تبليغاتX
نظرات شخصی هادی بیات...

نظرات شخصی هادی بیات...

چند روزی است به خاطر یک پروژه درسی مشغول مطالعه کتاب «نظریه های نقد ادبی معاصر» هستم به نویسندگی لُیس تایسن و ویراستاری ابوالقاسم پاینده. در قسمت نقد روانکاوانه نویسنده کتاب ناگزیر یک سری از مسائل مبتلابه روان کاوان را توضیح داده است.

به گفته وی یکی از مکانیسم های دفاعی «واپسروی» است که یکی از پیچیده ترین این مکانیسم ها هم هست. و آن عبارت است از بازگشتی موقت به حالت پیشین روانی که صرفا در خیال صورت نمی پذیرد، بلکه دوباره زیسته می شود. واپسروی می تواند بازگشت به تجربه ای دردناک یا خوشایند باشد. این فرایند از آن رو مکانیسمی دفاعی قلمداد می شود که افکار ما را از دشواری موجود دور می سازد. لیکن این مکانیسم با سایر مکانیسم های دفاعی فرق دارد زیرا فرصتی برای «وارونه سازی فعال»، پذیرش و نفوذ در تجربه ها و عواطف سرکوب شده را فراهم می آورد چون ما فقط زمانی قادر به تعدیل عواقب یک آسیب هستیم که تجربه آسیب رسان را مجددا پشت سر بگذاریم. از همین روست که واپسروی، ابزار درمانی بسیار سودمندی به شمار می رود.(پایان نقل از کتاب)

تطبیق دادن یک حالت روانی با افراد کار روان شناس و روانپزشک و روان کاو و غیره است. ما هم ادعایی نداریم و به همین خاطر تطبیق می دهیم!.

بحمدلله و المنة در عرض این سی سال انقلاب کلی تجربه کسب کرده ایم. می خواهم از نظر نوع تجربه، سی سال را به سه قسمت تقسیم کنم. یکی از ابتدا تا وفات امام. دیگری از وفات امام تا دوره اول این مرد. دوم از انتخابات اخیر. در هر یک از این سه بخش یک سری عواطف سرکوب شده روی هم انباشته شده اند. آن کسانی که در دوره امام پیاپی مورد نقد و برخوردهای نقادانه و حتی مخرب قرار می گرفتند چون مجالی برای بروز نمی یافتند آنها را در درون خود می ریختند! این برخوردها ناخودآگاه سیاسی! این عده را شکل داده است. چند مثال بزنم.

امام در دوران حیات خودش صحبت های مختلفی داشته است. اکنون اگر سخنان ایشان را تحلیل محتوا کنیم شاید اسلام آمریکایی و تحجر محوری ترین کلمات باشند. حتی اگر تکراری مانند بقیه نداشته باشند اما وزن شان بر بقیه می چربد. یعنی امام اگر بتوانیم نامش را ترس و نگرانی بگذاریم، برای انقلاب بیشتر از همه از این دو واژه می ترسیده و نگران بوده است. جالب این که آن موقع یک عده خاص را با این القاب می شناختند. هربار که امام تذکری می داد چشم ها به سوی یک جریان برمی گشت. آنها هم تا می توانستند اعتراض می کردند و به نوعی کینه و نفرت خود را نشان می دادند. اما نتیجه چندانی عایدشان نمی شد چون رسما مردم هم به سمتی می رفتند که احساس می کردند نظر امام بدان سو است.

خود به خود آن جریان شد آمریکایی. متحجر. واداده، مزدور جریانات بیگانه و از این حرف ها. تا این که امام از دنیا رفت. نمی دانم روان کاوی چیزی به آنها توصیه کرد یا این که خود به خود آن عواطف سرکوب شده ناگهان مجالی برای بروز یافت. شدیدا تلاش شد تا هر آن بلایی که به نظرشان امام بر سرشان آورده بود بر سر طرفدارانش بیاورند. یک بازسازی روانی تا به قولی تجربه آسیب رسان را یک بار دیگر تکرار کنند و از آن عقده ها رهایی یابند. هر چیزی که زمانی به آنها گفته می شد را از طریق همان تریبون ها به این وری ها گفتند. مثلا ابتدا یک چیزی در برابر اصطلاح خط امام درست کردند. مثلا خط ولایت یا خط رهبری و اینها. یا مجلس را به لطائف الحیلی از اغیار خارج کردند ولی نه خالی خالی، چون در آن تجربه، یک نود و نه نفری بود. باید عده ای حضور می داشتند تا بازسازی کامل شود. کیهان چپ را در دست راست ترین آدم ها گذاشتند. منابر و مساجد را از خط امام خالی کردند والخ. بعد زمان تکرار تجربه شد. شروع شده بود ولی شدت گرفت. بعضی های شان هم که ظاهرا خود را بی طرف نشان می دادند تحت هدایت ضمیر ناخودآگاه شان همان مسیر را می رفتند.

امام یک سری دور و بری محبوب داشت. آنها را طرد کردند و یک سری محبوب تازه درست کردند. آن موقع حزب الله بود این موقع انصار حزب الله شد! البته نوآوری هایی هم داشتند. مثلا ما ذوب در ولایت امام نداشتیم ولی برای این که حصار را تنگ تر کنند تا کس دیگری نتواند وارد شود این را هم درست کردند. امام به هر کسی توپ و تشر آمده بود بالا بردندش و به مخالف آن فرد خاص توپ و تشر آمدند.

به نظرم قسمت آخر این بازسازی در دعوت از میرحسین بود. میرحسین همان قسمتی بود که از امام مانده بود و اتفاقا عواطف از دست او کلی جریحه دار بود! ولی فرصت بازسازی فراهم نمی شد چون دم به تله نمی داد. این انتخابات با الطاف خداوندی فرصت آن هم فراهم شد. البته در هر دوره ای یک کم بازسازی می شد ولی این دوره خیلی بازسازی شد! آن قدر بازسازی شد که معذرت می خواهم گندش درآمد! مثلا حرف های آقای کروبی نشان می دهد کلی عواطف سرکوب شده دیگر هم بوده که در وقایع اخیر مجال بروز یافته است!

اما تا این جا دو دوره را گفتیم. به نظرم این جریان که اکنون دنبال قدرت تام و تمام هست دنبال فرصتی است تا سرکوب های دوره قبل را در یک بازسازی ترمیم کند. چون دوره قبل ترش با یاری نیروهای غیبی که اکنون دیگر خیلی هم غیبی نیستند حل و فصل شده است. نشانه های آن هم در تمردهای گاه و بیگاه آشکار گردیده است.

یک عواطفی هم این وسط ناگفته ماند. آن هم عواطف کسانی است که به آنها مردم می گوییم. یک عده که با سیب زمینی فرقی ندارند را کاری نداریم. روی سخن با آن عده ای است که به خصوص در انتخابات اخیر مورد عنایت عواطف سرکوب شده قرار گرفتند و جالب این که با وجود این که خودشان عواطف سرکوب شده که چه عرض کنم، له شده داشتند اما نه با بازسازی که با هدایت به مجرای دیگر با شکلی غریب آنرا بروز دادند. به شکل یک رود عظیم انسانی! متاسفانه این رود انکار شده و می شود و من نمی دانم اگر آدم برای مثال در مسیر سیلاب چشم هایش را ببندد چیزی از واقعیت سیلاب کاسته می شود یا نه؟

لب کلام تاریخ این سرزمین گویا بر محور همین فرصت ها می گردد. فرصتی برای چشم کور کردن، شکم دریدن و در بند کردن. چرا؟ چون عواطف و عقده ها روی هم تلنبار شده و باید با بازسازی آنها و تکرار آن تجربیات اندکی این دل آرام بگیرد و خیال راحت شود.

نتیجه بحث هم این می شود که من متخصص روانکاوی و اینا نیستم و همین جوری این چیزها را نوشتم.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 10:7  توسط هادی بیات  | 

راغب اصفهانی دانشمند و ادیب قرن چهارم هجری کتابی دارد به نام نوادر که در قرن دوازدهم به وسیله محمد صالح قزوینی به پارسی ترجمه شده است. در فکر بودم راجع به ماه مبارک چیزی بنویسم گفتم از این کتاب باشد. نام اصلی کتاب محاضرات الادباء و محاورات الشعراء و البلغاء است و چنان که از نامش پیداست پیرامون سخنان ادیبانه و حاضرجوابی ها و پند و از این حرف هاست. این چند حکایت را راجع به ماه مبارک رمضان از آن انتخاب کرده ام.

زاهدی می گفت: آیا ماه مبارک رمضان از ما خشنود رفته باشد؟ ظریفی حاضر بود، گفت: آری از ما خشنود است. گفت: از کجا دانستی؟ گفت: اگر خشنود نمی بود سال دیگر عود نمی نمود.

از کسی پرسیدند: در این گرما چون روزه می داری؟ گفت: هر که بداند در عوض چه می ستاند، آسان می گردد نزد او آن چه میدهد.

فلان شاعر اول شب رمضان مجمعی دید که هلال را طلب می کردند و نمی یافتند. مردی آن جا نظرش قوی بود بدید و به دیگران بنمود. و چون شب فطر رسید، باز مردم را در آن جا مجتمع دید برای طلب هلال و دیده نمی شد. گفت: فلان مرد کجاست که شب اول هلال بدید؟ او را نشان دادند. بیامد به در خانه او و او را بانگ زد که: ای حرامی! نه بیرون آیی و چنان چه ما را داخل کردی در روزه و بیرون آری.

و در آخر عارضم که ماه مبارک مطلب زیاد دارد و باید حالی باشد که آدم بنویسد. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 23:12  توسط هادی بیات  | 

مولانا در تفسیر حدیثی از پیامبر خدا صلی الله علیه و اله می فرماید:

ای شهان کشتیم ما خصم برون

زان بتر خصمی دگر اندر درون

ماجرای آن نیز برمی گردد به هنگامی که رزمندگان نبوی از غزوه ای بازمی گردند و پیامبر خدا گوبا درون آنها را می بیند و احتمالا غروری و غبطه ای برای این همراهی و نبرد در راه خدا و پیامبرش را در می یابد. پس می فرماید که این جهاد جهاد اصغر بود و جهادی بزرگ تر در پیش است که جهاد اکبر آن است. و آن نیست مگر مبارزه با نفسی که آدمی را به زشتی ها فرا می خواند. سخن رسول خدا صلی الله علیه و اله نشان گر مقام والای جهاد کننده با نفس در برابر جهاد کننده با شمشیر آن هم علیه کفار است. و نیز نشان گر این است که چه بسا آدمی در نبرد با کفار پیروز بیرون آید ولی در جهاد با نفس خود شکست بخورد. پس شهید در راه جهاد با نفس برتر است از شهید در راه جهاد با شمشیر و سلاح.

آقای کروبی که اینک بعد از مرحوم طالقانی، می توان او را دومین ابوذر انقلاب نامید، در افشای مظلومیت ترانه موسوی اشاره ای دارد به کسانی که برای توجیه خانواده یک ترانه دیگر به آن جا رفته بودند. یکی از آنها گویا از چهره های شناخته شده دفاع مقدس بوده است. نمی دانم چه کسی بوده او. مهم هم نیست. اما تاییدی است بر کلام پیامبر خدا صلی الله علیه و اله. کسی که از جهاد اصغر بازگشته ولی در جهاد اکبر شکست خورده است. کسی که حاضر است جسمش را در برابر گلوله قرار بدهد ولی در برابر وساوس نفس خوار و زبون گشته است. به خدا پناه می بریم از شر نفس وسوسه گر.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 19:58  توسط هادی بیات  | 

پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی قم کتابی منتشر کرده است به نام معرفی و نقد منابع عاشورا. سال 1386 به نویسندگی سید عبدالله حسینی. به روایت این کتاب منابع مختلفی داستان عاشورا را نقل کرده اند. یکی از آن منابع کتاب الفتوح ابن اعثم کوفی است. من الفتوح را ده پانزده سال پیش خوانده بودم ولی این باعث شد که دوباره یک نگاهی به آن بیاندازم. چه چیزی باعث شد؟

برخی از روایات عاشورا برای اولین بار در کتاب ابن اعثم آمده است. یکی از آنها که بعد از ابن اعثم وارد منابع شده و دست مایه تحلیل های بعدی از واقعه عاشورا و حرکت امام حسین علیه السلام قرار گرفته است برخی گفت و گوهای رد و بدل شده در ماجرای خداحافظی امام حسین علیه السلام و محمد حنفیه است. نویسنده معتقد است که گزارش ابن اعثم کاملا رنگ کلامی دارد. برای مثال بعد از سخنان محمد حنفیه که به امام پیشنهاد می دهد از شهری به شهر دیگر برود ادامه می دهد که«فاقمت فیهم بما یقوم النبی(ص) و الخلفاء الراشدون المهدیون من بعده حتی یتوفاک الله». این قسمت در روایت های دیگر نیست در حالی که بقیه سخنان محمد حنفیه با کمترین تفاوتی در بقیه آمده است. اصطلاح خلفای راشدون اصولا در زمان امام حسین رایج نبود و یک اصطلاح کلامی متاخر است و از طرف دیگر اصل دعوای امام علی علیه السلام در شورای منتخب خلیفه دوم عمل نکردن به سنت خلفای پیشین بلکه سنت پیامبر و اجتهاد خودش بود. نمی شود که آن بزرگوار با چیزی مخالف باشد ولی فرزندش همان را بپذیرد.

