چند روزی است به خاطر یک پروژه درسی مشغول مطالعه کتاب «نظریه های نقد ادبی معاصر» هستم به نویسندگی لُیس تایسن و ویراستاری ابوالقاسم پاینده. در قسمت نقد روانکاوانه نویسنده کتاب ناگزیر یک سری از مسائل مبتلابه روان کاوان را توضیح داده است.
به گفته وی یکی از مکانیسم های دفاعی «واپسروی» است که یکی از پیچیده ترین این مکانیسم ها هم هست. و آن عبارت است از بازگشتی موقت به حالت پیشین روانی که صرفا در خیال صورت نمی پذیرد، بلکه دوباره زیسته می شود. واپسروی می تواند بازگشت به تجربه ای دردناک یا خوشایند باشد. این فرایند از آن رو مکانیسمی دفاعی قلمداد می شود که افکار ما را از دشواری موجود دور می سازد. لیکن این مکانیسم با سایر مکانیسم های دفاعی فرق دارد زیرا فرصتی برای «وارونه سازی فعال»، پذیرش و نفوذ در تجربه ها و عواطف سرکوب شده را فراهم می آورد چون ما فقط زمانی قادر به تعدیل عواقب یک آسیب هستیم که تجربه آسیب رسان را مجددا پشت سر بگذاریم. از همین روست که واپسروی، ابزار درمانی بسیار سودمندی به شمار می رود.(پایان نقل از کتاب)
تطبیق دادن یک حالت روانی با افراد کار روان شناس و روانپزشک و روان کاو و غیره است. ما هم ادعایی نداریم و به همین خاطر تطبیق می دهیم!.
بحمدلله و المنة در عرض این سی سال انقلاب کلی تجربه کسب کرده ایم. می خواهم از نظر نوع تجربه، سی سال را به سه قسمت تقسیم کنم. یکی از ابتدا تا وفات امام. دیگری از وفات امام تا دوره اول این مرد. دوم از انتخابات اخیر. در هر یک از این سه بخش یک سری عواطف سرکوب شده روی هم انباشته شده اند. آن کسانی که در دوره امام پیاپی مورد نقد و برخوردهای نقادانه و حتی مخرب قرار می گرفتند چون مجالی برای بروز نمی یافتند آنها را در درون خود می ریختند! این برخوردها ناخودآگاه سیاسی! این عده را شکل داده است. چند مثال بزنم.
امام در دوران حیات خودش صحبت های مختلفی داشته است. اکنون اگر سخنان ایشان را تحلیل محتوا کنیم شاید اسلام آمریکایی و تحجر محوری ترین کلمات باشند. حتی اگر تکراری مانند بقیه نداشته باشند اما وزن شان بر بقیه می چربد. یعنی امام اگر بتوانیم نامش را ترس و نگرانی بگذاریم، برای انقلاب بیشتر از همه از این دو واژه می ترسیده و نگران بوده است. جالب این که آن موقع یک عده خاص را با این القاب می شناختند. هربار که امام تذکری می داد چشم ها به سوی یک جریان برمی گشت. آنها هم تا می توانستند اعتراض می کردند و به نوعی کینه و نفرت خود را نشان می دادند. اما نتیجه چندانی عایدشان نمی شد چون رسما مردم هم به سمتی می رفتند که احساس می کردند نظر امام بدان سو است.
