه ای به نام حضرت قاسم که ایشان آن موقع که نخست وزیر بود به آن جا کمک می کرد. ما آن موقع شانزده هفده ساله بودیم. بماند. به قول علما وما ادراک میر حسین؟ حالا هر سیلی خورده از امام و انقلاب به خودش اجازه می دهد نام میرحسین را بیاورد ما فکر نکنیم چیزی از ارزش های او کم می شود. اینها کینه های بدریه است که سرباز کرده. طرف از برکت خون شهدا و زحمت امثال میرحسین ها الان صاحب جاه و مقام شده است و حالا به خودش اجازه می دهد نام او را با بی ادبی ببرد. نصیحت می کنند سید را. از نظام و انقلاب برایش حرف می زنند. ای داد بیداد. امام علی علیه السلام هنگامی که قرآن بر سر نیزه کرده بودند می فرمود قرآن ناطق منم. انقلاب و نظام یعنی میرحسین. امام یعنی میرحسین. تمام صحبت ها و حرف های این مرد در چارچوب میراث امام بود. از آن فراتر نرفت. کی قول آزادی نامحدود داد؟ و اصلا یک بچه انقلاب مانند میرحسین وقتی از آزادی حرف می زند دیگر خیلی باید مغرض باشیم که تشخیص ندهیم چه می گوید. او فقط گفت بساط این دولت دروغ و ریا را جمع کنیم.

5-پیامبر خدا صلی الله علیه و اله فرمود در موضع داوری نمی نشیند مگر پیامبر مرسل و یا انسان فاسق. یعنی رسما نمی شود داوری کرد. کار سختی است. من هم داوری کردم. از زنی گفتم که دهانش باز نمی شود مگر به فحش و پرده دری. بدبختی حجاب سفتی هم دارد. به شهادت دکتر خزعلی ادعای ارتباط با غیب هم دارند خودش و شوهرش! نماز این زن به چه دردی می خورد. نماز امثال این زن به چه دردی می خورد؟ داوری من بین دو چیز آشکار بود. حرمت مومن از کعبه هم بالاتر است. کعبه قطعا از این نماز جمعه ما چه ملکش و چه ماهیتش برتر و بالاتر است. مومن از آن هم ارزشمند تر است. آن خانم به راحتی با حیثیت مومنان بازی می کند. چه طور آن جا کعبه نجس نمی شود؟

6-اما آقای هاشمی. عبدالمطلب موقعی که نزد ابرهه رفت گفت شترهای مرا بده. ابرهه گفت فکر کردم آمدی وساطت کنی کعبه را خراب نکنم. گفت: آن جا خودش صاحب دارد. من دنبال شترهایم آمده ام. آقای هاشمی خودش صاحب دارد. من فقط از چیزی که مربوط به من بود دفاع کردم. شاید یک روز او هم به من مربوط شد. خدا را چه دیدی!

7-آن پرت را هم به دل نگیرید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 20:45  توسط هادی بیات  | 

منطقةالفراغ جایی است که به عقل یک کم فرصت عرض اندام می دهند. مباحات هم همین طورند و نیز حوزه هایی که نص نداریم یا در آن باب سکوت شده است. در اینها اجازه جولان عقل صادر شده است. اندک است حوزه اختیار عقل. ولی این قدر هست که بانگ جرسی می آید.

اما چرا همان را هم برنمی تابند. گویا حتی خود عاقلین هم مشکل دارند در استفاده از عقل شان. در به در دنبال آیات و روایاتی می گردند که در آن به نوعی اختیار خود را زائل کنند و آن را به گردن کس دیگری بیاندازند. گویا خیلی سخت است فکر کردن و به کار انداختن قوه تعقل. برای مثال این روایت را زیاد در منابر و حتی تریبون های علمی شان می شنویم:

پیامبر خدا صلی الله علیه و اله در راهی می رفت و سلمان فارسی هم در پشت سر ایشان. حضرت که به عقب نگاه کردند دیدند یک ردپا بیشتر نیست. پرسیدند سلمان چه جور آمدی؟ عرض کرد: پاهایم را دقیقا روی جای پای شما می گذاشتم .

بعد این توجیهی می شود بر عمل شان. انسان باید دنبال ولی حرکت کند و حتی برای خودش به اندازه یک ردپای مستقل هم چیزی قائل نباشد. نمی دانم حرکت سلمان این معنی را می دهد یا نه؟ ولی چون ذهن خوانی آقایان که کوچک ترین شان هاله نورانی دارد، بسیار قوی و گسترده است بعید نیست از این فاصله دور زمانی و مکانی یک حرکتی کرده باشند. به اصل روایت کاری ندارم. اما گونه دیگر هم می شود این روایت را فهمید مثلا این که شاید منظور مسائل عرفانی است. همان که حافظ عزم طی آن را بی همرهی خضر جایز نمی داند. یا شاید سلمان می خواسته این را برساند که راهش همان راه پیامبر خدا و دنباله آن است. جوابی برای کسانی که می گفتند او پیش رو بوده و پیامبر از او آموخته و دنباله رو بوده است.

تعابیر دیگری هم می شود کرد ولی چرا آن تعبیر که عقل را تعطیل می کند و دنباله روی محض و ذوب را تشویق می کند فقط در این آشفته بازار تبلیغ می شود و بدبختانه مشتری هم می یابد؟

عاقل دنبال منطقةالفراغی می گردد که عقل را به کار بیاندازد اما گویا در این سرزمین به دنبال مناطق ایمن از دست اندازی عقل و عقلا می گردند. همین که بویش را از دور می شنوند حالی می کنند. پای منابر می نشینند و واعظ از لحظات خوش تسلیم می گوید. سرسپرده گی محض. آرامش یعنی مرا از دست این اختیار رها کن. مرا از دست عقل من آزاد کن. شاید یکی از دلایل فراوانی مشتری برای قصه هایی که آخرش را می دانند همین باشد. مثل قصه حضرت یوسف علیه السلام در تلویزیون. قصه ای که آخرش را بلد نباشی کمی مخت را به کار می اندازد. این را محکم نمی گویم. حدس می زنم.

باری، ادبیات ما هم پر است از این تعابیر. منظورم آن قسمت های پرمصرف است که نشانگر میل عموم اند. یکی می خواهد دیوانه شود  چون دیوانگی هم عالمی دارد. آن یکی هم می خواهد عقل مآل اندیش را دور بیاندازد و عاقبت دیوانه سازد خویش را. دکتر شریعتی مرحوم می گفت این نفهمی نعمتی است. البته تعبیرش کمی تندتر است! بالاخره آدم که بفهمد باید یک کاری بکند. کاری نکند می شود بی غیرت و بی تعصب و نامرد و بی شرف و از اینها. در داستان عاشورا آورده اند امام حسین علیه السلام به آنهایی که نمی خواستند یاری اش کنند فرمود پس آن قدر دور شوید که صدای یاری خواستنم را نشنوید! بعد شاید بتواند خودش را توجیه کند.

