تبليغاتX
نظرات شخصی هادی بیات...

نظرات شخصی هادی بیات...

قم پر از بربری پزی شده است و زنجان هم صاحب کلی نانوایی سنگکی. هم ایجاد اشتغال است و هم صف ها را خلوت می کند. خوب است به شرطی که محاسبه آردش شده باشد. جوری نشود که فقط آمار راه افتاده ها اعلام شود و آنهایی که به خاطر نبود آرد یکی در میان کار می کنند به حساب نیایند. البته یک خوبی هم دارد. چون مجوز اینها واحد تولیدی است خود به خود در صنعتی شدن ایران عدد آمار را بالا نشان می دهد.

قم کلا آسفالت شده است. راه قم تا زنجان هم اکثر جاها آسفالت شده است. در مسیر قم تا زنجان چندین شهرک صنعتی هست. بزرگش همان ساوه و بعد یک جایی است نزدیک بویین زهرا به نام آراسنج. اسم این شهرک روی ماءالشعیرهای هوفنبرگ! هست. البته شهرک ها متعلق به زمان اصلاحات هستند. واحدهای صنعتی هم بیشتر حول محور همین نوشابه و بسته بندی و اینها می گردد.

همین جور دارد کشور آسفالت می شود. احتمالا دیگر روستایی نماند که راهش خاکی باشد. آیا این عدالت است؟ به روستاییان وام های خوب با بهره پایین داده اند. روستاییان خانه های خود را نوسازی کرده اند. در خانه های جدید که ضد زلزله و اینها هم هستند دیگر طویله و آغل پیش بینی نشده است. روستایی ماهواره دارد. دی وی دی دارد. مساوات برقرار شده است. این روستایی دیگر بوی آغل گاو و گوسفند و الاغ را تحمل نمی کند. بچه روستایی هم دوست دارد درس بخواند و دانشگاه برود و مدرک داشته باشد. پس به برکت آسفالت شدن راه ها و دسترسی به اطلاعات و البته باخبر شدن از وضعیت دیگر کشورها دیگر رضایت نمی دهد دست هایش را و پوست بدن خود را با خاک و خل و نیز نور شدید آفتاب اذیت کند. پس کم کم کشاورزی را می بوسد و کنار می گذارد. دامداری هم که قبلا چون اسبابش حذف شده بود، دیگر نبود. پس روستایی بی کار و بی سرمایه به شهر می آید. از روی جاده های آسفالت. آیا درس می خواند؟ درس پول می خواهد. این که دیگر پشتوانه مالی ندارد.

عدالت بنا به فرموده امام علی علیه السلام یعنی قرار دادن هر چیزی سر جای خودش. در ایران عدالت نیست. زیرا هیچ چیز سرجای خودش نیست. اما مساواتی که آقایان دارند برقرار می کنند همه جانبه نیست. یک اصطلاحی داریم به نام توسعه همه جانبه. یعنی توسعه فرهنگی، سیاسی، علمی، اقتصادی و همه چیز هماهنگ باهم. وقتی فقط توسعه اقتصادی آن هم فقط کمّی و آن هم فقط در یک بخش انجام شود نتیجه این می شود. آسفالت کردن راه ها و کشیدن جاده هایی که کارخانه ها و صنایع را به هم وصل نکند، مهاجرت را تسهیل خواهد کرد وبی کارها را در یک جا گرد خواهد آورد. و حاشیه نشینی را تقویت خواهد کرد. جایی هم که بی کاری بیاید و حاشیه نشینی زیاد شود، دنبالش هر خلافی خواهد آمد.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 9:33  توسط هادی بیات  | 