در همان جا پس از سخنان ابن حنفیه، امام بدون این که متعرض این حرف شود می فرماید: «ای برادر تو باید در مدینه بمانی و چشم من باشی تا هیچ چیز از کارهای اینان از من پوشیده نماند. پس از آن حسین دوات و بیاضی خواست و وصیت نامه ای نوشت». این نقل هم ابتدا در الفتوح آمده است. و راویان قبل از او بدان نپرداخته اند. مطابق این نقل نه تنها امام  اعتراض نکرد بلکه محمد حنفیه را هم جانشین خود ساخت. مهم ترین قسمت سخن معروفی است که امام در جواب محمد حنفیه گفته است و آن هم در هیچ منبع پیشینی نیامده و بلکه اولین بار ابن اعثم آن را آورده است: «انی لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا ظالما و لا مفسدا بل انما ارید الاصلاح فی امة جدی...».

چند هدف برای ابن اعثم با این چینش تاریخی برآورده می شود. یکی تنزیه و تکریم خلفا به وسیله امام . دوم تثبیت جانشینی محمد حنفیه و سوم خروج امام به قصد قیام در برابر یزید از مدینه. محتوای کلام فوق خوب است اما چون ضمن وصیت ابن حنفیه آمده است نمی توان آن را به امام نسبت داد.

دانایان می دانند که با تضعیف حدیث فوق نهضت عاشورا یک کمی با این تصویری که ما داریم تفاوت خواهد کرد.

اما ابن اعثم کارهای دیگری هم کرده است که باید در جای خود بدان پرداخته شود. یکی پررنگ کردن خواب ها و پیش گویی ها در حوادث تاریخی است و جالب این که بسیاری از این خواب ها هم قبل از او و به وسیله راویان دست اول گزارش نشده اند. مثل همان خواب معروف امام حسین علیه السلام که پیامبر خدا صلی الله علیه و اله در آن ایشان را به بهشت بشارت داده و فرموده بود که «گویی تو را در سرزمین کربلا در میان گروهی از امتم به خون آغشته و سر بریده می بینم...». نویسنده کتاب پنج خواب دیگر را هم آورده است که چندتا را حضرت دیده اند و یکی را یزید و یکی را هم حضرت زینب سلام الله علیها. همه این خواب ها برای اولین بار به وسیله ابن اعثم نقل شده اند. همه آن چه که گفته شد بعد از ابن اعثم وارد کتب تاریخی شده است. پایان نقل از کتاب.

در ماجرای آن وصیت ها دیدیم که سیر تاریخ را ابن اعثم به کدام سمت می برد. به سمت جانشینی محمد حنفیه.

اما خواب ها چه تاثیری دارند. ابتدا بگویم ابن اعثم مورخ مهمی است. می بینیم که این نقل ها به عنوان شواهد تاریخی معتبر در منبر و مسجد و حتی دانشگاه ها گفته و خوانده می شوند. شاید نزدیک به هزار سال است که این روایات گفته می شوند. هزار سال هم زمان کافی است که یک فرهنگ شکل بگیرد. خواب کمترین خاصیت اش این است که خبر از جایی می دهد که فقط راوی به آن دسترسی دارد پس صدق و کذب آن بسته به شخصیت راوی دارد. آدم های دور و برمان که مشهور به تقوا و ایمان هستند چنان چه خوابی ببینند انکار آن مصیبت است چه رسد به امام و پیغمبر صلوات الله علیهم.

مشکل دیگر خواب کوتاه بودن دست اراده آدمی از دسترسی به آن چیزی است که از توی آن بیرون می آید. گویا در عالمی دیگر همه چیز تدبیر می شود و تو بدون اختیار و اراده انجام دهنده آن هستی. اصلا کاره ای نیستی. برای ابن اعثم همه همین گونه اند. چه یزید که خواب می بیند بین او و کوفیان رودی از خون جاری است و چاره ای ندارد و به آن سمت می رود و چه برای امام حسین علیه السلام که خداوند می خواهد او را کشته ببیند. حتی ابن ملجم در روایت ابن اعثم با خودش کلنجار می رود. می داند که کشنده علی علیه السلام شقی ترین و بدبخت ترین انسان هاست اما این کار را می کند. ابن اعثم حتی احساس ابن ملجم را به تصویر کشیده است. البته خواب صادق بعید نیست. امکان آن هم وجود دارد. اما پررنگ کردن آن سیر حوادث را به سمتی می برد که آدمی را موجودی بی اراده در برابر حوادث عالم نشان می دهد.

احساس من این است که ما این منابع را باید بکاویم چنان که کتاب فوق این کار را کرده، و دنبال خمیره و ریشه فرهنگی بگردیم که ایرانیان امروز بر مبنای آن عمل می کنند. چیزی که ریشه در ناخودآگاه ایشان دارد و به راحتی در برابرش تسلیم می شوند.l مطابق آن عمل می کنند و هرکس هم که از آن باب وارد شود آنها را به دنبال خود می کشد. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 10:51  توسط هادی بیات  | 

شهید مطهری در داستان راستان آورده است که گویا در زمان معتصم عباسی ترکان عهده دار بسیاری از کارهای حکومتی بودند. البته ترکان ماوراءالنهر اون ورها. سرداران ترک در بغداد می گشتند و هرکاری می خواستند می کردند و حکومت عباسی هم کاری نداشت. تا جایی که کم کم دست به عرض و ناموس مردم دراز کردند. نیمه شبی  مسلمانی می بیند که یکی از این سرداران دست زنی را گرفته و به زور با خود می برد. مرد جلو می رود فایده نمی کند. زن التماس می کند افاقه نمی کند. و آن سردار ترک زن را به خانه ای می کشاند. مسلمان که می بیند کاری از دستش بر نمی آید بر بام خانه ای می رود و با صدای بلند اذان می گوید. با صدای الله اکبر او در نیمه شب مردم به کوچه و خیابان می ریزند که چه شده است و او با فریاد ماوقع را می گوید و آنها نیز یورش می برند و زن بیچاره را از دست آن سردار ترک خارج می کنند. و این ماجرا باعث می شود که حکومت عباسی فکری برای دست درازی های نظامیان ترک بکند.

چه قدر این مسلمان شبیه شیخ مهدی کروبی خودمان است که اذان نیمه شبش خواب ها را آشفته است. دین فروشان او را به ناسزا گرفته اند که چرا خواب خوش مان را برآشفتی و مردمان، این بار بیدارند چون این جا بغداد نیست و تهران است و تمام ایران است. عده ای دیگر نیز از خواب برخاسته اند. این بار شاید بشود برای این تعدی ها کاری کرد. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 14:37  توسط هادی بیات  | 

مطلب ذیل را در تفسیرالمیزان علامه طباطبایی دیدم به نظرم جالب آمد گفتم شاید برای شما هم جالب باشد. به خصوص این که ممکن است توضیحی برای برخی رفتارها باشد. البته آیه درباره رباخواران، ولی لفظ مُخبط اعم از رباخوار و غیر آن است. ابتدای آیه 275 سوره بقره.

«الَّذِينَ يَأْكُلُونَ الرِّبا، لا يَقُومُونَ إِلَّا كَما يَقُومُ الَّذِي يَتَخَبَّطُهُ الشَّيْطانُ مِنَ الْمَسِّ» كلمه «خبط» به معناى كج و معوج راه رفتن است، وقتى مى‏گويند: «خبط البعير» معنايش اين است كه: راه رفتن اين شتر غير طبيعى و نامنظم است، انسان هم در زندگيش راهى مستقيم دارد كه نبايد از آن منحرف شود، چون او نيز در طريق زندگيش و بر حسب محيطى كه در آن زندگى مى‏كند حركات و سكناتى دارد، كه داراى نظام مخصوصى است، كه آن نظام را بينش عقلايى انسان‏ها معين مى‏كند، و هر فردى افعال خود را (چه فردى چه اجتماعى) با آن نظام تطبيق مى‏دهد.

انسان وقتى گرسنه شد تصميم مى‏گيرد تا غذا بخورد، و چون تشنه شد، در صدد نوشيدن آب بر مى‏آيد، براى استراحتش بسترى فراهم مى‏كند، و چون شهوتش طغيان كرد ازدواج مى‏نمايد، و چون خسته شد استراحت مى‏كند، و چون گرمش شد، زير سايه مى‏رود، و براى اين منظور خانه مى‏سازد، و همچنين ساير حوائجى كه دارد بر مى‏آورد، و در معاشرتش با ديگران در برابر پاره‏اى امور خوشحال، و در برابر بعضى ديگر، گرفته خاطر مى‏شود، هر وقت مقصدى داشته باشد كه نيازمند به مقدماتى است، نخست مقدماتش را فراهم مى‏كند، و هر هدفى را دنبال مى‏كند كه نيازمند به سببى است، نخست سبب آن را فراهم مى‏كند.

و همه اين افعالى كه در زندگيش دارد، گفتيم: ناشى از اعتقاداتى است كه همه به هم مربوط، و به نحوى متحد و سازگار است و با يكديگر تناقض ندارند، و مجموع اين افعال را همان زندگى بشر مى‏ناميم. و همانا انسان به واسطه نيرويى كه در او به وديعت نهاده شده (يعنى نيرويى كه با آن، خير و شر، نافع و مضر را تشخيص مى‏دهد) راه صحيح زندگى را يافته است و ما سابقا در باره اين نيرو، سخن گفته‏ايم.

اين وضع انسان معمولى است، اما انسانى كه ممسوس شيطان شده، يعنى شيطان با او تماس گرفته و نيروى تميز او را مختل ساخته، نمى‏تواند خوب و بد، نافع و مضر و خير و شر را از يكديگر تميز دهد و حكم هر يك از اين موارد را در طرف مقابل آن جارى مى‏سازد، مثلا به جاى اينكه خير و نافع و خوب را بستايد، زشتى‏ها و شرور و مضرات را مى‏ستايد، و يا به جاى اينكه ديگران را به سوى كارهاى خير و مفيد دعوت كند به سوى شرور مى‏خواند و اين به آن جهت نيست كه معناى خوبى و خير و نافع را فراموش كرده و نمى‏داند خوب و بد كدام است، براى اينكه هر چه باشد انسان است، و اراده و شعور دارد و محال است كه از انسان، افعال غير انسانى سر بزند بلكه از اين جهت است كه زشتى را زيبايى و حسن را قبح و خير و نافع را شر و مضر مى‏بيند، پس او در تطبيق احكام و تعيين موارد، دچار خبط و اشتباه شده است.

و چنين انسان مخبط، در عين اينكه مخبط است اين طور نيست كه هميشه عمل غير عادى را نمى‏بيند، براى اين كه لازمه اين فرض، آن است كه صاحب آراء، و افكارى منظم باشد، عادى و غير عادى را تشخيص بدهد، و (مانند مستان مخمور كه درخت سرو را نى و نى را سرو مى‏بيند)، اين را به جاى آن و آن را به جاى اين بگيرد، بلكه عادى و غير عادى براى او به هم مخلوط شده، نمى‏تواند اين را از آن تشخيص دهد، عادى آن عملى است كه او عادى بداند، و غير عادى آن عملى است كه او غير عادى تشخيص دهد، پس در نظر او عادى و غير عادى يكى است، اگر او عملى را كرد عادى است، و گرنه غير عادى، عينا مانند شترى كه در راه رفتن مى‏لنگد، او در عين اين كه خلاف عادى راه مى‏رود، عادى را مثل خلاف عادت مى‏پندارد، بدون اينكه اين در نظرش بر آن مزيتى داشته باشد، پس او هيچوقت مشتاق آن نيست كه از خلاف عادت به حال عادى برگردد (دقت فرمائيد).

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 11:58  توسط هادی بیات  | 

شهاب الدین پسر من است. دوسال و هشت ماهی سن دارد. از برکت وجود او خواب من به نیم تقلیل پیدا کرده است. یادم می آید از خدا چند چیز خواسته بودم که آخرین آنها کم کردن خواب بود. اول از همه این مستجاب شد. باری، شهاب الدین گاهی حرف های جالبی می زند و گاهی کارهای خوشمزه ای می کند که چون تعداد آنها زیاد شده است تصمیم گرفتم با تفسیر و توضیح بعضی از آنها را در این جا بیاورم. دیشب یکی از کتاب های کودکانه ای که اخیرا برایش گرفته ام را تورق می کرد. داستان مورچه ای به نام چام چام که صدای مهیبی چون رعد و برق دارد. خودتان حدس بزنید شبیه چه کسی! در یک قسمت از کتاب عکسی هست که مورچه را در تار عنکبوت گرفتار و عنکبوتی را خندان در حال آمدن به سمت او تصویر کرده است. در حالی که کارد و چنگال و نمکدانی کنار دستش است. شهاب الدین پرسید اینها چی کار می کنند؟ گفتم بابا عنکبوت می خواد مورچه رو بخوره! گفت نه داره می خنده نمی خواد بخوردش! با سادگی بچه گانه اش باور نمی کرد کسی که به روی دیگری می خندد شاید دنبال آسیب زدن به او باشد. خلاصه با زور به او فهماندم که می خنده چون خوشحاله که مورچه تو دام افتاده و از این حرف ها.