ادبیات دینی بهترین محمل و عالی ترین سنگر برای متدینانی است که این گونه اند. اینها که می گویم بی سواد نیستند بلکه عالی ترین درجات و مناصب علمی را هم دارند. اما آن گاه که باید توجیهی برای حرکت خود بیابند راحت برایش یک چیزی پیدا می کنند. علم شان هم یاری شان می کند. نمونه اش عمل به تکلیف. چون عقل زیربار عملی که نتیجه اش معلوم نباشد یا ضرر آن بیش از سودش باشد نمی رود و اینها هم که تصمیم دارند آن کار را بکنند به دلایلی که می شود حدس زد، پس می فرمایند آقا ما مامور به تکلیفیم. این جا هم عمل به تکلیف کردیم.

تکلیف را چه کسی تشخیص داد؟ مثلا اینهایی که در خیابان مردم را می زدند حتما عمل به تکلیف می کردند دیگر. یا آن موتور سواری که روز جمعه با موتور می رفته لای نمازگزاران سبزپوش و آن ها را فحش می داده و داد می زده که نمازتان قبول نیست هم عمل به تکلیف می کرده. حالا از این یاردانقلی ها اگر سوال کنی از کجا رسیده به این تکلیف؟ می بینی که کلا از نظر عقلی تعطیل است. اصلا فکر نمی کند. صبح ها کوک می شود تا شب عمل به تکلیف می کند و شب دو باره می رود برای شارژ!

یک چیز جالب هست در تکلیف. در نماز عمل به تکلیف یعنی خواندن. دیگر اول وقت آن تکلیف شرعی نیست. سجده طولانی و جماعت خواندن و در مسجد خواندن و تمرکز کردن و اینها تکلیف شرعی به معنای فقهی نیست. تو اگر نماز بخوانی رفع تکلیف کرده ای و شرعا مسئولیتی نداری. حالا نماز باحال و برای خدا و عشق و اینها فراتر از تکلیف می رود. یعنی تو به نتیجه نگاه می کنی.

بدبختی خودمان هم از این ادبیات استفاده می کنیم. در همین قضایا خیلی ها می پرسیدند آقا بالاخره تکلیف چیست؟ یعنی ما هم مقلد و دنباله روی عده ای هستیم و خودمان سخت است دنبال این باشیم که چه باید بکنیم پس یک زحمتی بکشید و تکلیف ما را روشن کنید! اتفاقا سرکوب گران هم همین طور، و به خاطر همین هم فکر کردند اگر مجتهدین شان را بگیریم حرکت خفه می شود. بعد یک هو کلی مجتهد سربرآوردند. انگار دیگر کسی دنبال روشن شدن تکلیفش به وسیله کس دیگری نیست. هرکسی خودش برای خودش تعیین تکلیف می کند. این طوری هر روز و هر شب حماسه خلق می شود. کجا رفتیم!

ماجرایی شد این تعطیلی عقل و بحث هم نیمه ماند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 12:58  توسط هادی بیات  | 

عکس ها و فیلم های نماز جمعه دیروز را دیدم و  داستانش را شنیدم. مبهوت ماندم. اینها دیگر چه کسانی هستند؟ مانده ام نام این حضور را چه بگذارم؟ شجاعت کم است. تهور در برابر این عمل خود جبن است. آیا دیوانگی است؟ آیا جنون است؟ اینها مثل شعله های دیوانه آتش اند. قرار ندارند ولی برقرارند. نیستند ولی هستند. اذانش را بر سر بام ها گفتند و نمازش را در خیابان ها خواندند. به محل برگزاری نماز راه شان ندادند! ندهند. آن جا گاهی خدا را هم راه نمی دهند.

گفتند یکی داشت با کفش نماز می خواند!

آن نماز به تمامی نمازهای بدون بینش می ارزد. به تمام نمازهای ابلهانی که به سجاده خالی اقتدا می کنند.

گفتند دختری در نماز مویش بیرون بود!

آن نماز به تمام نمازهای آن زن متهتکه می ارزد. زنی که نماز می خواند و با آبروی مومنین بازی می کند. این نمازی خوانده ظاهرا خالی از شئون فقهی ولی پر از حق جویی و عدالت طلبی. فروعش را بلد نیست ولی اصولش را خوب فهمیده است.

نمی دانم چه بگویم. نمی توانم ارزش گذاری کنم. فقط کم آورده ام. هرچه بیشتر به عکس ها نگاه می کنم بیشتر حسادت می کنم. غبطه می خورم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 13:2  توسط هادی بیات  | 

چند روزی است به قوچانی فکر می کنم و این که چرا او را  گرفته اند. نمی دانم چرا فکر می کنم یک عده فقط می خواهند او نتواند بنویسد. فکر می کنم یک پای قضیه حسادت است. این که یک جوان کم سن و سال وارد هر رونامه و نشریه ای بشود آن را به بهترین حالت ارتقا دهد، هم برایش آبرو بسازد و هم ایجاد درآمد بکند برای خیلی ها قابل پذیرش نیست. نشریاتی که از فرط کلفتی دارند می ترکند و حتی با پول بیت المال هم ورشکسته می شوند. روزی نامه هایی که تمام مرزهای اخلاق را در می نوردند ولی اگر نباشد دستور مقامات برای پخش شان در ادارات دولتی هیچ کس آنها را نمی خرد مگر برای شیشه پاک کردن و سبزی پیچیدن و بسته بندی بلورجات. در این حالت شرق می شود روزنامه ای که برای مصاحبه با آن رقابت می کنند. شهروند امروز اگر ده هزار تومان هم می شد می خریدندش. اعتماد ملی الان آبروی مطبوعات است. ایران دخت هم داشت سری در سرها درمی آورد. خیلی به حسادت فکر می کنم. به نظرم خیلی از بزرگواران ما هم گرفتار حسادت ارباب قدرت اند. حسود هم آرامش ندارد. حاضر است خودش را به کشتن بدهد ولی محسود را به مشکل بیاندازد. نمی شود که خاتمی هرجا برود نازش را بکشند و احترامش کنند و تو..... میرحسین و کروبی اعلام کنند می رویم میدان آزادی. بعد پرشورترین و پرجمعیت ترین راه پیمایی بعد از انقلاب را رقم بزنند. نمی شود که اعلام کنند می رویم نماز جمعه و بعد نمازی بشود مثل نمازهای اول انقلاب. نه تلویزیونی نه بلندگویی نه بوقی نه دادار دودوری! فقط یک نامه در سایت هایی که عده ای محدود می بینند. واقعا اعضای یک بدن شده اند ایرانی ها. چشم که می بیند بقیه اعضا راه می افتند. این جاست که حسد برمی خیزد. حسود آرام نمی شود مگر این که یک مرضی بریزد.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 18:32  توسط هادی بیات  | 

غررالحکم و دررالکلم از آن کتاب های باارزشی است که عالمان ما نوشته اند و امیرمومنان با جملاتی موجز و کوتاه یک دنیا مطلب را به آدم می آموزاند. امروز به بهانه ای جلد (6 – 5) آن را نگاه می کردم و حیفم آمد که چندتا از آن روایات را در این جا ننویسم. کلام کسی که ذکر نامش هم عبادت است.