هر کسی دوست دارد که معروف شود. شهرت موتور محرکه بسیاری از افعال بشر است. قلوب سلیم و نسبتا سلیم دنبال معروفیت به هر قیمتی نیستند. آدم معقول معروفیت شدن به خاطر یک چیز خوب را ترجیح می دهد. یعنی او حاضر نیست به هر قیمتی بشناسندش. تاریخ عالم پر است از انسان هایی که برای شهرت هر کاری کرده اند حال خوب یا بد. شاهان برای این که عظمت شان را بستایند قصرها ساخته اند تا بعد از ایشان مایه اعجاب ناظرین گردد. سرداران در جنگ ها رشادت ها آفریده اند تا حسن شهرتی برای خود فراهم آورده اند. اصلا نکو نامی که سعدی می گوید مگر چیزی است غیر از شهرت طلبی. حال در معنایی خوب. شهرت خوبی که نام صاحبش را زنده نگاه می دارد. بعضی موقع انسان دست به کارهایی می زند بلکه یک نانی و نامی برای خود فراهم کند اما نتیجه اش به گونه ای دیگر رقم می خورد. گاهی خداوند خود دخالت می کند. گویا می خواهد برخی را بالا بکشد و تعالی ببخشد. و گاهی هم آدم ها تلاش می کنند خود را بالا ببرند و دست تقدیر آنها را ذلیل می کند.

شیخ عطار آورده است بزرگی – احتمالا مالک دینار – دریافت که برای مسجد جامع شهر دنبال متولی می گردند. پس پنهانی به گوشه ای از مسجد نقل مکان کرد و سجاده ای پهن کرد و به نماز ایستاد. روزها به ذکر و شب ها هم به رکوع و سجود. و البته همه به گونه ای که ببینندش! روزها گذشت و هیچ کس سراغی از او نگرفت. آورده اند شب چهلم ندایی در درونش گفت این همه شب برای دیگران ایستادی و یک شب برای ما بیدار بمان. مستبصر شد و آن شب به حال خود بسی گریست و نزدیک سحر خواب او را در ربود. ناگاه دید کسی او را تکان می دهد که برخیز. برخاست دید جمعی ایستاده اند و او را می نگرند. پرسید چه خبر است گفتند ما چهل روز است دنبال متولی برای مسجد می گشتیم نمی یافتیم امروز دریافتیم همین جا کنارمان بوده است. مرد گفت چهل روز برای غیر او عبادت کردم و فقط یک شب برای خودش. این را برای آن یک شب داد. و بی خیال مسجد و تولیت شد.

یک بار این طور است. آدم عاقبت به خیر می شود. اما بعضی موقع می خواهیم به هر قیمتی معروف بشویم. بعد از مدتی همه ما را نشان می دهند ولی خیلی باید نادان باشیم که معنای آن ها را نفهمیم. یک بار آن اوایل انقلاب که بر سر هر بامی یک اسلحه به دست پست می داد. یکی از این بنده های خدا زیپ شلوارش پایین بود و همه نشان اش می دادند. فاصله زیاد بود و جمعیت هم زیادتر و او هم نمی فهمید که برای چه نگاهش می کنند. فکر می کرد مورد توجه این همه آدم قرار گرفته و سینه را بیشتر جلو می داد.

حتما داستان آن بنده خدا را که می خواست معروف شود شنیده اید. بعد از کلی فعالیت ذهنی تصمیم گرفت موقع حج واجب داخل حجر اسماعیل را نجس کند و معروفیتی به دست بیاورد. اتفاقا معروف هم شد چون بعد از آن عمل گرفتند و گردنش را زدند و الان به حماقت مثل شده است.

یک بار شاهد بودم چند کارگر افغانی رقابت می کردند برای خالی کردن بار سیب زمینی از پشت یک کامیون. یکی شان نگذاشت بقیه دست بزنند و تنهایی نزدیک به پنج تن بار را خالی کرد. گونی های پنجاه کیلویی. کمر و اینها را نابود کرد تا معروف شود به کسی که تنهایی بار کامیون را خالی کرده است.

بدترین وضعیت این است که یکی از اینها دور و بر آدم باشد و به دنبال شهرت به هر قیمت و سرنوشت آدم با کارهای او گره بخورد. معروف هم بشود. حالا به چه چیزی و به چه قیمتی، بماند. خدا واقعا باید به آدم های دور و بر او رحم کند. زمان قدیم زیاد بودند لات و لوتی که به چیزی معروف بودند. مثلا طرف یک استانبولی آبلیمو را یک نفس خورده بود. چند لیتر می شود؟ چند تن حماقت دارد این آدم؟ یا شعبان بی مخ که فامیلش گواهی می دهد علت معروفیت اش را.