حالا مردمی را تجسم کنید که ظاهرا بزرگ شده اند و به تکامل عقلی رسیده اند ولی هنوز تشخیص نمی دهند آن کس که به روی شما می خندد احتمال دارد خواب هایی برای شما دیده باشد. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 17:29  توسط هادی بیات  | 

باخبر شدیم به خوشی و میمنت شبکه ای ماهواره ای راه افتاده است که فیلم ها و سریال های جدید را دوبله پخش می کند. اما کیفیت دوبله اش پایین است. چه عیبی دارد از دوبله با کیفیت ولی تحریف شده خودمان که بهتر است. مردم دندان روی جیگر! بگذارند بهتر هم خواهد شد. فرض کنید فردا پس فردا کسی از مردمان همین آب و خاک تصمیم گرفت برای آن شبکه کار بکند. سخت است بشود جلویش را گرفت. زیرا خواهد پرسید چرا کار نکند؟ در جواب حتما می گویند بی دین اند! و او می پرسد الان سیمای خودمان خیلی متدین است؟ بیست و سی اش دین دار است یا پخش اعترافات و تهمت ها و تخریب هایش؟ چه هویت سازی زمان لاریجانی اش که اکنون بدون تحقیق نامه آقای کروبی را کذب می خواند و  می آموزیم که گنجیشک! را رنگ کرده جای قناری قالب مان نکنند، و چه الانش که دیگر رودربایستی را کنار گذاشته و هر کاری را برای جریان سرکوب انجام می دهد؟ چه کسی می تواند بگوید مرداک متدین تر از اینها نیست؟ لااقل به نظام سرمایه داری اش، به لیبرالیسم اش، به یهودی بودنش و به تمامی ارزش هایش وفادار است. به یک چیزی اعتقاد دارد و ریا نمی کند و دروغ نمی گوید. اما این جا چه؟ هر روز پنج نوبت اذان پخش می کند. صلوات می فرستد قبل از خبرها. هر دقیقه صدای یک آدم رو به موت را پخش می کند که می گوید از تو می پرسند؟ چه می پرسند؟! همه تظاهرات دین اسلام و مذهب شیعه را دارد ولی یک ریال هم صادق نیست. هیچ آزاده ای قبول ندارد صداقت صدا و سیما را.

می گویند آقا آنها دشمن اند. در جواب می پرسد: این کاری که صدا و سیمای ما می کند آیا خدمت به دشمن و خیانت به ایران نیست؟ از روزی که اعتراض مردم به نتیجه انتخابات شروع شده ضرغامی و دار و دسته اش هرچه توانسته اند کرده اند تا بگویند اینها مشتی اغتشاش گرند که کارشان آتش زدن و چپاول است. اعتراضات، شهدا و اصلا وجودشان را انکار کرده اند. مشتی بیگناه را گرفته و زیر فشار از آنها اقرار گرفته اند و آورده اند تا اعتراض مردم را به وسیله این اعترافات انقلاب رنگی جلوه بدهند و وصل به خارج کنند. چه گونه باور کنیم که گردانندگان این تلویزیون دلسوز ایران و مردمش هستند؟

اینها را باید قانع بکنیم که چیزی که می گذارند و می روند همان جمهوری اسلامی ایران است که به خاطرش یک بار انقلاب کردند و بار دگر جنگیدند و بارها رای دادند و بالاخره هم رای شان نابود شد و رفت پی کارش. واقعا گردانندگان صدا و سیمای ما به چه چیزی قائل اند که با همان به آنها احتجاج کنیم؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 3:52  توسط هادی بیات  | 

پیامبر خدا صلی الله علیه و اله فرموده اند بمیرانید باطل را به عدم ذکرش. یعنی حرف یا کار باطل را با انجام ندادن یا نگفتن و خلاصه عدم تکرارش به وادی فراموشی بسپارید. این سخن که اطاعت از رییس جمهور عین اطاعت از خداست مصداق باطل است. و شاید بهتر باشد به عدم ذکرش آن را بمیرانیم اما از یک جهت بدعت هم هست. بدعتی در اندیشه سیاسی شیعه و بالاتر از آن بدعتی در اندیشه امامت.

این که در این زمان خاص ناگهان حرفی این چنین غریب می شنویم خود مشکوک است. زمانی که تشت رسوایی کهریزک و بازداشت ها و سرکوب ها از بام افتاده و صدای آن گوش فلک را کر کرده است. از آن طرف هنوز ابهامات انتخابات رفع نشده و هنوز هزاران سوال بی پاسخ مانده است. هنوز مشروعیت فردی که خود را رییس جمهور ایران می خواند زیر سوال است. در این میانه یکی سناریوی انقلاب رنگی می نویسد. دیگری اعتراف می گیرد و به زرنگی خویش می خندد. و ناگهان همه به اطاعت از خدایی زمینی فراخوانده می شویم. اگر خودش هاله نورانی داشت اگر ادعای ارتباط با غیب داشت این یکی از آن هم فراتر رفته است. باب الله.

اما این سخن بی اساس است. حکومت معصوم از جنس حکومت بشر است. همان که به آن ولایت سیاسی می گوییم. ولایت سیاسی با امامت دو چیزند. امام برای امامت خود شاید اصلا احتیاج به حکومت پیدا نکند. همانند حضرت مهدی علیه السلام که حکومتی ندارد اما مانند خورشید پشت ابر برکاتش را می رساند یعنی امامت می کند. اگر امام باشد که هست باید امامت کند. اما زمانی که در راس حکومتی سیاسی قرار گرفت داستان فرق می کند. این حکومت با رای مردم شکل می گیرد. چیزی جعلی و قراردادی است. در حوزه اعتباریات و باید و نباید هاست. با خواست انسان به وجود می آید با خواست انسان از هستی ساقط می شود. مثل قراردادهایی که انسان ها با هم می بندند. هر کس جز این بگوید پایه استدلالش را روی چیز دیگری قرار داده است. مثل استدلالی که کشفیون! دارند. آنها حکومت و بحث حکومت کننده و حاکم را از جنس بود و نبودها می گیرند. بله خود حکومت از جنس بودهاست. اما این که چه کسی حاکم شود یا چه گونه حکومت کند از جنس باید هاست. مثل وجود داشتن خوبی و بدی که از جنس بود و نبود است اما این که چه چیزی استحقاق خوب یا بد نام گرفتن را دارد از جنس باید و نباید هاست. بودها در فلسفه نظری و نیز اخلاق نظری بحث می شوند اما باید و نباید در حوزه فلسفه و اخلاق عملی است. جایی که در آن جا از چه گونگی حکومت کردن و شخص حاکم بحث می کنند. مسایل سیاسی اعتباری هستند. از مسائل اعتباری کشف درنمی آید. مگر می شود چیزی را خود من به وجود بیاورم و به آن اعتبار ببخشم و قرار بگذارم بعد معلوم شود که من زحمت کشیده و چیزی را کشف کرده ام که از حوزه اختیار من خارج است؟! مثل قراردادهایی که می نویسیم. (کلا امور اعتباری وجودشان بسته به رعایت قانون و مواد آن اعتبار است. هرگاه از ماده ای از مواد آن تخطی صورت پذیرد آن اعتبار باطل می شود). امام معصوم در امامتش با مردم شریک نیست اما حکومتش اعتباری است. مردم او را حاکم می کنند و مردم نخواهند دیگر او حاکم نیست. ولی فقیه که جای خود دارد.

این که امام می گوید ولایت فقیه همان ولایت رسول خداست منظورش حوزه اختیارات سیاسی است. جاهایی که ربط به حکومت و کشورداری پیدا می کند. ولی فقیه ساخته و پرداخته امام خمینی شرایطی دارد که هر لحظه ممکن است از آن شرایط تهی شده و از ولایت بیافتد. تشخیص آن هم با خبرگان است. همان طور که نصبش می کنند می توانند عزلش کنند. گفته شد این ولایت اعتباری است از جنس امامت نیست.

نکات ضایعی در استدلال مبدع این بدایع هست که یکی از آنها اتصال رییس جمهور از طریق ولی فقیه به خدا و اطاعتی هم پایه اطاعت خدا برای او درست کردن است. ولی فقیه از امام معصوم بالاتر نیست. کل تقلا و تلاشی که آقایان می کنند وصل کردن مشروعیت فقیه به امام است. هنوز آن را درست نکرده ناگهان اعلام می کنند منصوب ولی فقیه هم منصوب خدا و واجب الاطاعة است. قبل از آن ببینیم آیا سخنان منصوبین امام معصوم از جنس سخنان خداست و آنها هم واجب الاطاعة هستند؟ یکی از منصوبین امام علی علیه السلام زیاد بن ابیه است که صحیح النسب زنازاده است! استاندار امام هم هست امام هم از او ظاهرا راضی است. چه کنیم با دستورات زیادبن ابیه منصوب معصوم؟ آیا فرمان خدا و واجب الاطاعة است؟

حالا این که رییس جمهورهای قبلی چه طور از این دایره خارج اند و چه طور مثلا به خاتمی که می رسید عباسیان هم سید می شدند! و چه گونه این مواضع را باید با هم جمع کرد راهی ندارد جز این که نوعی پریشان گویی در پس آن ببینیم.

اما چرا باید در مقابل این سخنان ایستاد؟ سال هاست که دلسوزان انقلاب و کتک خورده های آن فریاد می زنند که عده ای در حال تغییر دادن مسیر انقلاب هستند. عده ای خواب خلافت می بینند. تفکر اشعری در حال پس زدن تفکر اصیل شیعی است. در این انتخابات پری رو تاب مستوری از کف داد و در در خیابان مردم را آن گونه سرکوب کرد و در بازداشتگاه ها و زندانها در حال تکمیل پروژه خویش است. اما عالمان شان اکنون نیات خود را آشکار ساخته اند. رسما ما اهل حل و عقد دوازده نفره ای داشتیم که با نظارتی خود خوانده برای مردم انتخاب می فرمود. البته آن قدر ضایع که خودش هم زیر انتخاب خودش می زد. قرائن نشان می دهد دیگر احتیاجی به آن هم نخواهد بود. دستور احمدی نژاد که دستور خدا باشد مجلس غلط می کند رای به وزرایش ندهد. نظامی ها و شبه نظامی ها برای اجرای دستورات خدای جدیدمان وارد مجلس خواهند شد. مثل کرامول که مجلس انگلستان را آن قدر از سرباز پر کرد تا به اکثریت دست یافت.

واقعیت این است که استدلال این گونه در تاریخ اندیشه شیعی بی نظیر است اما در اهل سنت از همان ابتدا طرح شده و در زمان امویان و عباسیان به خصوص، به اوج خود رسیده است. بنی امیه با ترویج جبرگرایی و نیز ارجاء همه چیز را به خدا نسبت می داد و مردم را از دخالت در خواست خدا پرهیز می داد. بنی عباس هم به مدد امثال ماوردی و ابن قیم جوزی حق را به غالب داد ولی شیعه نام خود را مخطئه نامید و نه مصوبه. شیعه حتی در حوزه فقاهت فقیه را انسان خطاکننده می داند و رأی او را عین حق نمی داند بلکه رایی می داند که امکان صواب و خطا در آن راه دارد و نه رای خدا. به همین سبب می گویم این بدعتی است در تشیع.