فرموده اند:

1-   حدیث شماره 8365: «هرکه ستم کند سلطنت و امارت او، زایل شود دولت او». این همان کلام منسوب به پیامبر خداست که آقایان فکر می کردند با زیر سوال بردن اسناد آن مفهومش هم به هم می ریزد همان که آقا فرمود ملک با کفر می ماند و با ظلم نمی ماند. غافل از این که حکم به العقل حکم به الشرع و بالعکس.

2-   حدیث شماره 8545: «هر که پنهان کند از طبیبان بیماری خود را خیانت کند بدن خود را».

ظاهرا این روایت مربوط به بدن آدمی و بیماری آن است ولی معنایی بزرگ تر در پشت آن نهان است. چه کسی زیباتر از این می تواند به ما بگوید با آمار تقلبی و دروغ گفتن و پنهان کردن خط فقر و مانند اینها از کارشناسان و عالمان، جز خیانت به خود و البته مردم خود کاری نمی کنیم.

3-   حدیث شماره 8539: « هرکه مدارا کند با دشمنان خود ایمن کردد از جنگ ها».

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است

با دوستان مروت با دشمنان مدارا

4-   حدیث شماره 8556: « هرکه کم باشد عقل او بسیار باشد هزل او».

یعنی هر کس عقلش کم باشد دری وری زیاد می گوید. این را همه می دانیم ولی گرفتاری مان همین جور آدم ها هستند.

5-   حدیث شماره 8558: « هر که عزیز گردد به غیر حق، خوار گرداند او را خدا به حق!».

این را آوردم که کمی امید بگیریم.

6-   حدیث شماره 8569: «هرکه راهنمایی جوید از گمراه، کور گردد از راه واضح و راست».

این را همین جوری آوردم و منظور خاصی نداشتم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 17:55  توسط هادی بیات  | 

ای بزرگان، ای دلشکستگان، ای سوته دلان، ای عزیزان، ای حال گرفته شده گان، ای حق شان ناحق شده گان! ای له شدگان، ای درب داغونان! روی دیوار من فحش ننویسید.

وبلاگ خانه اینترنتی من است که در آن فعلا ساکنم. روی دیوار من فحش ننویسید وگرنه بی خانمان می شوم. حق فحش و بد و بیراه را انکار نمی کنم. من را تا دلتان می خواهد بنوازید بحمدلله کمی پوست مان کلفت شده است. اما دیگران را نه.

الان مانده ام با این پیام ها چه کنم. با اجازه بزرگ ترها تا جایی که می شود هدایتشان می کنم وگرنه نیست و نابودشان خواهم کرد! پیام خصوصی برای همین موقع هاست. پس لطفا..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 8:38  توسط هادی بیات  | 

امام زین العابدین علیه السلام هم بسیار گریه کننده بود و هم عبادت کننده. گاهی در میان نماز از حال می رفت. اما گفته اند هرگاه سر از سجده برمی داشت می فرمود چه کسی می تواند مانند جدم علی علیه السلام عبادت کند(نقل به مضمون).

گفته اند امیرمؤمنان نخلستانی ایجاد کرده بود که هزار نخل داشت. گفته اند هر شب نزد هر درختی دو رکعت نماز می خواند یعنی دو هزار رکعت در یک شب. ظاهرا این عدد نشدنی است مگر این که در زمان تصرف کرده باشد. خدا می داند. می خواهم فقط سنگینی عبادت را برسانم. در بعضی روایات هست که کمیل دعای معروف را در سجده ی مولا شنید و یاد گرفت. یعنی در یک سجده دعای کمیل می خوانده حضرت. این همه دعا و اعمال از آن حضرت روایت شده که اگر تقسیم به روز شود تقریبا کاری نمی ماند مگر عبادت.

بلی روزگاری بر حضرت گذشت که کاری نداشت مگر عبادت. آن هم فردی چون جمعی نمانده بود. بایکوت کرده بودند ایشان را. کشاورزی می کرد و روز ها و شب ها را به دعا و نماز و روزه سپری می فرمود.

اما همین انسان عابد و زاهد آن گاه که در راس کار قرار گرفت و صحبت حق الله و حق الناس به میان آمد عبادت را به اقل رساند. حتی پیامبر خدا که او را دنبال کار می فرستاد نمازش تا قضا هم می رفت. یکی از شب های نبرد صفین طبق برخی روایات نماز همه قضا شد. حالا ممکن است ان قلت بیاوریم اما رفع فساد از امور مسلمین از اموری است که ممکن است با نماز هم برابری بکند.

ممکن است خرده گیران سریع روز عاشورا را به میان بکشند. اما آن جا یک ماجرای دیگر هم دارد. واقعیت این است که جز عده ای خائن که امام را دعوت کرده و بعد زیر پیمان شان زده بودند، بسیاری دیگر به قتل کسی آمده بودند که او را خارجی و بی نماز می دانستند. آن گونه جلوی تیر ایستادن و نماز به پا داشتن بسیاری را مستبصر کرد. اکنون کسی مثل ابن سعد که جزو مورخین مورد قبول تندروهای اهل سنت هم هست نتوانسته از کنار مظلومیت امام حسین به سادگی رد شود در حالی که بسیاری از فضائل مبین امام علی را یا بی خیال شده و یا به رقبای ایشان داده است.

قطعا عبادت امام علی علیه السلام در دوران به دست گیری قدرت سیاسی به آن حجم سابق نیست. این جا مسائل دیگری هست که خودش موضوعیت دارد. بیشتر روایات مربوط به عبادات هم برای دوران خانه نشینی است. نماز شب علی اکنون سرکشی به خانه این یتیم و آن شهید و آن اسیر است. نماز شب می خواند ولی سبک. چون صبح باید به امور مسلمین اهتمام بورزد وگرنه مسلمان نیست!

اکنون این حال را مقایسه بکنید با حال کسانی که مردم را در مشکلات و مصیبت ها گرفتار می بینند و به جای اهم و مهم کردن مثلا به کنجی بخزند و مشغول دعا و نیایش بشوند. ایراد من به پررنگ کردن اعتکاف و عباداتی مانند آن دقیقا در همین نکته است. اینها عباداتی پر ثواب و معظم اند اما کارهای واجب تری هم هست که وقت برای اینها نمی گذارد.