باری، یک موقع در یک منطقه یا شهر یک نفر می خواهد سری در میان سرها در بیاورد و یک بار در کل عالم. حالا معقول چه عیبی دارد. بدبختی این جاست که هیچ محملی برای طرح وجود ندارد و بقیه اش هم که روشن است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 19:57  توسط هادی بیات  | 

آورده اند یک نفر آب قاطی شیر می کرد و می فروخت. یک روز سیلی آمد و گوسفندان و بساط شیر و کل زندگی اش را برد. ظریفی گفت آب هایی که در شیر می کرد جمع شدند و کار دستش دادند. نمی دانم چرا این رنگ سبز من را یاد آن آب ها می اندازد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 19:54  توسط هادی بیات  | 

ببخشید من را که یهو می روم و یهو می آیم. زنجان بودیم. از قم که به زنجان می رویم این هوای خنک و لطیف ما را می برد به یک عوالمی که نگو. این جا هم که داغ! این خانم بزرگوار اگر در قم دفن نبود جدا دوام آوردن سخت می شد. خلاصه من را ببخشید. در این روزهایی که باید نوشت و نوشت.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 19:53  توسط هادی بیات  | 

این داستان در تذکرةالاولیای شیخ عطار آمده است. بایزید با مریدانش از محلی که اطفال در آن به بازی مشغول بودند می گذشت. بازیچه کودکان رها شد و پیش پای شیخ افتاد. کودکی دوان دوان آمد  تا آن را ببرد که نگاهش با نگاه شیخ گره خورد. حیا کرد. پس بازگشت و بازیچه را نبرد. طفلی دیگر آمد و بدون توجه به شیخ بازیچه را برداشت و برد. بایزید به مریدان گفت آن طفل اول که از حیا بهره داشت به خاطر نطفه پاکش بود و آن دومی که مرد خدا را به هیچ انگاشت از نطفه پاک بی بهره بود.

البته ناپاکی نطفه حتما از حرام زادگی نیست بلکه عدم رعایت فعل حلال و حرام در دوران بارداری و حتی تغذیه مادر هم می تواند چنین تاثیری داشته باشد.

باری ادب و احترام به بزرگان چیزی است که در فرهنگ و ادب ما بسیار مورد تاکید است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 18:51  توسط هادی بیات  | 

دوره قبل که آقای کروبی به آن خواب معروف رفت، احمدی نژاد بر کرسی ای تکیه زد که حق اش نبود. چهار سال زمان کمی برای نابود کردن نیست. برای ویران کرده یک لحظه هم کافی است. مثل مدت زمانی که دستور انداختن آن بمب های معروف بر روی هیروشیما و ناگازاکی برده است.

احمدی نژاد آن انتخابات را یوم الفصل نامید. یعنی روزی که جدا می شوند همه چیز از هم. نامی از نام های قیامت. اما یوم الفصل آن روز نبود. چهار سال بعدش بود. دو سه ماهی است که آغاز شده و  هرچه جلوتر می رویم بارزتر می شود. اما یوم الوصل هم هست. همان اندازه که قدرت طلبان را از صف مردم جدا می کند این طرف مردم را به هم پیوند می دهد. دوستی ها را بیشتر، روابط را مستحکم تر و عزم شان را برای تغییر قوی تر می کند.