مایی که در یک دایره جبری گیر افتاده ایم که هنگامی هم که دست به انتخاب می زنیم برای بعدش اختیاری نداریم باید نام شیعه را از شناسنامه خود پاک کنیم و بدون خجالت خود را سنی آن هم نه معتزلی که اشعری بنامیم. بنابراین بر صفحه ابداعات این انتخابات برگی دیگر افزوده می شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 12:47  توسط هادی بیات  | 

جعفر شهری تاریخ تهران بود. یک تاریخ زنده. کتاب هایش آن قدر تصویر به آدم از تهران قدیم – و ایران - می دهد که آدم واقعا با آن زندگی می کند. اما یک چیز تلخ است در این کتاب ها. آن هم فسادی که همه تهرانی ها و به نظرم به جرات بتوانیم بگوییم ایرانی های آن موقع را گرفته بوده است. چرا اینها را می نویسم؟ به نظرم طبیعی نیست که مردمی که این همه از ناموس و حیا و آبرو حرف می زنند، در مواقعی به راحتی همه را زیر پا می نهند و بزرگ ترین در دشمن یکدیگر می شوند. قبلا متعرض این نکته شده ام که در هیچ فرهنگی به اندازه فرهنگ ما ریا تقبیح نشده ولی ریاکارترین مردم ها هم ما هستیم. هیچ فرهنگی زهد به اندازه ما تقدیس نشده ولی پا بدهد تجملاتی ترین انسان ها هستیم. هیچ کس به اندازه ایرانی پول را فحش نمی دهد و هیچ کس اندازه او پول را دوست ندارد. تکیه کلامش لعنت بر این دنیای بی وفای غدار. اما مرامش دنیا رو عشق است. آب گیر نمی آید وگرنه شناگرهای خوبی هستیم. این نمونه ها برای این است که بگویم چرا تا فرصتی برای مان پیدا شد تا بدریم گلوی فرزندان مان را تا هتک کنیم عرض و آبروی زنان و دختران مان را، آن را غنیمت شمردیم. آب که پیدا شد شروع شد. چرا باید زود بگوییم لبنانی و عرب آورده اند برای سرکوب. چرا قبول نکنیم که این لعنتی ها همه فارس و ترک و همه سخن گویندگان این زبان های بومی همین سرزمین نفرین شده بودند. حضرت زینب سلام الله علیها کوفیان را نفرین کرد ولی بالاخره گویا بعد از هزار و چهارصد سال تمام شده اند لااقل از ستمگری که آنها را زنده در چرخ گوشت می ریخت. گویا حجاجی که با علویان دیوار درست می کرد دیگر رفته است. اما ما بیچاره ها. البته به نظرم این سرکوب فقط کار حکومت نیست. یک پتانسیل لعنتی در برخی از ما وجود دارد که آماده مان می کند برای دریدن. یک نمونه از جعفر شهری بگویم از مهمان نوازی مان. کتاب هایش پر اند. تاریخ اجتماعی ایران مرتضی راوندی هم زیاد دارد بخوانید و لذت ببرید. کلی کتاب و شواهد تاریخی هست. خدا همه مستبدین تاریخ را لعنت کند به خصوص استالین را. گویا در توافقی که بین هیتلر و استالین شده بود قبل از جنگ دوم، روس ها به لهستان حمله می کنند و فجایعی می آفرینند. به دنبال آن فجایع لهستانی های زیادی دربه در شدند. یک عده هم آمدند ایران در همین توپخانه تهران کمپی درست کردند به نام کمپ لهستانی ها. شهری می نویسد نقل و نبات محافل تهرانی ها شب ها تعریف حملات شان به زنان و کودکان لهستانی و فجایعی بود که درست می کرده اند. دیگر نمی نویسم بروید آن جا را ببینید. کسی که با خارجی و میهمان این می کند... یادم هست یکی از بچه های جبهه ای از قول یکی از ماها تعریف می کرد که از سید خندان به بالا تقی به توقی بخورد باید همه شان را فلان و فلان کرد. چرا؟ چون دستش به دهانش می رسد. و همین دلیل مباح شدن مال و جان شان است. آن کسی که دستور این قتل و سرکوب را می دهد توجیه می کند این نیروها را. اینها خودشان یک سری آدم هایی اند که آماده اند برای حمله به کسانی که به نظرشان یک عمر است دارند پول و فرصت های اقتصادی اینها را می چاپند. الان وقتش است که بروید و پس بگیرید. نمی بینید سعی می کنند یک سرمایه دار پیدا کنند و اگر نشد یک نفر را سمبل درست کنند تا بیاندازند جان او و کسانی که به نظرشان پشت سر او هستند. فعلا آقای هاشمی خوب کیسی است! در همین قم ما شب های چهارشنبه سوری و مانند آن از محلات پایین شهر موتور سوار و پیاده حرکت می کنند به سمت محل های متمکن تر تا نارنجک های شان را آن جا بترکانند و یک شب هم که شده آرامش کسانی را که حق آنها را خورده اند برهم بزنند. تا صبح داد می زنند و بعد می روند پی کارشان.

باری اینها را گفتم که بگویم بعضی چیزها در درون خودمان هست. گویا همه مان دکترجکیل و آقای هایدیم. شب ها به جنایت بیرون می رویم و روزها یادمان نمی آید چه کرده ایم.

یک دو نکته هم بگویم. یکی این که انقلابی های ما فقط اینها نیستند. اتفاقا جبهه ای ها هم فقط اینها نیستند. یادم هست یکی از سرداران جنگ که شهید هم شده است در دوران حیات یک بار نزد ابوی بود. می گفت حاج آقا فلانی نمی گذارد من پشت جبهه بند بشوم. هنوز چند روزی نیامده سریع آقا ماموریت است بفرمایید. جالب است که آن فلانی اصلا جبهه نرفت. خوشمزه تر این که آن رفیق شهید ما را الان طوری معرفی می کنند که انگار انصار بوده و اصلا شهدا انگار خودشان را آماده مرگ و شهادت کرده بودند و نه نگاهی به پشت سر داشتند و نه هیچ. اصلا خودشان نمی آمدند. ما عرصه را خالی کردیم و اینها آمدند غصب کردند آن نام ها را. در همه چیز ما این طور کردیم. کوتاه آمدیم. یکی از دلایلی که از آیات و روایات استفاده می کنم این است که بگویم اینها مال ماست نه مال آنها که ابزار کرده اند دین را.

نکته دیگر این که من پاسخ ها را گاهی وقت نمی کنم بدهم. یعنی بیشتر از گاهی! الان هم بعد از نماز صبح نشسته ام دارم می نویسم. آن هم برمی گردد به این پسر کوچکم که اگر حضور داشته باشد باید با هم کشتی دوستانه بگیریم وگرنه تبدیل به کشتی کج می شود.

این شاخه به آن شاخه پریدن هایم به خاطر قاطی کردن های این روزهاست. درست می شود انشاءالله.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 6:15  توسط هادی بیات  | 

داستان افرادی چون هاشمی، میرحسین، کروبی، خاتمی و ... با نامادری های انقلاب مانند داستان معروف آن دو زن است که خدمت امیرمومنان علیه السلام رسیدند و بر سر مادری طفلی منازعه داشتند. مولا امر به دو نیم کردن بچه دادند. مادر طفل رضایت داد که بچه مال زن دیگر باشد و حضرت کودک را از دومی گرفتند و به مادر اصلی برگرداندند. کوتاه آمدن یا دعوت به آرامش واقعا به این دلیل نیست که کسی کم آورده یا معامله ای رخ داده است. ما با نامادری های بی رحمی مواجهیم که فک بچه را می شکنند او را به حال تب رها می کنند و عده ای خونخوار را بر او مسلط می کنند و بعد گردن نمی گیرند. چه کنیم با اینها؟ میرحسین و کروبی اگر اهل انقلاب کردن بودند یا اگر می خواستند جایی را به هم بزنند کافی بود یک اشاره بکنند دیگر یاوه گویی نمی ماند که دهان به جسارت باز کند. سیلی راه می افتاد و همه را می برد. حالا نامادری ها عیبی ندارد بازهم عقد کرده پدران انقلاب اند چه کنیم با زبان درازی بچه سرراهی های انقلاب. انقلاب لطف کرده و اینها را به نان و نوایی رسانده و حالا دهان به هتک و یاوه گشاده اند. واقعا چه باید کرد؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 8:26  توسط هادی بیات  | 

درود بر همه اون هایی که حوصله می کنند و متن های من رو می خونند. با وجود اعتقادم به این که متن مال شنونده و خوننده است اما راجع به متن انجمن باید یک چیزهایی رو خدمتتون عرض بکنم. واقعیت اینه که من دنبال توضیح یک روش بودم. روشی که انجمن ملاک و شاخص اونه. خیلی کسای دیگر هم این کار رو می کنن. اون ها رو به هم ربط ماهیتی نمی دم بلکه روش ها رو یکی می دونم. اینها ممکنه اصلا با هم ارتباط تشکیلاتی نداشته باشن. اما یک جور عمل می کنند. همه اش هم تقصیر مولا علی علیه السلامه. کلام امام باعث می شه آدم کوچیکی مثل من قاطی بکنه. اون روایت بخش های دیگه هم داره. در یک قسمت دیگه می فرماد: از علائم نابودی یک ملت که من نوشتم جامعه، تقدم داشتن مفضول و بی هنر بر فاضله. من تقدم اصول بر فروع رو گرفتم به عنوان یک روش که شاخص اون انجمنه کمی پروروندم. کمی هم به انجمن پرداختم. چیزهای غیرقابل نوشتن هم زیاد هست. اسم هایی هست که نمی شه آورد. خلاصه سعی می کنم تو بخش های بعد اشکالاتم رو بگیرم و واقعا از صبر و حوصله خوننده ها در حیرتم. خیلی بزرگ اند مثل موج سبزی که راه افتاده و مثل آمازون و نیل روش آرومه و زیرش غوغائیه. بدبختن اون هایی که خس و خاشاکش رو می بینن. این سیل تازه راه افتاده. حالا نگین متن تو چه ربطی داشت به موج سبز. قلمه دیگه آدم رو با خودش می بره.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 8:12  توسط هادی بیات  | 

قبلا یک بار به انجمن حجتیه پرداخته ام. انجمن هویتی پنهان است. همین الان از ما بپرسند یک مدرک رو کنید که انجمن گفته که گناه را زیادکنیم تا حضرت حجت ظهور کند ما ممکن است نیابیم. نه این که نباشد. متاسفانه ایرانی ها خلقیاتی دارند که به پنهان ماندن این جور تفکرات کمک می کند. مثلا ممکن است یک نفر اسناد مهمی راجع به یک برهه خاص و پیچیده تاریخی داشته باشد اما به دلایلی مسخره از رو کردن آن ابا می کند. این خصلت در سریال های تلویزیونی به طرز تهوع آوری به رخ کشیده می شود. البته نه از روی فهم که برای استفاده از آن در ایجاد گره و تعلیق. باری بین سیاسیون ما هم از این خلقیات هست. حالا نان به هم قرض می دهند یا ملاحظات انقلاب و نظام دارند یا دنبال منافعی هستند خدا می داند.

حجتیه هم از همین هاست. اما به نظر من لازم نیست که حالا افرادی را به عنوان حجتیه ای پیدا کنیم و آنها را به سلابه بکشیم. بلکه یک عقیده و یک خط مشی ای وجود دارد که حجتیه هم شدیدا آن را پی می گیرد و شاید اصلا نماد آن است، فکر می کنم باید آن را بشناسیم و نقد کنیم. تا جایی که فسادش آشکار گردد و نشود دیگر از آن طریق دکان دستگاهی فراهم کرد و به روند رشد عقلی و فکری و حتی دینی که در کشور به وجود آمده است آسیب زد.

اما آن چیست؟ یک بار منش انجمن حجتیه و به خصوص بنیانگذار آن را مرور می کنیم. گویا کلا جشن گرفتن برای میلاد حضرت مهدی بعد از ادعاهای محمد علی باب به وسیله گروهی از متدینین تهران آغاز می شود. برای جا انداختن تولد حضرت، غیبت اش و این که داستان بابیت دروغی بیش نیست. اتفاقا نام حجتیه و مهدویه و اینها دارد این تشکیلات. این اتفاق به روایت مجله «خیمه» ربطی به انجمن ندارد و مربوط به زمان قاجار است. اتفاقا شاید در آن زمان حرکتی اصیل بوده که متدینین ساخته و پرداخته اند و اصلا حرکتی مذهبی و ناب است. شاید با توجه به ریشه های انگلیسی ای که برای بابیت برمی شمارند این گامی ضد استعماری هم باشد. اما انجمن حجتیه آقای حلبی داستان دیگری دارد.

روایتی از امیرمومنان هست که بسیار به فهم منظور ما کمک می کند. آقا می فرمایند(قریب به مضمون) از علائم سقوط یک اجتماع فراغت از اصول و پرداختن به فروع است. یعنی جامعه ای که اصول در آن فراموش شود و بپردازد به فروع، رو به زوال است. به عبارتی واگذاردن مسائل مهم و پرداختن به حواشی. دادن آدرس غلط. مثلا آدم فسادهای بزرگ را که موجب نابودی یک قوم می گردد را فراموش کند و به خطاهای کوچک بپردازد. در همین جامعه خودمان آیا دروغ بیشتر تقبیح می شود یا بدحجابی؟ تهمت بدتر است یا گوش کردن به موسیقی؟ بردن آبروی دیگران زشت تر است یا دزدی؟ در همین دزدی آیا از بیت المال هزینه کردن ناجورتر است یا گرفتن از یک شخص خاص(مثلا یک سرمایه دار)، خیلی ببخشید گناه زنا بزرگ تر است یا لواط؟ غصب یک حق بدتر است یا و چیزهای دیگر. گویا قصدی در کار است که مسائل مهم تر تحت الشعاع مسائل کوچک تر قرار بگیرد. بزرگ ترین امر به معروف اعتراض به حاکم است. این جدای از روایات، سیره عملی امام علی، حضرت زهرا و امام حسین علیهم السلام است. اما امر به معروف در کشور ما فقط تذکر به موی بیرون آمده از زیر روسری، خندیدن بلند، نشان دادن آلات موسیقی در تلویزیون و راه رفتن دختر و پسر باهم و مانند اینهاست. اضافه بکنید امر به معروف حاکمان مردم را. یعنی کاملا عکس. مردم به زهد دعوت می شوند. مردم به صرفه جویی، اخلاق نیک، وطن دوستی، تقوا و چیزهای دیگر دعوت می شوند. این یعنی وارونه کردن اصل.