مثلا پاییدن حاکمان. آقایان متدین که مشغول روزه و نماز مستحبی هستند و حزب و اینها را هم که قبول ندارند پس مراقبت از قدرت را به که واگذاشته اند؟ به خدا؟ یا به متدین دیگری که اتفاقا اینها را تشویق به عبادات این چنینی می کنند و خود به پاییدن خود مشغول اند! مومنین بزرگ تر و داناتری داشتیم اول انقلاب، که برخی صاحب چشم برزخی هم بودند(مانند میرزا جواد آقا تهرانی که اتفاقا تفکیکی هم بود ولی کسی در تقوای او شک نداشته و ندارد) و در خبرگان قانون اساسی و رهبری حضور داشتند. اتفاقا آنها معتقد بودند باید قدرت را کنترل کرد. باید مراقبش بود و باید از آن حساب کشید. اصلا اگر قرار باشد کارها با به دیگران واگذار کنیم ائمه که اولی تر بودند پس چرا حضرت زهرا خودش به مسجد رفت و آن خطبه غرا را ایراد فرمود؟ چرا مثلا به اسماء نگفت؟ چرا به ام سلمه نگفت؟ چرا امام حسین خود به کربلا رفت و اعلام کرد من می روم هر کس می خواهد بیاید؟ چرا خودشان پیش قدم می شدند؟ مگر نه این که در برابر قدرت مستقر که می خواهد پایش را کج بگذارد باید ایستاد؟ چرا امام حسین به سجده نرفت و بلا نخواست؟ حتما خدا می پذیرفت.

این جور مسلمانی یک کم خیلی! ایراد دارد. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 19:59  توسط هادی بیات  | 

مردم متدین بعد از نماز جمعه برای زن مقتول ترک تشییع نمادین برگزار کردند. مردان و زنان متدین تهران فقط تلویزیون ضرغامی اصل محمودی را نگاه می کنند. آیا متدینین تهرانی نمی دانند ایغور کجاست؟ امت همیشه در صحنه چچن را قسمتی از خاک روسیه می دانند و خون مردم وهابی اش را هدر. آیا با بستن چشم خورشید انکار می شود؟ آیا خون ندا آقا سلطان و دیگر شهدای اعتراضات مردم هدر شده است؟

به امام حسین علیه السلام می گویند ثارالله. کسی که خدا خون خواهش است. زیرا شهادت او نیز انکار شد. او هم خارجی معرفی شد که بر علیه حکومت وقت قیام کرده است. خدا خون خواه همه کسانی است که جنازه شان زمین می ماند یا مخفیانه به خاک سپرده می شود و خانواده شان از سوگواری برای شان منع می شوند. خدا هست. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 0:30  توسط هادی بیات  | 

خلوص نیت را معمولا به این معنی می گیرند که آدم ظاهر و باطنش یکی باشد نیت . آدم ناخالص نیت شر خود را در شکل یک عمل خیر پنهان سازد. پس می گویند طرف نیت خالص ندارد. اما به نظرم در باب دعای با خلوص نیت این توجیه کارساز نیست زیرا سر خدا را نمی شود کلاه گذاشت. احتمالا آن جا خلوص نیت چیز دیگری است.

در یکی از وبلاگ ها مطلبی خواندم درباره راه های پولدار شدن. لب کلامش این بود که نمی شود آدم ته دلش میل به زهد داشته باشد یا از دنیا بدش بیاید و یا پول را دوست نداشته باشد بعد از خدا برکت و رزق و روزی و اینها را بطلبد. البته از یک خانم مسیحی هم چیزهایی دیده بودم درباره دوست داشتن پول به جای نفرت از آن. اما می خواهم این بحث را وصل بکنم به بحث های خودمان پیرامون دعا و خلوص نیت و این مسائل. خداوند در قرآن می فرماید بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را. اما اکثرا هرچه می خوانیم به نظر می رسد اجابتی در پی ندارد. خداوند که دروغ نمی گوید. پس یک جایی ایراد هست. یا در کلام معصومین و بزرگان ما بسیار تاکید بر دعای خالصانه می شود. این خلوص چیست؟ گفته اند خالی کردن دل از اغیار. بیشتر مواقع ما فکر می کنیم خلوص در لحظه دعا مورد نظر است. یعنی آدم مثلا دلش بشکند و چیزی بخواهد و چون از ته دل است خداوند هم اجابت می کند. این شکل اجابت ربطی به خلوص ما ندارد اگر پاسخی داده می شود لطف خداوند است. اما آن اجابتی که ربط به ما دارد و دعایی که رد نمی شود باید خالص باشد.

برای توضیح این خلوص می خواهم از بحث قبل استفاده بکنم. ما بدون این که بدانیم در ناخودآگاه مان باورهایی را ذخیره کرده ایم. این باورها بر اثر تربیت، اتفاقات مختلف، آموزش ها و چیزهای دیگر از دوران های دور در ما انباشته شده و در حال هدایت ما هستند. تصمیم های ما تحت تاثیر غیر مستقیم این باورها گرفته می شود. برای مثال از باورهای بی ربط ایرانی میل به زهد است. اصلا ایرانی ها به خاطر انباشت فرهنگ صوفیانه و فهم غلط از آن در بیخ وجودشان زهد را می پسندند. پدر و مادر در سخنان شان دنیا را نکوهش می کنند. در روضه ها و منبر ها با وجود لعن و طرد متصوفه همان باورها را به اسم شریعت دوباره خوانی می کنند. کتاب های مان هم پر است از این مطالب. می آموزیم و بزرگ می شویم. سن که بالاتر می رود متوجه می شویم که عمرا پول نباشد هیچ چیز نیست. ثروت نباشد کتاب نمی توانی بخری. درس نمی توانی بخوانی. ازدواج کلا تعطیل. خانه و ماشین و تفریح و اصلا دین داری و همه چیز با پول و ثروت معنی دارد. یاد خدا می افتی. چون با این وضعیت ایران که همه فقیرند و عمرا از طرق عادی به پول برسند. هرچه دعا می کنی خبری نیست.