یک رستاخیز کوچک است این. جایی که جدا می شوی و در عین حال می پیوندی. شبیه مرگ هم هست. مرگ فصل است و در عین حال وصل. به یقین روز داوری هم فرا خواهد رسید. روزی که بازجو و شکنجه ندارد. روزی که اعضا خود به آن چه کرده اند گواهی خواهند داد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 5:30  توسط هادی بیات  | 

همیشه با تعجب و غبطه نگاه می کنم به گریه کن های امام حسین علیه السلام. ما خودمان هر هفته روضه داریم. در دفتر حاج آقا برگزار می شود. محرم هم همین طور. اما بعضی از مومنین هر روز صبح یک روضه خوان برای شان روضه می خواند، گریه می کنند برای اباعبدالله بعد می روند سراغ زندگی شان. پیش اینها اسم یکی از خاندان سیدالشهدا را بیاوری همان جا گریه می کند. قدیم اینها بیشتر بودند. الان کم شده اند ولی هستند. بگذارید اعترافی بکنم من خودم یکی از آرزوهایم چشم گریان برای اباعبدالله بوده است. نداده اند هنوز البته.

چرا باید برای امام حسین علیه السلام گریه کرد؟ دلیل زیاد دارد. به نظر من مهم ترین اش هویت است. هویت ما گره خورده با مظلومیت حسین. هویت ما گره خورده با اعلام جنایت کار بودن بنی امیه. این گریه های هر لحظه و هر روز شیعه حسین را محکم می کند در دشمنی اش با قاتلان حسین. با ظالمان. با متجاوزان. با بدرفتاری کنندگان با اسرا. با درهم شکنندگان حرمت انسان ها. اینها عناصر هویتی شیعه هستند. هر روز که می گذرد شیعه با تکرار اینها هویت خود را حفظ می کند و از دیگر هویت ها متمایز می شود.

ما گریه کننده گان خمینی هستیم. ما از مدت ها پیش، هر روز که می گذرد برای میراث او گریه می کنیم. این روزها اما بیشتر. گریه ما هویت ما را متمایز می کند از دشمنان خمینی. ما با اعلام و اعلان هر روزه نام خمینی یاد او را زنده نگاه می داریم. مهم است که این نام بر زبان ما جاری شود وگرنه بر زبان های دیگر تحریف شده خواهد رفت. ما با بردن نام خمینی و نبردن نام کسانی که نبودند و اگر بودند دشمنش بودند خمینی را زنده نگاه می داریم. ما با گریه کردن بر این میراث آن را حفظ می کنیم. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 18:19  توسط هادی بیات  | 

بالاخره یک زن وزیر شد. اگر کابینه او کابینه کودتا است که بحث ما بی جاست. اگر خانم شیرین عبادی را هم وزیر کند ما باید مخالفت بکنیم. زیرا

ذات نایافته از هستی بخش

کی تواند که شود هستی بخش

تمام بحث پیرامون شجاعت اش و یا سنت شکنی اش در جایی مطرح می شود که او را رییس جمهور بدانیم. در وضعیت فعلی گمانم بحث بی جا باشد. البته من در جای دیگری گفته ام عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد. آن جا بحثم روی طرح چنین چیزی است فارغ از مشروعیت دولت.

اما در وضعیت فعلی چرا زن یا زنانی را برای وزارت برگزید؟ دلایل مختلفی دارد. یکی اش را من می گویم بقیه اش را شما بگویید.

مهم ترین دلیل به نظرم رو در رو کردن مراجع و کلا حوزه علمیه با زنان است. مشخص بود که علمای سنتی و حتی بسیاری از نوگراهای آنها با این قضیه مخالفت خواهند کرد. تا این جا ممکن است خیلی ها بگویند باید این مشکل بالاخره حل شود یک روز! احمدی نژاد دقیقا همین را می خواهد زیرا الان با طرح این مطلب ذهن شما می رود دنبال مساله ای دیگر. اما این تمام نقشه نیست. واقعیت این است که حوزه هنوز اندک استقلالی نسبت به تهران دارد. آیةالله مکارم از ابتدا این طور معروف شده اند که با تهران خیلی هماهنگ اند. که البته بعد از قضایای اخیر باید در این عقیده تجدید نظر کرد و حتی برداشت های قبلی را هم بازبینی کرد. اما آیةالله صافی را کسانی که از نزدیک می شناسند می دانند که استقلال کامل دارند. اگر حمایتی می کنند یا طرد و نفی ای دارند از اجتهاد خودشان برمی خیزد. آیةالله وحید هم همین طور. وجود این سه شخصیت و کسانی دیگر هم چون این بزرگواران و تقریبا آشکار بودن این که در برابر وزارت زنان موضع خواهند گرفت نشان گر این است که طرح این مطلب از روی نوعی کید و نیرنگ صورت پذیرفته است. تهران با این راهکار، خود به خود از درگیری رو در رو و کوتاه کردن دامنه نفوذ این بزرگان کنار می رود و مردمی که اتفاقا در این وضعیت مشروعیت تهران نشینان برای ایشان مساله بوده است در یک بازی انحرافی خود به تخریب عقبه خود می پردازند.