چه ربطی دارد این ها که گفتیم به انجمن حجتیه؟ به نظرم علت وجودی انجمن حجتیه آدرس غلط دادن است. گم کردن راه. بدیل سازی و درست کردن راه موازی که البته آخرش از توازی فاصله می گیرد.

قبلا اینها را گفته ام اما سعی می کنم این بار با نمونه های بیشتری به آن بپردازم. آقای حلبی قبل از به وجود آوردن انجمن خطیبی توانا و در نظر بسیاری از عالمان آن زمان روحانی موثق و درستی است. نمونه اش ارتباط با سید ابوالحسن اصفهانی مرجع تقلید وقت که به روایت خود آقای حلبی نامه ای که حضرت ولی عصر برای ایشان نوشته بوده را به آقای حلبی نشان داده است که نشان از ارتباط نزدیک دارد. بسیاری از سخنرانی های آقای حلبی در خارج کشور در موسسات مرحوم آیةالله خویی است مثل لندن. و البته بعد از به وجود آمدن انجمن عده ای از نمایندگان آیةالله خویی مسئولان محلی انجمن هم هستند. مثال بارز آن آقای شمس آبادی مقتول در اصفهان که نماینده آیةالله خویی و نیز از سران انجمن بود. هم چنین مراجع دیگر.

آقای حلبی از چیزهایی می گوید که زحمت زیادی به مخاطب برای درک حق یا باطل بودن آن نمی دهد. یک طرف حضرت حجت است و طرف دیگر مدعیان دروغین. یک طرف اهلبیت با تمام مظلومیت و طرف دیگر دشمنان قسم خورده. به سختی بشود به اینها انگ زد. آقای حلبی کمی تا قسمتی با مکتب تفکیکی ها هم سمپاتی دارد. از شاگردان میرزا مهدی اصفهانی است و مخالف فلسفه و عرفان و روش های دیگر اندیشیدن یا سیر و سلوک کردن. روش همان است که در روایات و قرآن آمده و عقل ما را خیلی به فهم کنه آنها راهی نیست. جالب است که خود این اقرار به عجز را عقل باید بکند.

اما ایراد کجاست. ایراد در این جاست که حرکتی آغاز می شود در اعتراض به حکومت وقت. به مسائلی هم گیر می دهد که اتفاقا سهل الوصول نیست بلکه باید برای درک آن ذهن را به فعالیت واداشت. چند مثال بزنم. فلسطین سنی مذهب که احتمالا ناصبی هم زیاد دارد مورد هجوم گروهی صهیونیست قرار می گیرد. دنیا هم کمک می کند. کشور مام شیعه یعنی ایران هم این صهیونیست ها را به رسمیت می شناسد. حالا دوفاکتو. چه کار باید کرد؟ اسرائیل را محکوم کنیم ناصبی های دشمن اهلبیت تقویت می شوند. اسرائیل را محکوم کنیم شاه دین پناه خودمان را چه کنیم. بالاخره کشور شیعه است و نام امام علی علیه السلام از مأذنه ها شنیده می شود. از آن طرف هم یک عده یهودی صهیونیست به فلسطین مسلمان حمله کرده اند و ....ای داد ای هوار. باید کاری کرد ولی ضرر دارد. پس بهتر است یا خودمان را به نشنیدن بزنیم یا سنگر دیگری برای مبارزه پیدا کنیم. به عبارتی جبهه دیگری بگشاییم. این جاست که به قول مرحوم شریعتی گورویچ یهودی در فرانسه صدایش درمی آید ولی این جا می گویند بگذار بکشند این ناصبی ها را!

در برابر نهضت مردم هم همین اتفاق می افتد. امام به تنهایی از حوزه با گروهی از روحانیون جوان، و نیز جماعت تحصیل کرده دانشگاهی درگیر یک حرکت انقلابی با شاه و دربارند. تلاش انقلابیون درگیر کردن همه سطوح اجتماع با این حرکت است. به خصوص متدینین. ناگهان مبارزه با بهائیت می شود دغدغه یک تشکیلات گسترده دینی و کم کم همه جامعه دینی. چه طور است که حکومت شاهنشاهی که نخست وزیر و بسیاری از درباریان و حتی نظامیان رده بالای آن بهایی اند به اینها مجوز می دهد خود داستان دیگری است ولی یک چیز آشکار است چهار نفر بهایی قربانی بشوند بهتر است تا این که مشروعیت یک نظام زیر سوال برود! نظام شاهنشاهی خوب بلد است فروع را واگذارد و به اصول بپردازد ولی این گروه اصول را وا می گذارند و به فروع می پردازند. آدرس غلط دادن شروع می شود. خود به خود عدم جذب متدینین به نهضت مردم عوام را هم نسبت به آن بدبین می کند.

انجمن از ابتدای به وجود آمدن خود این روند را پی گرفته است. اتفاقا پس از انقلاب با وجود درهم پیچیدن ظاهری طومار این تشکیلات این طرز فکر باقی مانده است. چون که هنوز بسیاری می ترسند که برای تشخیص درست و غلط کمی ذهن خود را به کار بیاندازند. هنوز هم مردم دنبال راه های راحت – از نظر عقلی – برای رفتن به بهشت هستند. مثلا اصول دین امری تحقیقی است. اما باور کنید اکثر مردم در اصول خود تقلید می کنند تا در فروع.

مثال بزنم. همین الان با هم برویم به حرم حضرت معصومه سلام الله علیها. از سمت رودخانه آسفالت گرفته تا داخل حرم شما حجاب درست و حسابی کم می بینید. نمازها هم بسیاری غلط است ولی بسیار کم می بینید مثلا کسی از روحانی ای حکم نماز یا حجابش را بپرسد. بارها دیده ام روحانی ای به یکی از این خانم ها تذکر داده و جوابی سخت دریافت کرده است. اصلا پرسیدن مسئله از مد افتاده است. اما راجع به امامت، عدل، نبوت، معاد و یا توحید اگر توانستید کسی را پیدا بکنید که از خودش استدلال کند. طوطی وار آن چه را از منبر و مسجد شنیده اند تحویل شما می دهند. اتفاقا دارند آنها را می پرسند و به حافظه می سپارند. تقلید در فروع است ولی ظاهر مردم نشان می دهد که اتفاقا در فروع مجتهداند ولی در اصول مقلد!

در این وضعیت آکبندی فکر و استدلال عقلی راحت می شود ذهن مردم را از چیزهای اصلی دور نگاه داشت. به همین دلیل می گویم باید روش انجمن را شناخت. بسیاری از روش های به کار رفته در سالیان اخیر ریشه در همان تاکتیک ها دارد و اهل بینش باید از میان این راه های انحرافی مسیر صحیح را با چراغ دانش روشن نگاه دارند. در سال های اخیر بازی های فراوانی با غیبت و ظهور و انتظار فرج کرده اند. بودجه کلان جمکران را ببینید. تلویزیون رسما به آن جا می گوید قدم گاه امام زمان. یک بار پارچه زده بودند به محل حضور امام زمان خوش آمدید. و قطعا در این بین چیزهای زیادی پنهان مانده است. بالاخره دولتی که پول خرج امام زمان علیه السلام می کند می شود خیلی چیزها را راجع به عملکردش نپرسید. مثلا می شود وزیرش بردارد اختراع کس دیگر را به نام خودش ثبت بکند. می شود طرف با مدرک جعلی عضو هیئت علمی بشود چون متدین است! می شود در بازداشتگاه هایش دست حرامیان را به عرض و آبروی جوانان این مرز و بوم باز گذاشت!

یکی دو نکته هم بگویم. به نظر می رسد انجمن ایدئولوژی ندارد. حق و باطل آدم را به درگیری می کشاند. اما انجمن هم با شاه کار می کرد و هم اگر امام رو می داد با او و نیز خبرهایی می رسد از فعالیت شان در این زمان. شاید گفته شود آنها دنبال مبارزه با بهائیت و زنده نگاه داشتن یاد و خاطره حضرت حجت هستند بنابراین چه فرقی می کند در دوران چه حکومتی باشند؟ مشکل این است که اگر بهائیت در دوران هر سه این حکومت ها فعال است پس حکومت ها ایراد دارند و باید با آنها مبارزه کرد و این چیزی است که انجمن از آن ابا دارد. اما احیای نام حضرت را در مقالی دیگر خواهم پرداخت که چه شکلی از آن بزرگوار و انتظار فرج به وسیله انجمن تبلیغ می شود و البته کمی در همین جا اشاره کردم.

نکته دیگر این که اگر بپذیریم عوام حال و حوصله فکر کردن ندارند و دنبال راه سر راستی برای رفتن به بهشت اند و به همین سبب به انجمن هایی از این دست گرایش پیدا می کنند، اما نمی توانیم همین توجیه را راجع به عالمان که عمری را در فکر کردن و اندیشیدن سپری کرده اند به کار ببریم. آیا عالم حق دارد بین دو راه که یکی سرراست است و عبور از دیگری قدری به اندیشه نیاز دارد سریع راه ساده را انتخاب کند؟ امام حسن عسکری علیه السلام می فرمایند بهترین کارها سخت ترین آنهاست. اگر روی این روایت به مردم نباشد قطعا به خواص جامعه که همان صاحبان دانش باشند، است. این که برخی عالمان بزرگوار به راحتی پول و اعتبار دینی و اجتماعی خود را در اختیار چنین تشکیلاتی می گذارند از مطالبی است که (البته با احتیاط) بعدها بدان خواهم پرداخت.

بازهم طولانی شد این مطالب و من بالاخره یاد نگرفتم کوتاه بنویسم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 13:4  توسط هادی بیات  | 

خانم سارا شریعتی دختر جامعه شناسی خوانده دکتر شریعتی است. در یک مصاحبه به نکته جالبی اشاره می کرد. مطالب این نوشته حول آن نکته است. می گفت در زمان شاه جامعه روشنفکری کوچک بود. تعدادی محدود. شاید چند ده هزار نفر یا یک کم بیشتر. که بالاخره مثل هر انسانی نیازهایی دارد. کتاب می نویسد، شعر می گوید، فیلم می سازد و هر کاری می کند باید هم به فکر دیده شدن و شنیده شدن و هم به فکر زندگی کردن باشد. چون تعدادش کم است پس باید مشتری کارهایش و مخاطبانش را در بین غیر روشنفکرها بجوید. یعنی همین مردم عادی که علایق بعضا متفاوتی هم دارند. چیزهایی را دوست دارند که روشنفکر ممکن است اصلا در شان خودش نداند که دور و بر آنها بگردد. جاهایی می روند که عمرا روشنفکر برود و چیزهایی می خورند و می پوشند و الخ!

اما روشنفکر به آنها احتیاج دارد. نمی شود که مثلا یک جماعت چند هزار نفری برای خودشان بگویند و بنویسند و جلسه بگذارند. اصلا امورات شان نمی گذرد. به همین سبب تلاش کردند به زبان این مردم حرف بزنند و به آنها نزدیک بشوند این نزدیک شدن برکات فراوانی داشته است. البته این دلیل تام نیست بلکه یکی از دلایل مهم می تواند باشد. آثار ادبی آن دوره را ببینیم. مثلا صمد بهرنگی. ماهی سیاه کوچولو، کچل کفترباز، اولدوز و کلاغ ها و ...احمد شاملو جدای از اشعار فاخری که مخاطب خاص دارد در ادبیات فولکلور آثار جاودانی آفریده که مانند آن دیگر نمی آید. قصه های ننه دریا، پریا، قصه مردی که لب نداشت، خروس زری پیرهن پری و...قصه های جلال آل احمد، صادق هدایت و صادق چوبک و خیلی های دیگر. قصه ها و شعرها برای مردم گفته شده اند. مخاطب شان مردم اند و مردم هم آنها را می فهمند. زبان شان ساده و سهل الوصول است. مردم این شعرها را خواندند و به خاطر سپردند. شد ادبیان کوچه. اینها را دیگر نمی شود از مردم جدا کرد. هرچه حکومت بیشتر سعی می کند کمتر موفق می شود.