خالصانه دعا کردن یعنی به قول حضرت عیسی علیه السلام دوباره متولد شدن. آن چیری که در ذهنت، در باورهایت، در آن ناخودآگاهی که از نامش معلوم است که به آن توجهی نمی شود جاخوش کرده و دعا های تو را سطحی می کند را باید بیرون بریزی. باید این عالم کوچک که جان آدمی است یک صدا خدا را بخواند نه چند صدا. پلورالیسم در بیرون است. درون تو باید هماهنگ شود و موانع آن رفع گردد. نمی شود ته دلت میل به گناه باشد بعد بهشت بطلبی. ربطی به خدا ندارد. آن قسمت گناه دوست وجودت دعای تو را بی اثر می کند. باید ابتدا آن قسمت را آرام کنی. قسمت زاهد وجودت نمی گذارد نذر و نیاز تو برای پول و برکت به جایی برسد. قسمت خالی بند وجودت نمی گذارد دعایت برای زندگی صادقانه مستجاب شود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 0:3  توسط هادی بیات  | 

 

1-اعتکاف آمد و عده زیادی از مومنین معتکف شدند و رفت. یک چیزی در مصاحبه های ضرغام تی وی هر سال هست و امسال هم بود. غرض از اعتکاف را مومنین مصاحبه شونده یک جور شارژ معنوی می خواندند. یک سال گناه و سه روز رسیدن به خود. یک سال غفلت و سه روز حضور.  ماه رمضان پس چیست؟ کسی که در سی روز آدم نشود در سه روز چه جوری آدم می شود؟ سی روزی که دست شیاطین متمرد در آن بسته است و از آسمان و زمین برکات الهی بر انسان نازل می شود. همه چیزش عبادت و ثواب. خوردن و خوابیدن و نفس کشیدن روزه دار ثواب است.

2-این سه روز اعتکاف چرا بعد از امام یک هو این قدر مهم شد؟ این چه ثوابی است که امام این قدر به آن پر و بال نمی داد؟ چرا امام ما را از این ثواب ها محروم می کرد؟ نور به قبرت ببارد امام. جمکران را تحویل نمی گرفتی حالا توجیه می کنیم می گوییم یک جوری سندش ایراد داشت یا غیر مستقیم حجتیه را تقویت می کرد آخر چرا ما را از ثواب اعتکاف محروم کردی؟

3-خدا وکیلی انسان مومن سه روز خود را از اخبار عالم دور نگاه می دارد تا گلیم خودش را از آب بیرون بکشد؟ اصلا اعتکاف باشد در روایات هم هست. ایرادی هم ندارد ولی تبلیغ گسترده آن خود به خود آدم را می برد به این سمت که سه روز هم مومنین را از بحث درباره دنیا و سیاست و قدرت دور نگاه داشتن خودش کلی منفعت دارد برای تکیه زنندگان بر مسند قدرت.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 3:39  توسط هادی بیات  | 

زیاد می شنویم که شهدا و روحانیت را خرج بازی های سیاسی نکنیم. این از بی پایه ترین حرف هایی است که می شنویم و اتفاقا با اعتقادات کسانی که بیشتر از همه این عبارات را تکرار می کنند کاملا در تضاد است.

اولا بازی سیاسی یعنی چه؟ این که یک نفر قدرت را در دست بگیرد و مثلا رهبر یا رییس جمهور شود آیا بازی است؟ مهم تر و حیاتی تر از حکومت مسئله ای هم هست؟ آیا بحث درباره این که یک فرد دموکرات در راس یک نظام قرار بگیرد یا یک مستبد بازی است؟ به گذشته نقبی بزنیم. امام علی علیه السلام دنبال خلافت بود. خلافت را به دلایل مختلف می خواست یکی حق الهی اش و دیگری رساندن حق به صاحبان آن و سوم ستاندن حقوق مردم از غاصبان. آیا اینها همه بازی هستند؟ اگر کسی در این راه کشته شود آیا در یک بازی به قتل رسیده یا در اصیل ترین و بنیادی ترین درگیری تاریخ یعنی یک نزاع سیاسی بر سر قدرت که این جا یک طرفش امیرمؤمنان است به شهادت رسیده است؟

در جمهوری اسلامی مگر جز این است که هر کس که می خواسته قدرت را در دست بگیرد مدعی اجرای قانون اساسی بوده که آن هم ملهم از احکام اسلام است. حال اگر دروغ می گوید آیا ایستادن در برابر او و رو کردن دستش بازی است؟ یا اگر راست می گوید آیا حمایت از او بازی است؟ اگر روحانیت در این میدان وارد نشود و به طور اولی هزینه نکند پس کجا باید خود را عرضه کند؟ روحانیت اتفاقا به درد همین درگیری ها می خورد. امام می فرمود اصلا اسلام دین تحریک است. روحانیت از نام دین ارتزاق می کند و اتفاقا قدرت سیاسی در دین مهم ترین قسمت است که قوام تمام بخش ها به آن وابسته است. هزینه نشدن جز عافیت طلبی چیز دیگری نیست.

این اصطلاحات را اولین بار امویان درست کردند. آنها برای این که حق امام علی علیه السلام را به یک امر پیش پا افتاده بدل کنند آن را به بازی سیاسی و دعوای حکومت بین خاندان بنی هاشم و بنی امیه و مانند اینها تقلیل دادند و البته گوش های شنوا هم برای این صداهای شیطانی وجود دارد. انسان های بی حالی که حوصله فکر کردن درباره سرنوشت خود و البته جامعه خود را ندارند خیلی سریع جذب این ادعاها می شوند و آن را ورد خود می سازند.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 3:10  توسط هادی بیات  | 

عبدالفتاح عبدالمقصود در کتاب شاهکارش پیرامون امیرمومنان نقل قولی از ابن ابی الحدید آورده است. این معتزلی منصف از استادش می پرسد که چرا عثمان با علی این گونه برخورد می کرد؟ یک روز به شهر می خواندش و روز دیگر می راندش؟ استاد می گوید که زیرا علی علیه السلام بهترین آلترناتیو و جایگزین برای خلافت بود. عثمان هم که از نظر حکومت داری تعطیل بود. خلافت و بیت المال هم که بازیچه بنی امیه شده و بلاد مسلمین بین شان تقسیم شده بود. در این وضعیت آدم خودش می فهمد چه کرده و می داند که در ذهن خیلی ها فکر تغییر وضعیت شکل می گیرد. در تغییر وضعیت هم بدترین حالت این است که حاکم در سایه وجود داشته باشد. این حال عثمان را می ترسانیده پس یک روز علی را به مدینه می خواند چون حس می کرد در باغ و بیابان و هنگام کندن چاه و درست کردن نخلستان دارد توطئه می کند. می گفت همین جا کنار من باشد بهتر است. علی علیه السلام که از آن حالت بایکوت خبری بیرون می آمد و سایت ها و روزنامه هایش از توقیف در می آمدند مردم می فهمیدند که عجب جواهری است. کم کم همه دورش جمع می شدند و تبدیل می شد به محل رجوع مردم و عثمان را ترس برمی داشت که چه کاری کردم، پس دوباره علی را به باغ و نخلستان می فرستاد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 2:35  توسط هادی بیات  | 

از آن حرف هایی که می شنوم و کم کم دارد حالم را منقلب! می کند این عبارت است. خارجی ها خفه شوند چون افراد خانواده دارند یک اختلاف داخلی را حل و فصل می کنند. خدا وکیلی این طوری با افراد خانواده برخورد می کنند. کدام خانواده بچه مریض اش را که نمی تواند درست حرف بزند دربند می کند؟ کدام خانواده بچه هایش را به زور دگنک به اعتراف وادار می کند که مثلا بگو به نانوسم نظر بد داشتم؟ خوش انصاف ها کدام پدر با فرزند یا برادر با برادر این کار را می کند؟ بله نامادری یا نا پدری این طور می کنند گاهی! یا اگر در افراد خانواده تعدادی زنجیری و روانی باشد که مثلا نصف شب برود اتاق بقیه افراد خانواده و آنها را با چاقو و قمه و اینها بترساند!