چرا می گویم عقبه؟ زیرا تهران مدت هاست که مشروعیت دینی را کنار گذاشته و پایه های مشروعیت خود را بر نهادهای نظامی و امنیتی بنا نهاده است و اتفاقا یکی از عوامل عدم مشروعیت اش قرار گرفتن این بزرگان در صف مقابل و یا لااقل قرار نگرفتن شان در صف حاکمان تهران نشین است.

پس بازی به زمین مردم و آن هم قشر فعال آن یعنی زنان کشیده می شود. قبلا هم از این بازی ها خورده ایم. یادمان باشد که در مجلس ششم با تشویق عده ای آقای هاشمی به شرکت در انتخابات آن بنده خدا را با دست اصلاح طلبان درو کردند. بعدش راحت می شد به هاشمی گفت مردم که تو را نمی خواهند بیخود چرا حرص می زنی یا مثلا نماینده چه کسی هستی؟ هر چه داری ما کرده ایم و کل مسئولیت هایت هم انتصابی است و نه انتخابی! اکنون هم با تضعیف نهاد مرجعیت باید ببینیم چه چیزی تقویت می شود؟ قطع و یقین زنانی که احمدی نژاد انتخاب می کند به مرور زنان را خانه نشین تر خواهند کرد. 

انتخاب این نوع زنان از جانب او مرا یاد شکار کردن برخی از شمال نشینان می اندازد. آنها برای گول زدن پرنده های مهاجر بینوایی که در تالاب های شمال توقف می کنند از پرنده های دست آموز استفاده می کنند و بدان طریق پرنده های آزاد را به دام می کشند. 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 12:51  توسط هادی بیات  | 

ماه مبارک از نیمه گذشت و سرازیر شد. اوج گرفتن آدم ها را نمی گویم که معلوم نیست کی رخ می دهد. شب قدر خیلی ها شاید نیامده هنوز و شاید گذشته و شاید هم آن قدر وضع خراب است که شب قدری نمی خواهد.

بعضی حرف ها را باید گفت و زیاد گفت. تکراری بودنش دلیل غلط بودنش نیست. مثل نماز می ماند. برای مثال باید همیشه بپرسیم چرا خدا فرمود روزه مال من است. چرا نگفت نماز مال من است. می فرماید خودم جزای آن را می دهم. یعنی چه این حرف؟ نماز قرار است آدم را از فحشا و منکر نهی کند و حفظ کند. روزه چه کار قرار است بکند؟ آیا گرسنگی کشیدن آدم را یاد فقرا می اندازد؟ پس خود فقرا را یاد چه می اندازد؟ برای آنها چه برکتی دارد؟ آن بیچاره ها که همیشه گرسنه اند؟ با این حساب روزه فقط مال پولدار هاست. یا آدم را یاد گرسنگی و تشنگی قیامت بیاندازد؟ البته چاره ای از تمثیل نیست برای درک چیزی که فراتر از درک است. خود خدا را هم گاهی همین طوری می شناسیم. اما این جزای نیک نیست. خدا نگفت که روزه دار را تعذیب می کنم. جزا در این روایت چیز خوب است. می خواهد پاداش بدهد. پاداش کاردرست!