بعد انقلاب شد. از برکات انقلاب تکثیر شدن روشنفکران بود. اکنون جماعت میلیونی روشنفکر داریم. یا لااقل دغدغه های روشنفکری به تعداد زیادی تکثیر شده اند. حالا دیگر روشنفکر وقتی می نویسد، وقتی می سراید، یا وقتی سخن می گوید پای منبرش ده ها هزار و اگر فضا اجازه بدهد صدهاهزار تن آدم می نشیند. اما دیگر نه آدم های عادی بلکه آدم هایی از همین جنس. کتاب های روشنفکر به چاپ دهم و پانزدهم می رسد و باز هم جا دارد ولی دیگر خواننده هایش از میان عامه مردم نیستند بلکه مخاطبان خاصی هستند که الان تعدادشان فزونی گرفته است. حرف ها و نوشته های روشنفکر در میان چند میلیون آدم دست به دست می شود ولی فقط آن چند میلیون و نه مثلا هفتاد میلیون. روشنفکر هم که مخاطب دارد و زیاد هم دارد و با استقبال ایشان هم روبه روست دلیلی نمی بیند حرف هایش را عامه فهم کند. این است که افکاری که باید هفتاد میلیون را به پیش ببرند در میان چند میلیون نفر می ماند. روشنفکران در عالمی می زیند و مردم در عالمی دیگر. 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 21:14  توسط هادی بیات  | 

مناسبتی نوشتن کار رسانه هاست. آیا وبلاگ هم رسانه است؟ شاید باشد. در این جا نیز پیامی هست و پیام دهنده ای و پیام گیرنده ای. این روزها در غیاب رسانه وبلاگ همان نقش را بازی کرده است. به همین سبب می خواهم مناسبتی بنویسم. نیمه شعبان رسیده است و ما هم که عید نداریم. البته اهلبیت به ما گفته اند در غم ما غمگین باشید و در شادی هامان، شاد. یعنی ظاهرا باید در این عید شاد باشیم. اما از کجا معلوم که مثلا حضرت حجت علیه السلام شاد است این روزها؟ مگر دغدغه اصلی حضرت عدل نیست؟ مگر ماموریتش قرار نیست برچیدن بساط ظلم باشد؟ با این حساب بعید است شاد باشد حضرت. گفته اند که آن حضرت سیره و رفتاری شبیه امیرمومنان خواهد داشت. اگر امیرمومنان غصه دار ربودن خلخال از پای یک زن یهودی در مملکت اسلام بود به یقین فرزندش نمی تواند در برابر ظلم و بی عدالتی شاد باشد. در این جا زن یهودی نبود، زن شیعه بود. خلخال نبود سر و گردن و کمر بود که زیر مشت و لگد و باطوم بود. آن جا زن یهودی نهایتا خلخالش ربوده شد اما این جا ابتدا رای و بعد که اعتراض شد جان زن و مرد شیعه صاحب رای را هم به یغما بردند. پس حضرت غمگین است. عقل این طور می گوید و نص هم یاری می رساند.

یک روایت از امام حسن مجتبی علیه السلام می آورم پیرامون مهدی موعود عجل الله فرجه الشریف، که مناسب این روزها هم هست. از کتاب بیان الفرقان شیخ مجتبی قزوینی از بزرگان مکتب تفکیک.

پس از صلح امام حسن مجتبی علیه السلام با معاویه جمعی حضرتش را بر این صلح ملامت کردند، در جواب فرمود وای بر شما نمی دانید این عمل برای شیعیان ما بهتر است از آن چه خورشید بر آن طلوع و غروب می نماید؟ آیا نمی دانید به نص و تصریح پیامبر خدا صلی الله علیه و اله من امام شما هستم و اطاعت من بر شما واجب است و یکی از دو آقای جوانان بهشتم؟ گفتند: چرا می دانیم. فرمود: آیا ندانستید چون خضر علیه السلام کشتی را سوراخ کرد و غلام را کشت و دیوار را اصلاح کرد موجب غضب موسی علیه السلام شد به واسطه آن که وجه حکمتش بر موسی علیه السلام پنهان بود و در نزد خدای متعال به جا و حق بود؟ آیا ندانستید که نیست از ما ائمه کسی که بیعتی از ظالم زمانش در گردنش نباشد مگر قائم آل محمد؟ که عیسی به او اقتدا کند. خداوند عز و جل، ولادتش را مخفی و شخص او را غائب قرار داده است، برای این که بیعت احدی بر گردنش نباشد. و اوست نهم از اولاد برادرم حسین علیه السلام. مادر او بهترین زنان است. خدا عمر او را در غیبت طولانی فرماید سپس به قدرت خود به صورت جوان چهل ساله ظاهر فرماید، تا دانسته شود که خدا بر هر امری تواناست.

توضیح مختصر: نکاتی در کلام حضرت هست. یکی این که ائمه با قدرت های زمان خودشان بیعت کرده اند. با زور یا به هر وسیله دیگری. بیعت هم لوازمی دارد که حتما بدان ملتزم بوده اند. ائمه اگر بیعت کردند حتی به زور قطعا زیر بیعت شان نزده اند. ائمه هیچ گاه زیر پیمان شان نزده اند. نمونه اش پیمان حکمیت که با وجودی که امام علی مخالف آن بود ولی حاضر نشد بعد آن را به هم بزند.

نکته دیگر احتجاج امام حسن مجتبی به داستان خضر و موسی علیهم السلام است. این که حضرت دلیل عمل سیاسی خود را احاله به حکمت خدا می دهد کار را یک کم پیچیده می کند. زیرا قاعدتا اگر جنس این حکومت زمینی باشد باید دلیلی برای حامیان بیاورد که آنها را مجاب به دفاع بکند. دلیلی زمینی و عرفی نه ارجاع به حکمت خداوندی. مگر این که اصلا جنس حکومت امام حسن علیه اسلام اصلا زمینی نباشد. البته پیش از آن می فرماید بهتر از آن چه خورشید بر آن طلوع و غروب می کند یعنی نتیجه این عمل من کاملا دنیایی است. چون مقایسه اش با امر دنیایی است. ولی باز هم مشکل دارد.

یک جور دیگر می شود گفت و آن دقت در سائل است. سوال کننده شیعه است و قائل به شان و مرتبه امامت. شاید سوال او از نظر امام ریشه در ضعف ایمانش به مقام امامت داشته است و حضرت ابتدا با اثبات امامت خود تصمیم را یک تصمیم ذوالوجوه معرفی می کند. یعنی تصمیمی که با عنایت به تمام وجوه مادی و معنوی گرفته شده است. یعنی این که اطاعت شما از امام هم خیر دنیا را دارد و هم خیر آخرت را. ولی باز هم گیر دارد چون به سختی می شود چنین حاکمی پیدا کرد. حاکم معصومی که غیب و شهاده را با هم لحاظ می کند. یاد داستانی افتادم که به عقاید غلات شبیه است اما زیاد گفته می شود. آورده اند در جنگ صفین امیرمومنان علیه السلام و مالک اشتر به هم رسیدند. مالک اشاره ای به کشته ها کرد و گفت(قریب به مضمون): که من هم در راه خداوند قتال کرده ام و کشته هایش را به نوعی با کشته های حضرت مقایسه کرد. حضرت فرمود: مالک کشتن من با کشتن تو فرق می کند. شمشیر من بر گردن کسی که نباید کشته شود فرود نمی آید. منظور حضرت را مولوی خوب رسانده است در داستان عمربن عبدود: شیرحقم نیستم شیر هوا، یا آن جا که می فرماید: گفت من تیغ از پی حق می زنم، بنده حقم نه مامور تنم. یعنی گویی دست من به اراده خداوندی به حرکت درمی آید و هرجا که حق اراده کند فرود می آید. این را مولی عبدالصمد همدانی در بحرالمعارف آورده است و من جاهای دیگر هم شنیده و خوانده ام. شاید حدیث ضعیف باشد ولی این اعتقاد با قدرت هست.

با این حساب سخت می شود مدل حکومتی درست کردن از روی مدل حکومتی امامان. گویی آن دستگاه فقط برای معصوم ساخته و پرداخته شده است. مثل ولایت فقیه که مرحوم بازرگان به ابوی ما گفته بود: لباسی است که تنها به قامت امام خمینی دوخته شده است.

باز هم سخن رفت یک جاهای دیگر. انشاءالله حضرت زودتر ظهور می کند و ما بالاخره از نزدیک امام مان را می بینیم و از محضرش بهره ها می بریم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 11:30  توسط هادی بیات  | 

مظلومیت سید محمد علی ابطحی در سیمای بی آبروی ضرغامی چیزی نیست که برای صاحبان بینش پنهان باشد. اما گاهی بعضی دوستان مسائلی مطرح می کنند که نشان گر عدم تدقیق است. برای مثال عزیزی می گفت چرا ابطحی آن قدر نایستاد که شهید شود؟ باید مقاومت می کرد و با این کار نهال این جنبش را آبیاری می کرد. یا یک نفر دیگر این طور افاضه می فرمود که کم آوردن ابطحی و عطریانفر و مانند ایشان بچه ها را مسئله دار کرده است. بقیه صحبت ها هم از همین قبیل اند. اصلا مقاومت یعنی چه؟ مقاومت در برابر چه؟ گاهی انسان را می زنند. کتک می خورد و سیلی و لگد و اینها. مثل موقعی که جگرگوشه های مردم را به طرف بازداشت گاه ها می برند. این جا شاید بشود تا حدی مقاومت کرد. اما اگر آدم را نگاه دارند و این زدن ها ادامه پیدا کند و تنوع هم بیابد. این جا عده کمی می مانند. عده ای که مستقیم شهید می شوند که شدند. و عده ای دیگر هم درهم می شکنند. حال آن عده ی اندک که در برابر ضرب و زور مقاومت کردند گرفتار روش های پیچیده می شوند. اکنون بحمدلله والمنة روش های روانشناختی و مانند اینها به کار گرفته می شود که آسیب ظاهری به جای نمی گذارد اما طرف را کاملا روانی می کند. شنیدم که یکی از علل رفتن مرحوم یدالله سحابی به مجلس ششم و ملاقات با آقای کروبی آخرین دیدارش با عزت الله سحابی بوده است. گویا عزت اللهی که به فرموده کذب تلویزیون در استخر خانه ای امن مشغول شنا بوده(شبیه آقا سعید)، در ملاقات حضوری پدر را به جا نیاورده بوده است. مثل الان که خانواده ابطحی می گویند این که در تلویزیون حرف می زد ادبیات پدر ما را نداشت! یعنی حافظه و شعور زندانی دستخوش تغییرات غریب شده است. این یعنی استادی در شکنجه. یعنی شکنجه ای که اثری باقی نمی گذارد.

اما می خواهم از یک منظر دیگر هم به قضیه نگاه بکنم. چند مثال تاریخی می آورم. صدر اسلام اعتراف گیری مد بود. تازه مسلمانان را می گرفتند و تحت شدیدترین شکنجه ها قرار می دادند تا از عقیده شان برگردند. هرکس که اعتراف به اشتباه بودن راهش نمی کرد کشته می شد. خانواده عمار بهترین مثال هستند. یاسر و سمیه اعتراف نکردند و شدند اولین شهدای زن و مرد تاریخ اسلام. عمار زیر فشار خدا را انکار کرد و بت ها را ستود. هنگامی که این خبر را به پیامبر خدا دادند کار عمار را تایید کرد. اگر همه می خواستند مقاومت کنند تا شهادت، که اسلامی نمی ماند. این همان عمار است که معیار حق و باطل شد. عمار از شهادت نمی ترسید ولی دلیل زنده ماندنش قوی تر بود از استدلالش برای شهادت. حتی در جنگ صفین هم عمار برای شهادت نرفت. هیچ کس برای کشته شدن به جنگ نمی رود. همه برای پیروزی و زنده ماندن و استفاده از مواهب زندگی می جنگند. اگر نفس شهادت افتخار است چرا امام علی علیه اسلام بر کتک خوردن همسرش صبر کرد؟ چرا بر غصب حق الهی اش صبر کرد؟ چرا امام حسن علیه السلام صلح کرد؟ چرا نجنگید تا آخرین نفس تا شهید شود و به لقای پروردگار برسد؟ باری چون بحث اجبار برای اعتراف و مقاومت است می خواهم مورد دیگری را بگویم. بعد از ماجرای صلح امام حسن علیه السلام آن بزرگوار سالیان دراز در اجتماعی زندگی می کرد که در خطبه های نمازها و بر بالای منابر پدرش را لعن می کردند. گفته اند گاهی مجبورش می کرده اند پای این منابر بنشیند.

روایتی از حضرت صادق علیه السلام هست بدین مضمون که لقب امیرمومنان فقط مختص به امام علی است و برای کس دیگر جایز نیست. اما برخی روایات هست که خود آن بزرگوار را مجبور کرده بودند به منصور دوانیقی امیرمومنان بگوید. و نیز آورده اند هر از گاهی منصور آن حضرت را به دربارش احضار می کرد و مجبور می کرد سوگند بخورد که علیه خلافت منصور توطئه نمی کند! و حضرت هم سوگند می خورد. و البته ارباب جور به این هم رضایت نمی دادند و بالاخره به لطائف الحیلی آنها را به شهادت می رساندند. سوالم این است: چرا آن بزرگواران این گونه تحقیر را تحمل می کردند؟ اگر امام صادق می ایستاد و به شهادت می رسید این یک ذره شیعه گی مان را هم نداشتیم. همین که عده ای از داخلش شکنجه گر درآمده اند و عده ای هم فک و جمجمه و سینه شان را اهدا کرده اند.