بچه بیچاره را با همراهی عده دیگری که هنوز برادری شان را اثبات نکرده اند می اندازند زیر دست و پا و سر ارث نصف اش می کنند و بچه داد می زند خوب همسایه می شنود دیگر. آن یکی همسایه پرزور هم بدو می آید که چیزی ببرد. من که اثری از خانواده نمی بینم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 2:11  توسط هادی بیات  | 

عمله ظلمه به کسانی می گویند که خودشان را آدم خوبی می دانند و برای دستگاه ظلم هم کار می کنند. حلال و حرام بودن یک چیز را باید علما بگویند ولی پیرامون کار کردن در صدا و سیما به شخصه پیرامون نانی که بسیاری از این بخت برگشته ها به خانه می برند مسئله دارم! همه قسمت هایش را می گویم. از سیمای قرآن بگیر که قرآن را در خدمت این امپراطوری ریب و ریا قرار داده تا قسمت های تفریحی اش که در این روزها که بسیاری از خانواده ها دردمندند بی دردی را ترویج می کند و قسمت های دیگرش. نمی توانند حلال بودن کارشان را به رهبری نسبت بدهند. زیرا حتی ایشان هم بسیاری جاها صدا و سیما را اختیاردار کار خودش می داند. مثلا درباره موسیقی معتقد است که صرف پخش از تلویزیون دلیل بر حلیت نمی شود. این یعنی این که تلویزیون خیلی جاها دارد به اجتهاد خودش عمل می کند. در این مفسده ای که تلویزیون به نام دین در حال ترویج آن است تمام بخش هایش شریک اند. چه آنها که اذان پخش می کنند یا درس قرآن و حدیث می دهند و یا اخبار می گویند و هزار کار دیگر می کنند. این نظر من است. کاملا هم اخلاقی است. فتوای فقهی نمی دهم که آن هم به نظرم خیلی وقت است در ذهن فقیهان صادر شده و بنا به ملاحظاتی آشکار نمی سازند. همکاری کردن با دستگاهی که دروغ و تهمت را ترویج می دهد عملی است کاملا ضداخلاقی و نه فقط غیر اخلاقی. عادت دادن مردم به دروغ گفتن و شنیدن عین فساد است. نعوذ بالله من شرورهم

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 21:51  توسط هادی بیات  | 

همه جا را خاک گرفته است. سعدی علیه الرحمه نوشته مثل این که در بغداد طاعونی وبایی چیزی افتاده بوده است و چون یک بابایی خلیفه شده  بود آن بیماری هم رفع شده بود. طرف گفته بود خدا را شکر کنید که چون من آمدم آن مرض رفت. ظریفی گفته بود خدا مهربان تر از آن است که دو بلا را در یک زمان بر مسلمانان نازل کند. حالا ما که ماه پیش یک خاکی بر فرق مان ریخته شد، این خاک دیگر برای کدام گناه مان است؟

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 21:12  توسط هادی بیات  | 

1-پس از هبوط آدم و حوا به زمین، طبق روایت قرآن صاحب دو فرزند می شوند که البته قرآن اسم آنها را به ما نمی گوید. اما معروف هستند به هابیل و قابیل. آنها بر سر مسئله ای نزاع می کنند و قابیل هابیل را می کشد. در آیه اول سوره نساء خداوند اشاره ای دارد به این که از آدم رجال و نساء کثیر پدید آمد. آگر آن جا آدم همان آدم ابوالبشر باشد یک مسئله است ولی اگر به معنای نوع آدم باشد آن موقع ما همه از اولاد قابیل می شویم مگر این که همسر هابیل از او باردار بوده باشد قبل از قتل. البته داستان هایی از شیث نبی هست که الان یک قبر چهل متری منسوب به ایشان در لبنان هست.

2- تصور کنیم هابیل کشته نمی شد. فکر کنم همان جا پایان تاریخ بود. اگر قابیل از آدم جدا نمی شد و به دنبال سرنوشت خودش نمی رفت احتمالا چیزی به نام تجربه بشری شکل نمی گرفت. قابیل شروع کننده قصه انسان فارغ از وحی است. عقلی که خودش برای خودش تصمیم می گیرد. از این نظر قابیل به گردن همه ما حق دارد.

3- کار عالم بر نزاع می گردد. صلح و صفا گویا در گردش چرخ و فلک کمترین نقشی ندارد. اگر هم صلحی بوده صلح مسلح بوده است. انسان ها در هنگام آرامش مشغول ساختن سلاح و بمب و جنگ افزارند و نام آن را قدرت دفاعی، بازدارندگی و مزخرفات دیگر می گذارند. اما آن گاه که از خودشان مطمئن می شوند یا به سرکوب مردم خودشان می پردازند و یا به مرزهای دیگران دست اندازی می کنند و این گونه است که تاریخ به پیش می رود. شاید به خاطر همین است که باید قابیل دست به قتل می زد تا جلو برویم.

4-تاریخ شیعه کلا با خون نوشته شده و با همان هم کار شیعه جلو رفته است. اگر امام حسین علیه السلام را مسموم می کردند الان قبر یزید مزبله نبود. اگر بدون خون ریزی کار را تمام می کردند اصلا شیعه ای نبود. (البته روضه خوانی را نمی گویم. بله روضه خوانی کلا مدیون شهادت امام حسین علیه السلام است و اگر نبود این شهادت من نمی دانم مداح ها و روضه خوان ها که کثیرند ماشاءالله چه کار می خواستند بکنند). شهادت و کشته شدن آن هم به شکل مظلومانه اش در فرهنگ ایرانی محترم بود و عاشورا آن نهال کوچک را آبیاری کرد و هویتی تازه برای ایرانیان شیعه ساخت.

5-تا خون ریخته نشد اعتراض به جایی نرسید ولی از لحظه ای که خون بیگناه ریخته می شود شمارش معکوس نابودی قاتلان آغاز می شود. البته همیشه انسان های خوب خونخواهی نخواهند کرد کار عالم غریب است.