روایتی از امام علی علیه السلام هست که می فرماید در شب های قدر در خود قدرتی عجیب احساس می کنم. خیلی موقع به این کلام فکر می کنم. منظور حضرت چیست؟ قدرت مادی است یا معنوی؟ برخی قدرت مادی گرفته اند و برخی معنوی. اگر مادی است آیا به خاطر همان نقل معروف است که در این شب ها نامه اعمال شیعیان و بلکه همه عالمیان را خدمت امام می برند؟ خیلی ساده نگاه بکنیم این که یک شبه آدم بخواهد چنین کار بزرگی را انجام بدهد قدرت بدنی بالایی می خواهد. اما ممکن است با تصرفاتی بکند حضرت که خود به خود قدرت معنی را متصور می کند.

شاید هم منظور این است که در شب قدر امام به خاطر عباداتش و مکارم دیگری که دارد در مرحله اکمل انسانی قرار می گیرد. انسان کامل هم با توصیفاتی که عرفا می کنند یعنی قدرت بی حد و حصر. اصلا نزدیک شدن به خدا یعنی قدرت. این البته قدرت سیاسی نیست. معنوی است. ممکن است آن را هم در پی خود بیاورد. البته خیالتان را راحت کنم با سرکوب و زندان و شکنجه و اینها رابطه ای ندارد. قاطی اینها که شد شیطانی است و ربطی به الله ندارد.

از خدا بخواهیم که توفیق بدهد بتوانیم از برکات این ماه بهره مند شویم.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 14:53  توسط هادی بیات  | 

عنوان این نوشته آدم را یاد علامه شرف الدین و دفاعش از حریم تشیع می اندازد. اما ما فعلا دفاع از آن حریم را به خدا واگذار کرده ایم. منظور من ار المراجعات تعداد مراجعه کننده وبلاگ است. یک ماهی گرفتار تعداد زیادی مراجعه کننده بودم که آمدن شان ربطی به من نداشت. تعداد بازدیدکننده وبلاگ من همان سی چهل و دیگر خانه پرش هفتاد هشتاد باید می بود. این تعداد بازدید کننده یعنی من خودم هستم. دری وری بنویسم یا چیز به درد بخور، یک تعدادی خواننده دارم که مرا تحویل می گیرند. اما تعداد که بدون سابقه بالا برود آدم می ماند چه بکند. برای حفظ آنها ممکن است دست به انتحار بزند. یعنی خودش را معدوم کند و در قالبی دیگر فرو رود. قالبی که آنها می پسندند. این هم نشدنی است. زیرا تعداد بالای همین جوری یعنی سلایق محتلف. انتظاراتی هم داشته باشند که واویلا.

خلاصه بحمدلله از آن تعداد داریم تمام می شویم و می شویم خودمان. علایق خودمان و حرف های خودمان. البته در این چند وقت خیلی چیزها دستم آمد. هجمه غریبی که علیه اسلام و به خصوص تشیع از چند طرف صورت گرفته و می گیرد. یک طرف اش فلان فلان شده های داخلی هستند که چهار ساله نتوانسته اند حضرت حجت علیه السلام را بیاورند و بعد از انتخابات لااقل در ایران برای فراهم کردن زورکی شرایط ظهور، آن قدر دوز فساد را بالا برده اند که خدا خودش دخالت کرد و آبروی شان را برد. ولی باز هم کور خواندند و حضرت نیامد! اگر چهار تا بچه بخواهند با گند کشیدن همه چیز در برنامه های خداوند دست ببرند که دبگر او خدا نیست. بت است.

طرف دیگرش شبه عالمانی هستند که می گردند در کتب و روایات ما و دقیقا مثل نسخه های داخلی با زدن سر و ته یک مطلب ایراد درمی آورند. بعد که آدم مراجعه می کند می بیند داستان چیز دیگری است. خدا بخواهد به بعضی خواهم پرداخت و با کمک دوستانی که این مدت پیدا کرده ام لااقل آنهایی را که جواب دارد می دهیم و آنهایی را که جواب ندارد نمی دانم چه کار باید بکنیم! یک کاری اش می کنیم.