خود به خود آن جریان شد آمریکایی. متحجر. واداده، مزدور جریانات بیگانه و از این حرف ها. تا این که امام از دنیا رفت. نمی دانم روان کاوی چیزی به آنها توصیه کرد یا این که خود به خود آن عواطف سرکوب شده ناگهان مجالی برای بروز یافت. شدیدا تلاش شد تا هر آن بلایی که به نظرشان امام بر سرشان آورده بود بر سر طرفدارانش بیاورند. یک بازسازی روانی تا به قولی تجربه آسیب رسان را یک بار دیگر تکرار کنند و از آن عقده ها رهایی یابند. هر چیزی که زمانی به آنها گفته می شد را از طریق همان تریبون ها به این وری ها گفتند. مثلا ابتدا یک چیزی در برابر اصطلاح خط امام درست کردند. مثلا خط ولایت یا خط رهبری و اینها. یا مجلس را به لطائف الحیلی از اغیار خارج کردند ولی نه خالی خالی، چون در آن تجربه، یک نود و نه نفری بود. باید عده ای حضور می داشتند تا بازسازی کامل شود. کیهان چپ را در دست راست ترین آدم ها گذاشتند. منابر و مساجد را از خط امام خالی کردند والخ. بعد زمان تکرار تجربه شد. شروع شده بود ولی شدت گرفت. بعضی های شان هم که ظاهرا خود را بی طرف نشان می دادند تحت هدایت ضمیر ناخودآگاه شان همان مسیر را می رفتند.
امام یک سری دور و بری محبوب داشت. آنها را طرد کردند و یک سری محبوب تازه درست کردند. آن موقع حزب الله بود این موقع انصار حزب الله شد! البته نوآوری هایی هم داشتند. مثلا ما ذوب در ولایت امام نداشتیم ولی برای این که حصار را تنگ تر کنند تا کس دیگری نتواند وارد شود این را هم درست کردند. امام به هر کسی توپ و تشر آمده بود بالا بردندش و به مخالف آن فرد خاص توپ و تشر آمدند.
به نظرم قسمت آخر این بازسازی در دعوت از میرحسین بود. میرحسین همان قسمتی بود که از امام مانده بود و اتفاقا عواطف از دست او کلی جریحه دار بود! ولی فرصت بازسازی فراهم نمی شد چون دم به تله نمی داد. این انتخابات با الطاف خداوندی فرصت آن هم فراهم شد. البته در هر دوره ای یک کم بازسازی می شد ولی این دوره خیلی بازسازی شد! آن قدر بازسازی شد که معذرت می خواهم گندش درآمد! مثلا حرف های آقای کروبی نشان می دهد کلی عواطف سرکوب شده دیگر هم بوده که در وقایع اخیر مجال بروز یافته است!
اما تا این جا دو دوره را گفتیم. به نظرم این جریان که اکنون دنبال قدرت تام و تمام هست دنبال فرصتی است تا سرکوب های دوره قبل را در یک بازسازی ترمیم کند. چون دوره قبل ترش با یاری نیروهای غیبی که اکنون دیگر خیلی هم غیبی نیستند حل و فصل شده است. نشانه های آن هم در تمردهای گاه و بیگاه آشکار گردیده است.
یک عواطفی هم این وسط ناگفته ماند. آن هم عواطف کسانی است که به آنها مردم می گوییم. یک عده که با سیب زمینی فرقی ندارند را کاری نداریم. روی سخن با آن عده ای است که به خصوص در انتخابات اخیر مورد عنایت عواطف سرکوب شده قرار گرفتند و جالب این که با وجود این که خودشان عواطف سرکوب شده که چه عرض کنم، له شده داشتند اما نه با بازسازی که با هدایت به مجرای دیگر با شکلی غریب آنرا بروز دادند. به شکل یک رود عظیم انسانی! متاسفانه این رود انکار شده و می شود و من نمی دانم اگر آدم برای مثال در مسیر سیلاب چشم هایش را ببندد چیزی از واقعیت سیلاب کاسته می شود یا نه؟
لب کلام تاریخ این سرزمین گویا بر محور همین فرصت ها می گردد. فرصتی برای چشم کور کردن، شکم دریدن و در بند کردن. چرا؟ چون عواطف و عقده ها روی هم تلنبار شده و باید با بازسازی آنها و تکرار آن تجربیات اندکی این دل آرام بگیرد و خیال راحت شود.
نتیجه بحث هم این می شود که من متخصص روانکاوی و اینا نیستم و همین جوری این چیزها را نوشتم.