یحیی علیه السلام مظلومانه به شهادت رسید و خونی که از محل قتل جوشیدن گرفت نایستاد تا زمانی که حیاط بیت المقدس تا زانوی اسبان پر از خون شد. نوشته اند آرام کننده چشمه خون بخت النصر بود و آخرین انسان زنده هم پیرزنی بود که او را هم کشتند و خون از جوشیدن ایستاد.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 14:31  توسط هادی بیات  | 

1-امام علی علیه السلام آن موقع که دیگر دستگاه خلافت همه راه ها را به رویش بسته بود و صداها را در حنجره خفه می کرد حرفش را با چاه می زد. به این خیلی فکر کرده ام. یک دلیلش شاید این باشد که حرف زدن آدم را سبک می کند. حرف های ما که همچین عمقی هم ندارد اگر در دل مان بماند می ترکیم. حالا طرف دریایی باشد. باید حرف بزند. ظرفیت بالایی داشته مولا ولی درد هم سنگین بوده است.

2-دلیل دیگری که به ذهنم می آید و می خواهم برایش شواهد بیاورم، حرف زدن برای حرف زدن است. گویا کلمات قدرتی می یابند آن گاه که رها می شوند. مگر دعا جز این است. تقریبا ثابت شده است که کلمات با خودشان قدرت حمل می کنند. (با این تحلیل می شود فهمید که چرا الله اکبر گفتن شب ها این قدر ترسناک است؟) یک توان غریب که به خاطر آن هم که شده باید مراقب بود که چه کلامی گفته می شود. و البته اگر ساکت باشی هیچ قدرتی نداری.

3-مجله دانشمند چند شماره پیش خبر از پروژه ای داده بود. گویا چند دانشمند در نقاطی از عالم نوسان نگارهایی می گذارند و مدت زمانی امواج مغزی افرادی را داوطلبانه ثبت می کنند. این افراد یعنی چند ده هزار نفر آدم از ملیت های مختلف. بعد از مدتی دیده بودند هر گاه قرار است اتفاق بزرگی در عالم رخ بدهد چند روز جلوتر امواج مغزی همه فعال می شود و حساسیت های یکسان نشان می دهند. گویی شعوری کیهانی(بلانسبت روزنامه کیهان!) همه عالم را به هم ارتباط می دهد و آنها را نسبت به آن چه قرار است بیافتد حساس می کند.

4-سعدی می گوید

بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش زیک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار

یک معنای بیت دوم این است که انسان به طور فطری درد دیگران را می فهمد. یعنی حتی اگر سانسور به قدری قوی بشود که هیچ خبری از مرزها خارج نشود باز هم احساسی در بین انسان ها شکل می گیرد که این ظلم را منتقل می سازد.

5-این است که صدای امام علی علیه السلام بعد از هزار و چهار صد سال از درون چاه شنیده می شود. مظلومیت علی منتقل می شود ظلم ظالمین هم شنیده می شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 21:15  توسط هادی بیات  | 

همین الان یک فالی زدم لسان الغیب این طور گفت:

الا ای طوطی گویای اسرار

مبادا خالی ات شکر زمنقار

سرت سبز و دلت خوش باد جاوید

که خوش نقشی نمودی از خط یار

سخن سربسته گفتی با حریفان

خدا را زین معما پرده بردار

به روی ما زن از ساغر گلابی

که خواب آلوده ایم ای بخت بیدار

چه ره بود این که زد در پرده مطرب

که می رقصند با هم مست و هشیار

از آن افیون که ساقی در می افکند

حریفان را نه سر ماند و نه دستار

سکندر را نمی بخشند آبی

به زور و زر میسر نیست این کار

بیا و حال اهل درد بشنو

به لفظ اندک و معنی بسیار

بت چینی عدوی دین و دل هاست

خداوندا دل و دینم نگه دار

به مستوران مگو اسرار هستی

حدیث جان مگو با نقش دیوار

به یمن دولت منصور شاهی

علم شد حافظ اندر نظم اشعار

خداوندی به جان بندگان کرد

خداوندا از آفاتش نگه دار

جدا از تفسیر عرفانی این اشعار که کار اهل فن است من ارجاعاتی می دهم به نیت خودم. نیتم راجع به وضعیت فعلی و انتخابات و اینها بود.

آن قسمت چه ره بود این زد در پرده مطرب...به میرحسین و کروبی می گوید که چه کار کردید که مردم این جور به شوق آمدند. بیت بعدی اش هم تاکید بر این مطلب دارد. یک چیزی تو مایه های جمالتون رو عشقه!

بیت سکندر را نمی بخشند آبی...به بزرگواران فعلی می گوید که عمرا با زر و زور مشروعیت درست نمی شود. بی خیال شوید.

بیت بت چینی و اینها هم به حضرات می گوید مدل چینی برای ایران جواب نمی دهد خیر سرمان شیعه ایم و امامت و اینها.

به یمن دولت منصور شاهی هم می گوید که خلاصه دولت عزیزمان باعث شده طبع شعر خیلی ها گل کند و اگر اس ام اس ها بسته نبودند فوران ذوق را شاهد می بودیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 0:15  توسط هادی بیات  | 

خدا امام را رحمت کند بعضی موقع یک حکایاتی می آورد که خوب رسا بود. یک بار برای رساندن ترس ضعفا از اقویا و این که عامل ترس خود این اقویا هستند حکایتی تعریف می کرد. می گفت مرد ترسناکی بچه ای را در آغوش گرفته بود و بچه از ترس آن مرد گریه می کرد. مرد هم او را تسلی می داد و می گفت نترس من اینجام! شبیه حال آقای موسوی و کروبی است و این که چرا به شورای نگهبان شکایت نمی برند!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 19:17  توسط هادی بیات  | 

قبلا از اخبار آخرالزمان گفته ام. پرداختن به روایات و آیات کار شیرینی است. از کارهای مورد علاقه من است. کاملا هم سیاسی است. چند تا مطلب قبل ا ز این گفته ام که ما اصلا غیر سیاسی نمی شویم. غیرسیاسی شدن یعنی خارج شدن از کسوت انسانیت. سیاست زدایی کردن یعنی گرفتن یکی از اصلی ترین خصائل بشر. باری مرحوم میرجهانی در نوائب الدهور روایات زیادی را گردآورده که برخی واقعا تکان دهنده اند. به بهانه های مختلف از آن روایات آورده ام. مثل پیش گویی قدرت روزنامه ها و گرفتن افغانستان و اینها. امروز به روایتی جالب برخوردم از پبامبر خدا صلی الله علیه و اله که در جلد یک همان کتاب آمده است. حدیث دویست و ششم. حضرت هشتاد و چند نشانه را در آن جا مورد اشاره قرار می دهد. برخی از آنها واقعا امید آدم را زیاد می کنند در حالی که برخی ناامید کننده اند. مثلا این نشانه ها را ببینید:

-       زیاد شدن خیانت

-       کم شدن امانت

-       فرو رفتن آبها و کور شدن قنوات(قنات ها)

-       دشنام دادن و شماتت کردن(علنی شدن آنها)

-       بد گمان شدن در حق یکدیگر

-       متلاشی شدن سال ها(شاید مرتب نبودن فصول)

-       گران شدن نرخ ها(می فرماید وقتی که زیاد شد خوردنی های شما و ندیدید مگر به گران ترین نرخ های خود.)