تعداد زیاد مراجعه کننده یک ایراد هم دارد و آن مشتبه شدن جایگاه آدم برای مراجعه کننده است. او نیز فکر می کند این طرف عددی است و باید خیلی چیزها بداند و انجام بدهد. یاد بزرگمهر افتادم. زنی از او سوال کرده بود و او بلد نبود. زن گفته بود تو که بلد نیستی چرا رفتی آن بالا؟ پاسخ داده بود که من به خاطر دانسته هایم این چند پله را بالا آمده ام وگرنه به خاطر نادانی ام باید جایگاهی در اوج آسمان به من می دادند.

خلاصه مطلب: برویم سراغ کار خودمان.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 14:29  توسط هادی بیات  | 

دو بزرگواری که اسم شان را آورده ام الگوی اعتراض بدون خشونت هستند. نهایت کتک خوردن و نهایت کوتاه نیامدن و نهایتا پیروز شدن. یکی در هند و دیگری در آفریقای جنوبی. یکی سیاه آفریقایی و دیگری سبزه هندی. یکی مسیحی و دیگری هندو. اما هر دو در کشورهایی که به نوعی با انگلستان مربوط اند. استعمار مستقیم مانند هند یا استعمار انگلیسی تبارها در آفریقای جنوبی. نژادپرستی در هر دو هست. حالا اسمش را آپارتاید بگذار یا حق قضاوت کنسولی که همان کاپیتولاسیون خودمان باشد. گاندی مدتی هم در آفریقای جنوبی بوده است. البته تا پنجاه شصت سال قبل همه جا متعلق به انگلستان بود و آفتاب در امپراطوری اش غروب نمی کرد.

ما ایرانی ها هم تا مدت ها تحت نفوذ انگلستان بوده و هستیم! یک نمونه بامزه و بی ربط بگویم شبی که شهیدان رجایی و باهنر به شهادت رسیدند بی بی سی مستقل فی البداهه و بدون هیچ زمینه ای اعلام کرد از مظنون های این حادثه تروریستی بهزاد نبوی است. فردا عده ای از احساس تکلیف کنندگان با همین کد علیه او اعلام جرم کردند. که همان موقع سازمان بیانیه داد و این را افشا کرد و اگر امام نبود معلوم نبود چه می شد. و البته الان امام که نیست!

باری، انگلستان با ما هم همان گونه کرده و بدتر. مهندس عزت الله سحابی خیلی خوب می گوید که انگلستان دنبال نابود کردن فرهنگ و کلیت ایران است. کاری که با هیچ کشوری نکرده است. این هم بماند. ما از این نظر ها شبیه آن دو کشوریم. اما یک فرق بزرگ داریم. طرف حساب ما ظاهرا حکومت دینی است.

حکومت دینی در ایران تا قبل از احمدی نژاد از طریق نیابت عام فقها به معصوم و نهایتا به خدای متعال وصل می شد. از این اعجوبه به این طرف! مستقیم شده است. یعنی می گوید من از طرف خدا ماموریتی دارم. مثلا مدیریت جهانی و اصلاح نوع بشر! حکومتم مقدس است و هاله ای شخصی هم دارم، که قابل گسترش است به دور اعضای کابینه و با نظریه پردازی های اخیر به کل دولت و اینها. ایستادن در مقابل این موجود نظر کرده مثل ایستادن در مقابل ذات احدیت است و هر کس هم که ایستاد چون در مقابل خدا گردن فرازی کرده است باید گردنش را خرد کرد و دهان و گوش و حلق و بینی را هم ایضا!

یک مطلب هم هست. سیاست در تقابل شکل می گیرد. نان سیاست در نزاع است. انسان هم همواره در نزاع است. آیه سی و شش سوره بقره اذعان دارد که انسان ها از لحظه اخراج از بهشت و ورود به زمین عدو یک دیگر خواهند بود. این عدو را به تعدی تفسیر کرده اند. یعنی تجاوز به حریم یکدیگر. شاید یک کمی هابزی باشد ولی راه حل خدا هابزی نیست. شاید بعدها به آن هم پرداختم. اگر تعدی ذاتی انسان زمینی باشد آن گاه انسان متعدی دقیقا مطابق غریزه – نمی دانم بگویم فطرت یا نه - عمل می کند. نمی شود در مقابل این موجود کوتاه آمد. اما خداوند به متجاوزین وعده عذاب داده است. پس کنترل این خوی ارزش است. می تواند آدم را رشد بدهد و الخ.