خلاصه کلام باز هم امید هست. بالاخره خوبی بر بدی پیروز خواهد شد. و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثین. مستضعف همین ابطحی است. مستضعف بقیه زندانی ها و من و شماییم. مستبد که مستضعف نمی شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 9:33  توسط هادی بیات  | 

در علوم قرآن یک انزال هست یک تنزیل. انزال از باب افعال دفعی بودن را می رساند و تنزیل از باب تنزیل نشان گر تدریج است. برخی مفسرین می گویند قرآن یک بار شب قدر به طور دفعی و کامل بر قلب پیامبر خدا صلی الله علیه و اله نازل شده که به آن انزال می گویند و سوره قدر اشاره به آن معناست. و بعد از آن فرشته وحی تدریجا آن را بر زبان بزرگوار نازل کرده است که به آن تنزیل می گویند. تفسیر و تاویل های دیگری هم هست.

الان هم بعید نیست یک احلافی داشته باشیم. یعنی یکبار قبلا بر قد و قامت نازنین شاخ شمشاد قدان، کل مقام ریاست جمهوری انزال شده باشد. و یک بار هم به تدریج در طول چهار سال تحلیف شود. شب قدر قبلی موقع خواب رفتن شیخ بود. اما برای این که مردم زیاد بی نصیب نمانند این سری در بیداری انجام دادند و همه را مستفیض کردند. بعضی ها آن قدر به خدا نزدیک شدند که نتوانستند برگردند و فنا شدند. فک و سینه و جگر و همه را هم دادند. برخی دیگر در ملاء عام و جلوی دوربین در حال فنا شدن هستند. بقیه هم کم کم فنا می شوند. گفتم که تحلیف امری تدریجی است و به مرور همه آن را درک کرده و خواهند کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 7:49  توسط هادی بیات  | 

چون تنفیذ رخ داده است و تحلیف هم رخ خواهد داد و مهم هم هست و ما هم حرفی نداریم بزنیم پس دست به دامن خواجه شیراز شدیم و از لسان الغیب یاری طلبیدیم. این آمد:

گر می فروش حاجت رندان روا کند

ایزد گنه ببخشد و دفع بلا کند

ساقی به جام عدل بده باده تا گدا

غیرت نیاورد که جهان پربلا کند

حقا کزین غمان نرسد مژده امان

گرسالکی به عهد امانت وفا کند

گررنج پیش آید و گر راحت ای حکیم

نسبت مکن به غیر که اینها خدا کند

در کارخانه ای که ره عقل و فضل نیست

فهم ضعیف رای فضولی چرا کند

مطرب بساز پرده که کس بی اجل نمرد

وانگونه این ترانه سراید خطا کند

مارا که درد عشق و بلای خمار کشت

یا وصل دوست یا می صافی دوا کند

جان رفت در سر می و حافظ به عشق سوخت

عیسی دمی کجاست که احیای ما کند

شاهدش جالب است. بیت اول را ببینید:

پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود

مهرورزی! تو با ما شهره آفاق بود

یعنی عشاقی مثل صفار هرندی و محسنی اژه ای قبل از این شامل مهرورزی می شدند و این امر دامن بقیه سینه چاکان را هم خواهد گرفت. والله اعلم

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 0:41  توسط هادی بیات  | 

این نوشته معرفی مختصر کتابی است از محمدرضا حکیمی. زمستان پارسال چاپ شده است. توضیحاتی دارم که در پست بعدی می نویسم چون از اهمیت این موضوع می کاهد. عنوان نوشته همان اسم کتاب است. مثل همیشه نشر دلیل ما آن را چاپ کرده است. محمدرضا حکیمی دغدغه عدالت دارد. عدالتی با مسما. در کتاب نوشته است برای ظهور عدالت و جامعه قرآنی احتیاج به انقلاب کامل است:

«انقلاب کامل آن است که سه طاغوت را ساقط کند:

-طاغوت سیاسی(فرعون)

-طاغوت اقتصادی(قارون)

-طاغوت فرهنگی و نفوذی(هامان)

و تا حضرت موسی(ع) این سه طاغوت را در آب و خاک دفن نکرد بنی اسراییل را نجات نداد...اما دریغ و صد دریغ که در انقلاب ما فقط یک طاغوت ساقط شد و طاغوت اقتصادی دهها برابر قوی تر گشت و همه کاره شد».

محمد رضا حکیمی بنیان اکثر فسادها در جامعه اسلامی را قارون ها و قارون زاده ها و هامان ها نیز در هر لباس... می داند که در پشت هر حرکت سیاسی و فرهنگی می توان دست آن را دید. او آدرس این طبقه را هم می دهد. این همان چیزی است که باید بخوانیم و بیاندیشیم. نکته ای بسیار دقیق. صفحه 50 کتاب: «اینان – به دلیل پستی و نامردمی – خون شهدا را پایمال می کنند. و ان همه ایثارها را (که در تواریخ ملل و اقوام، کم مانند یا بی مانند است) به اموالی و زرق و برقی فانی می فروشند. و جنازه ی مطهر شهیدان را، بر خلاف موازین شرع، و روانشناسی محیط زیست، در اماکنی که باید نشاط بر آنها حاکم باشد، دفن می کنند! کاری که بر خلاف موازین اسلام و زیارت قبور در اسلام نیز هست. اصلا چرا می خواهند چهارتا دانشجوی دست خالی از اموال و امکانات را، به یاد شهیدان بیاندازند؟ اگر راست می گویند و دست های عوامل نفوذی، به کمک ارتجاع فکری در این اقدام ها نیست، چرا جنازه های مطهر را نمی برند در بازارها دفن کنند؟ چرا در اطاق اصناف دفن نمی کنند؟ چرا در مجلس شورا دفن نمی کنند؟ چرا در میان هیأت دولت دفن نمی کنند؟ چرا در دستگاه قضایی دفن نمی کنند؟ چرا در مراکز برنامه ریزی، چرا در بندرها، چرا در گمرک ها و ... دفن نمی کنند؟ ...دانشجو خود نوعی شهید است؟! او کی و کجا شهید را فراموش می کند».

من چند پست قبل انتقاد کرده بودم که چرا میرحسین را فرزند معنوی محمدرضا حکیمی خوانده اند و چه نسبتی است بین این دو. حالا نقدم را پس می گیرم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 9:19  توسط هادی بیات  | 

سابقه دیرینی دارد اعتراف گرفتن. ما دیگه از چرخیدن زمین به دور خودش و دور خورشید آشکارتر نداریم. گالیله ننه مرده نمی دانم چه کارش کردند که این امر بدیهی را انکار کرد.البته زمان او بدیهی نبود ولی برای گالیله چرا. رسیده بود. دیده بود. جوردانو برونو کاری که از او خواستند نکرد در آتش سوخت. نمی دانم قبل از سوزاندن فکش را شکسته بودند یا نه؟ سید ابطحی یا باید در آتش می سوختی یا یک چیز می گفتی عطش بازجو را بنشاند. عطشی که البته سیری ناپذیر است. آدمی که به ساز ایشان نرقصد روی شعله های آتش خواهد رقصید. یکی از نزدیکان امام داستانی داشت راجع به آقای خلخالی. می گفت نشسته بودیم یک هو آقای خلخالی آمد. گفتیم چند روزه کجا بودی؟ گفت: ساواک. گفتیم چه طور اومدی بیرون؟ گفت تعهد دادم دیگه پیش شما نیام. تعهدی که با زور بگیرند چه اعتباری دارد. سید ابطحی تقاص چه را می دهی؟ چرا انقلابی بودی چرا خمینی چی بودی؟ چرا اصلاح طلب بودی؟ چرا پاچه خوار نیستی؟ چرا بلدی خوب حرف بزنی؟ چرا بلدی خوب بنویسی؟ چرا بلدی لبخند بزنی؟ چرا چهره ات زشت نیست؟ دور و بر خاتمی چه کار می کردی؟ آقای ابطحی یک بار تعریف می کرد که آقای خاتمی قرار بود قم سخنرانی کند در حرم حضرت معصومه. من هم رفته بودم از جایگاه بازدید کنم. از این نیروهای امنیتی تا من را دید بیچاره فکر کرد از خودشانم آمد جلو گفت حاج آقا همون جور که فرموده بودید بچه ها( گروه فشار) رو هماهنگ کردیم جلوی جایگاه بنشینند ...و خلاصه برنامه را به هم بزنند. من هم سر تکان می دادم. آخرش گفتم من معاون آقای خاتمی هستم. آقا آن بینوا نزدیک بود سکته کند و به دست و پای من افتاد. برکت اش این بود که هیچ غلطی دیگر نکردند. سید راحت باش هیچ کس به این سیاه بازی وقعی نگذاشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 22:16  توسط هادی بیات  | 

یک بابایی به نام امیر احمدی نژاد گفته برادرم را در دعای کمیل و ندبه دعا کنید. بنابراین داداشی جان آقا محمود اند. اما این مرا یاد آن حکایت انداخت که معلمی مریض شده بود به شاگردانش گفته بودند دعا کنید معلم تان خوب شود. ظریفی گفته بود اگر دعای کودکان مستجاب بودی یک معلم در عالم زنده نماندی! مرد حسابی اگر خدا می خواست دعای این مردم را مستجاب کند داداشی جانت نصف شده بود. ولی خوب یک نفر از ما خواسته برای اخوی اش دعا کنیم ما هم دعا می کنیم مستمعین الکرام آمین بگویند: خدا انشاءالله این کشور، مردمش، اسلامش، محیط زیستش، آثار تاریخی اش و فرهنگ و هنرش را از شر شماها حفظ کند. الهی آمین

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 8:8  توسط هادی بیات  | 

اردیبهشت ماه کتابی از نمایشگاه بین المللی مصلای نماز جمعه تهران! خریدم به نام «دوازده + یک». نام کتاب تقریبا آدم را راهنمایی می کند به سمت این که کتاب راجع به مسائل ماورایی و متافیزیکی است. کتاب ترجمه سیزده مقاله است که از سه دائرة المعارف معتبر دین و اخلاق هستینگز، ایرانیکا و قرآن انتخاب شده و نیز یک مقاله تالیفی که از دانشنامه جهان اسلام گرفته شده است. در این مجموعه به اجمال به موضوعاتی چون خرافات، جادو، طلسم، تعویذ و افسون و چشم زخم پرداخته شده است. ناشر اثر هم نشر کتاب مرجع است که فعالیت انتشاراتی اش حول محور کتاب های مرجع و دائرةالمعارف است.

نکته جالب این است که برخلاف نامی که من برای مقاله گذاشته ام و البته منظور دارم، خود کتاب اصلا نام این موضوعات را خرافات نمی گذارد و تمام آداب یک اثر علمی را به جا می آورد. حال ممکن است انسان خود به سمت خرافی دانستن یا ندانستن برود.

در این کتاب کم حجم نکات زیادی بزای یادگیری هست. ابتدا چند نکته از مقاله اول که درباره معنی خرافات است را می آورم. مقاله اول نوشته آلیس گاردنر است که متخصص تاریخ مسیحیت در حوزه امپراطوری روم است. مترجم کتاب ابراهیم موسی پور مدیر گروه تاریخ اجتماعی بنیاد دائرةالمعارف اسلامی است.

«اصطلاح عام و مجرد خرافات به معنی تمایل به نسبت دادن حوادث به تاثیرات فوق طبیعی یا خفیه و تنظیم رفتار در جهت این نگرش است که باید از شرور و صدماتی که این تاثیرات به بار می آورند، اجتناب و از منافعی که پدید می آورند استفاده کرد».

«خرافات در زبان انگلیسی معادل کلمه Superstition است. ظاهرا پیشوند سوپر، بر قدری افراط و زیاده روی دلالت دارد».

«هیچ کس خود را خرافاتی نمی انگارد ولی تقریبا همگان مایلند دیگران را خرافاتی بدانند».

«ما افرادی را از نژاد، فرهنگ یا فضای فکری و عقیدتی خاص، یا مردمان بیگانه ای که مناسک دینی و آیینی ویژه ای را به جا می آورند خرافاتی می انگاریم».

«به هیچ روی لزومی ندارد که خرافات با عرفان مرتبط باشند. در حقیقت عارفی که همه اشیاء و اشخاص را – با هر نحو از واقعیتشان – وابسته به حیات یا عاملی ماوراءالطبیعی می انگارد، احتمالا تمایلی قوی به جستجو و کشف نشانه ها و عناصر روحانی و قدیم نیز دارد که در، یا از طریق وسائط مادی یا حادث تجلی یافته اند. اما یک عارف متعادل و خردورز به سبب همین عقیده اش درباره ی سرشت روحانی واقعیت غایی به ندرت ممکن است به آثار و علامات موهوم و باورناپذیر از جهان غیب معتقد گردد».