-       زیاد شدن درخت ها و کم شدن میوه ها

آن قسمت که مورد نظرم است این است که آدم را خوش حال می کند:

-       واضح و برقرار شدن شرط ها. آقای میرجهانی در توضیح آن می گوید شاید کنایه از مشروطه شدن ممالک اسلامی باشد.

نور به قبرت ببرد آقای میرجهانی. ما که هنوز همان مسئله مشروطه شدن را داریم و با این روایت دلمان خوش است که

بالاخره مشروطه خواهیم شد.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 19:9  توسط هادی بیات  | 

از چیزهایی که در مکتب اهلبیت علیهم السلام آموخته ایم و البته میراث صوفیه و تجربیات عارفان آن را فربه تر کرده است ذکر است.

ذکر یاد کردن است. ذکر گفتن فقط جاری کردن یک کلمه بر زبان نیست. ذکر احساس حضور است. ذکر خود حضور است. باور به این که در محضر بزرگی که کاملا حواسش به توست ایستاده ای، خوابیده ای، راه می روی، غذا می خوری و هر کاری را انجام می دهی. ذکر تو را متوجه این حضور می کند و او را هم متوجه تو می کند. این توجه به معنای تاثیر پذیری خدا نیست. منظور این کلام عظیم است: بخوانید مرا تا بخوانم شما را.

یعنی شمایید که مرا می خوانید. این تحویل گرفتن انسان است.

باری خدای را صفات بزرگی است. به اعتقاد عرفا هر انسانی مظهر یک یا چند اسم است. تشخیص این که مثلا من مظهر چه اسمی هستم کار ساده ای نیست. ولی می شود حدس زد.

این اسماء در ذات خداوند در حال تعادل اند. عامل متعادل کننده اسماء اسم الحکم العدل است. اگر این اسم نباشد آن گاه ممکن است اسماء به حیطه یکدیگر تجاوز کنند. مثلا ممکن است قهاریت خدا بر لطیف بودنش بچربد یا بالعکس. اما این اسماء در حال تعادل اند.

جهان و آن چه در آن است مظهر این اسماء است. همان تعادل باید در این جا هم باشد. اما این جا گاهی مظاهر اسماء در حیطه یکدیگر تجاوز می کنند. این گونه است که مظاهر اسم الحکم العدل در عالم عدالت را برقرار می کنند. انسان کامل مظهر این اسم است.

اما مظاهر اسماء کدام اند؟ گفته اند جباران و گردن کشان مظهر اسم قهار یا متکبر و مانند این هایند. یا انسان های مهربان به نوعی مظهر اسم رحمان اند و الخ. رحمانیت بیش از حد ممکن است زورگویان را بر آدم جسور گرداند.

اولیاء که هر کدام در مرحله ای از کمال اند و به نوعی نسبت به قبل خودشان انسان کامل اند می توانند ظهور اسماء را در انسان ببینند و درک کنند. ایشان می توانند قابلیت  هر انسان را در مظهریت اسمی از اسماء خداوند درک بکنند. البته مطابق حدیث قدسی اولیائی تحت قبائی ... ایشان بسیار اندک اند و فقط خدا ایشان را می شناسد و الخ.

اولیاء می توانند به هم خوردن اعتدال را در مظاهر اسماء درک بکنند. این به هم خوردن می تواند در جباریت یک انسان، تجاوز به حقوق دیگران و مانند اینها باشد.

اما بحث خودمان. ما هر کدام مظهریت یکی دو تا از از این اسماء را داریم. یا بیشتر. عارف صاحبدل با دادن ذکر خاص ممکن است حالتی را در ما تقویت کند یا حالتی را تضعیف گرداند. یعنی مظهریت ما را تضعیف یا تقویت کند. مثلا پیرامون آقای انصاری همدانی(ره) که در همین علی بن جعفر قم مدفون است چنین چیزهایی می گویند.

مثلا به خاطر غلبه اسم رحمان یا کریم و یا لطیف انسان دچار ضعف می شود. این جا ممکن است یک جبار او را مورد ظلم قرار دهد. اسمی مانند قوی یا قادر می تواند او را کمی تغییر دهد. البته مسئله پیچیده تر از این حرف هاست. لب کلام این که ذکر تعادل را به انسان بازمی گرداند.

گاهی ذکر برای شکستن هیمنه یک ظالم است. یعنی عارف به دیگران ذکری می آموزاند که با آن اقتدار یک ظالم را بشکنند. ممکن است خودش بگوید یا دیگران را به آن تلقین کند و یا خودش و دیگران با هم بگویند.

نمونه اش تکبیرهایی است که امیرمؤمنان می گفت. خاصیت تکبیر شکستن تکبر غیر خداست. کبر فقط برازنده خداست و کس دیگری غیر از او نمی تواند بر دیگران ادعای بزرگی داشته باشد این جاست که هر کسی گردن کشی کرد و کبر ورزید برای شکستنش تکبیر سر می دهند. مثال بزرگ آن جنگ خندق است. عمر بن عبدود واقعا قدرتمند بود و به بزرگی جسمش و قدرت بی رقیبش عجیب می نازید و تکبر می کرد. اما نوجوانی او را با صدای تکبیر در هم شکست. شاهدان خندق می گویند از میان گرد و خاک ناگاه صدای تکبیری بلند شد و فهمیدیم که علی پیروز شده است.

پیامبر خدا صلی الله علیه و اله در روز فتح مکه آن گاه که بت ها را به رو می انداخت تکبیر می گفت.

گفتن تکبیر و لقلقه لسان کردن آن انسان را خاضع و خاشع می کند. کبر را از او دور می سازد.

بعدها درباره اذکار بیشتر خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 16:4  توسط هادی بیات  | 

قصه ای می گویم بی ربط به قضایای اخیر.

مردی گوسفندانش را به دست چوپانی سپرد و گفت اینها را می بری بیابان می سپری دست حضرت عباس و بر می گردی. مرد دوم گوسفندها را برد بیابان و با خودش گفت: در جایی که خدا هست چه احتیاجی به حضرت عباس؟ می سپرم به خدا و بر می گردم. پس شنگول به نزد اولی بازگشت. صاحب گوسفندان پرسید سپردی؟ گفت آری اما به خدا! صاحب گوسفندان برآشفت که مردک به تو گفتم بسپار به حضرت عباس که اگر دزد برد بروم به خدا شکایت کنم، حالا که سپردی به خدا اگر بردند به چه کسی شکایت کنم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 18:19  توسط هادی بیات  |