«در ادیان متعالی مربوط به نژادی متمدن، هویتی منضم به عقاید و شعائر ملاحظه می شود که با مفاهیم بنیادین دینی بسیار متفاوت است. از این جهت معلمان دینی هشدار می دهند که نباید خرافات را یکباره از میان برد چرا که آنها به واسطه ارتباط و آمیختگی با افکار و احساسات دینی، برای دین داران عامی و بی سواد ارزشمندند، و از سوی دیگر به هم ریختن نمادها و واقعیت ها می تواند سبب ماده زدگی و شکننده شدن دین عوام گردد».

«بدین ترتیب فکر و ذهن خرافاتی آن است که روش درک و تشخیص ویژه گی های علائم و نشانه ها را نیاموخته، یا صبر و حوصله ی تعلیق قضاوت در برابر پدیده های ناشناخته را ندارد. اگر کسی اشکال کند که پس چرا برخی از برجسته ترین (و از بعضی جهات)، پرهیخته ترین متفکران نیز با تمایلات خرافی موافقت داشته اند، باید گفت این استثناها در نتیجه نوعی نیاز به کسب تعادل روحی و روانی حاصل آمده اند».

این چند سطر یک مطلب راآشکار می سازد و آن سختی برخورد با خرافات است. تقریبا همه به نوعی به این مسئله مبتلا هستیم. تفکیک خرافه از غیرخرافه بسیار سخت است. اصلا گاهی آدم نمی داند مرز کجاست. آن چنان واقعیت و خرافه درهم آمیخته می شوند.

اگر در کشور عزیزمان چه سرزمین و چه تاریخ پرافتخارش، یک چرخی بزنیم موارد فراوانی می بینیم. مثلا خواب نما شدن. ما معمولا دور و برمان کسانی هستند که خواب های خوبی می بینند. و دور و بر دیگران کسانی هستند که خواب های خوبی نمی بینند! من به یک نفر معتقدم و او راست می گوید ولی آن چه تو می گویی چرت و پرت است چون برای من معلوم نیست که راست می گویید یا نه؟ در این میانه معیار چیست؟ چیزهایی هستند که بسیاری آنها را خرافه می دانند ولی برای بسیاری دیگر کاملا شعار مذهبی و دینی است. در همین اینترنت و در بیرون از آن بسیاری هستند که توسل را خرافه می دانند. در حالی که توسل به امامان شیعه از پایه های این مذهب است. یا گنبد و بارگاه و ضریح را عده ای خرافه و جزو اضافات می دانند. در حالی که عده بسیار زیادی آنها را جزو علائم هویتی شیعه – هم چنین متصوفه - و وجه ممیز آن از امثال وهابیون می دانند و به ساختمان کعبه استناد می کنند که از علائم هویتی مسلمانان است.

بسیاری دین را همانی می دانند که در قرآن و نیز رفتار و گفتار و کردار پیامبر خدا صلی الله علیه آمده است. ظاهرا خیلی خوب است اما راه را برای قشریون و ظاهرگرایان باز می کند.

اینها چون حکم به ظاهر می کنند پس تفسیر و تاویل دین را برنمی تابند. نتیجه اش یک دین بسته است که یا باید در چارچوب تنگ آن یک زندگی بدوی ترتیب داد و یا کلا عطایش را به لقایش بخشید.

ماجرای جالبی بین آقای حکیم و بن باز مفتی اهل سنت پیش آمده بود. او انتقاد کرده بود از تفسیر آیات در غیر معنای ظاهر آن در نزد شیعه. آقای حکیم گفته بود مرا بگذار و بگذر چون آن نگاه کم کم اش! به ضرر خودت است. بن باز اصرار کرده بود بر موضعش. آقای حکیم هم گفته بود مطابق آن آیه که هر کس را که در دنیا کور کرده ایم در آخرت هم کور محشور خواهد شد تکلیف خودت را چه می دانی؟ بن باز نابینا بود و اگر آن آیه فقط به معنی اکتفا می شد آن طور درمی آمد.

مثلا در قرآن اشاره شده است که برای نزدیک شده و رسیدن به خدا از «وسیلة» بهره ببرید. وسیله می تواند خانه کعبه باشد. یا امام و پیامبر. اما همین وسیله چون جای تفسیر و تاویل را باز می گذارد بعضی ها آن قدر آن را می کشند ودراز می کنند که می شود چاه جمکران. یک کم دیگر هم می کشند می شود چاه زنانه و مردانه. درازتر که شد کوه خضر و فلان عارف و فلان مقام و همه چیز تویش جا می شود.

اما خرافه های ما از کجا می آیند؟ یک مقداری از این میل مربوط به حکام و سلاطین جور بوده است. در نظام قدرت هیچ چیزی نیست که به قدرت ربط پیدا نکند. مصطفی ملکیان از هابز روایت می کرد که اگر ریاضی و هندسه سالم مانده به خاطر این بوده که ربطی به قدرت پیدا نمی کرده و خطری برای آن نداشته است. ولی اگر حاکمی احساس می کرد که مثلا دو دو تا چهارتا می تواند برای پایه های حکومت او ضرر داشته باشد قطعا دستور می داد تمام کتاب های ریاضی و هندسه را بسوزانند و این علم را از صفحه روزگار محو کنند.

مثالی بزنم. آن دسته از فرق تصوف که سیاسی بودند مثل نقطویه و حروفیه تقریبا اثری از آثارشان نمانده است. زیرا حکام آن قرائت از تصوف را که کار به کار دنیا داشت برنمی تافتند. همین حکام شایع کرده بودند اگر دستگاه خلافت واژگون شود آسمان به زمین می آید. دیدیم که خلیفه را نمدمال کردند آب هم از آب تکان نخورد.

یک مقدار دیگر از خرافات این سرزمین ناشی از تنبلی و مسئولیت ناپذیری این مردم مهربان است! وقتی روزگار و فلکی باشد که بشود همه چیز را به آن نسبت داد راحت می شود از مسئولیت فرار کرد. تنبلی هم عبارت است از تنبلی در به کار گرفتن عقل برای اداره زندگی، حال فردی یا اجتماعی. اگر خدا بخواهد که یک اتفاقی بیافتد البته مسئولیت ما سبک تر خواهد شد. مثلا این دعای پرتکرار: انشاءالله خدا خودش درست می کند. ای بمیرید. ببخشید جوان های مردم را دارند در بازداشتگاه ها می کشند و این نشسته دارد دعا می کند.

از ریشه های اصلی خرافات در این سرزمین جهل و بی سوادی است. مثلا همین اعتقاد به کشف حاکم. آن کس که می بافد این را، عالم کامل به سخن اش و لوازم و نتایج آن و نیز بی پایگی آن در عقل و شرع است. اما پذیرش آن از جانب عده ای مثال روشن ریشه داشتن خرافه در شوره زار نادانی است. یا تن دادن به نظارت استصوابی. کلمه استصواب دارد فریاد می زند که ما شما را گروهی کم خرد در حد کودکان و عقب ماندگان می دانیم که احتیاج دارید یک نفر جای شما تصمیم بگیرد و البته چه کسی بهتر از ما برای قیمومیت بر شما! تا این جا خرافه نیست به آن چیز دیگری می گویند! اما برمی خوری به کسانی که این حق را متافیزیکا و ماورائا! برای عده ای قائل اند که برای ایشان تصمیم بگیرند با اعتقاد راسخ! اعتقاد به وجود داشتن چنین حقی عین خرافه است.

بحث به کجاها کشید. خلاصه بروید آن کتاب را بخوانید و اگر خوانده اید کار خوبی کرده اید. انشاءالله خدا خودش درست می کند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 9:37  توسط هادی بیات  | 

وقتی کوروش دعا می کند که خدایا این کشور را از دروغ حفظ کن دارد از چیزی فرار می کند که مبتلا به است. جایی که دروغ نباشد ممکن است در فرهنگش اصلا درباره دروغ آن قدر مطلب نباشد. ولی جایی که به وفور دروغ گفته شود و معایبش هم آشکار شود آن موقع برایش یک فکری می کنند. مثلا جایی زیاد سیل بیاید از سیل هم زیاد حرف می زنند. دعای شان رفع این بلاست. قدرت برای آنها یعنی قدرت سیل. زیبایی یعنی زیبایی سیل. علم شان هم یعنی استفاده از قدرت همین سیل.

عرب ها در فرهنگ شان برای وصف شتر کلی شعر دارند و ده ها لغت دارند که بر حالات مختلف شتر دلالت می کند. شتر همه چیز عرب بود. حالا این شتر تا ناز کردنش هم برای عرب مهم می شود و اندر اوصافش چکامه می سراید!

در ایران هم ما مسائل مبتلابه زیاد داریم. یکی اش همین دروغ است. شاید به همین دلیل باشد که ما هم برای دروغ الفاظ مختلفی ساخته ایم و می سازیم. فرق اش با آن سیل و شتر و اینها این است که آنها پدیده هایی هستند که ما در ایجادش نقشی نداشته ایم. حضور آنها دلیلی خارج از اراده ما دارد. اما این را ما می سازیم. گفتم برایش یک فکری می کنند. احساسم این است که واقعا زشتی دروغ برای ما آشکار شده است پس برایش فکری کرده و می کنیم. نه برای رفع اش زیرا مثل نفس کشیدن است و بدون آن امور ما نمی گذرد بلکه باید فکری می کردیم برای این که از بار منفی آن کم کنیم تا بتوانیم راحت تر آن را انجام بدهیم. من هرچه به دو لفظ چاخان و خالی بستن فکر می کنم می بینم دقیقا به همان دروغ دلالت دارند ولی بار منفی کمتری دارند.

در زبان عرب کذب به معنای دروغ است اما لغات دیگر با این که ممکن است در خود معنای دروغ را داشته باشند ولی هیچ کدام بار منفی دروغ را کم نمی کنند. مثلا غل و غش یا اغراق یا نفاق و مانند اینها همه معانی منفی دارند و هیچ کدام برای دور زدن کذب ایجاد نشده اند. زبان های دیگر را هم یک نگاهی بکنیم شاید بعد از آن بتوانیم در رکوردهای گینس در این بخش هم برای خودمان یک ردیف ایجاد بکنیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 8:36  توسط هادی بیات  | 

شیخ صدوق یا همان ابن بابویه کتاب خوبی دارد به نام ثواب الاعمال و عقابها. در این کتاب سعی کرده آن چه درباره ثواب کارهای نیک و نیز عقاب کارهای زشت از اهلبیت علیهم السلام به دستش رسیده را جمع آوری بکند. از این کتاب چند روایت انتخاب کرده ام که خوب است و کمی دل آدم را خنک می کند:

امام باقر علیه السلام فرمودند: خداوند در دنیا انتقام از ظالمی نکشد مگر به واسطه ظالمی دیگر و این خود کلام خداوند است که فرموده:«کذلک نولی بعض الظالمین بعضا» این چنین مسلط می سازیم برخی از ستمکاران را بر برخی دیگر.

این شبیه همان دعای معروف است: «اللهم اشغل الظالمین بالظالمین».

رسول خدا صلی الله علیه و اله فرمود: فائده و نتیجه نیکی و احسان زودتر از ثواب هر عملی به انسان می رسد و جزای تعدی به حقوق دیگران و ستمکاری زودتر از هر شری به انسان خواهد رسید و مرد را همین عیب بس که در دیگران ببیند آن عیبی را که از دیدن آن در خود کور است و یا مردم را سرزنش کند به عیبی که خود قدرت ترک آن را ندارد، و یا همدم و هم نشین خود را «بما لا یعنی» یعنی به چیزی که به کار دین و دنیای او نخورد آزار دهد (مانند مجادله در اموری که شخص وارد نیست و اطلاعی ندارد).

و این هم یک حدیث تکان دهنده: امام صادق علیه السلام ازرسول خدا صلی الله علیه واله روایت کرده که فرمود: چون روز قیامت شود منادی حق ندا دهد: کجایند بیدادگران و کمک کاران آنها، و آنانی که برای شان دوات لیقه کردند، یا سر کیسه و جوالی را برای آنها ریسمان بستند، یا قلمی را اصلاح نمودند؟ پس همه آنها را با ظالمان یک جا محشور کنید.

همین بس است.

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 23:30  توسط هادی بیات  | 

احمدی نژاد ناگهان با همان کاردی زخم خورد که چهار سال به خیال خودش رقبایش را با آن از میدان به در می کرد. آقای بگم بگم امروز دچار بلیه ای شد که فکرش را هم نمی کرد به این زودی دامنش را بگیرد. مشائی که شاید پیشروترین فرد دور و بر احمدی نژاد بود ناگهان تبدیل شد به عامل انقلاب رنگی، نیروی انگلستان و ملاقات کننده با جک استراو، مبلغ انجمن حجتیه و هزار چیز دیگر که به اصطلاح اصول گرایان برای همه هم پیاله های خودشان در آب نمک خوابانده اند و منتظرند تا کی نوبت شان فرا برسد. دیروز به میر حسین گفت بگم؟ بگم؟ امروز کیهان و کیهان اندیشان از همه تریبون ها می گویند بگیم؟بگیم؟

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 19:10  توسط هادی بیات  |