نکته مهم این جاست که در این جا، یک طرف کسی است که آن خوی بهیمی را آزاد گذاشته است و طرف مقابل سعی در کنترل آن دارد. امام علی علیه السلام می فرماید در مقابل متکبر تواضع کردن عین نادانی است. البته از حرف های مولا همیشه بوی دعوا می آید! در این وضعیت و با در نظر گرفتن این آموزه ها باید دنبال الگویی بگردیم که کمترین هزینه را داشته باشد و بیشترین سود را عایدمان بکند. الگویی ایرانی – اسلامی.

یک نکاتی هم همین جوری عرض کنم. انگلستان طرف حساب آن دو عزیز برای خودش یک پرستیژ جهانی قائل بود. آمریکایی هم آمده که به دلایلی گاهی صلح دوست می شد و می شود. جهان هم که دو قطبی بود. دوران امپریالیست ها هم که به سر آمده بود و دلایل دیگر. الان هم می شود بعضی فاکتورها را ردیف کرد. اما واقعیت این است که کسی که توهم نظرکرده گی داشته باشد پرستیژ و اینها را خیلی نمی فهمد. آمریکا و اروپایش به او دستگاه شنود می فروشند و به مردم مخالف هم موبایل دوربین دار. این وسط دوطرفه سود می کنند. ما تنهای تنها هستیم. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 9:59  توسط هادی بیات  | 

در دوران اصلاحات – فاتحه ای بفرستید – فضایی باز شد تا چیزهای تازه بخوانیم و یاد بگیریم. از آن چیزهای جالب نظریه های روانشناسی بود که آدم با خواندن شان در همه چیز شک می کرد. قبلا خوانده بودیم در زیست شناسی، که آدم غدد فوق کلیوی اش یک کم ریپ بزند میل به کشتن پیدا می کند. حالا یک همچین آدمی که غدد مذکورش بد کار می کند، فکر کند از طرف عالم ملکوت و اینا ماموریتی دارد. مردم را می کشد و فکر می کند دستوری دارد و بنابراین باید برود به بهشت. در حالی که باید برود پهلوی متخصص!

اما آن چیزی که دیده بودم جالب تر بود. نوشته بود یک قسمتی در مغز هست که در هنگام عبادت فعال می شود. یعنی آدم که در حال انجام مناسک عبادی باشد هدایت آن به عهده یک قسمت خاص از مغز است. این قسمت خوبش. بعد اضافه کرده بود کسانی که اهل قتل های زنجیره ای هستند هم همان قسمت مغزشان فعال می شود. یعنی یک قاتل زنجیره اس برای خودش یک حس عبادت دارد. فکر می کند دارد یک مناسکی را انجام می دهد. این هم قسمت ضایع اش. شاید همین هم باعث شود که گیر بیافتد. یعنی اصرار برای انجام هم گون و هم شکل مناسک قتل! اکثر قاتلان زنجیره ای از این الگو پیروی می کنند.

شواهد این گونه زیاد هست. منظور این که انسان باید بسیار اهل مراقبه باشد تا تشخیص بدهد این حالی که دارد واقعا از یک جای متعالی می آید یا ایرادی مثلا در جهاز هاضمه اش وجود دارد. یهو غش و ضعف بر اثر مشکلات داخلی بدن را با نزول ملائک اشتباه نگیرد و بعد بر همان مبنا حکم کند.

در این وضعیت وای به حال مخاطب. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 8:31  توسط هادی بیات  | 

با یکی از دوستان روحانی سفری داشتیم به شهری. برای دیدن یکی از اهل الله. رفیق ما مشکلی داشت و من هم با تعریف او همراه شدم. آن کس که دنبالش بودیم پیدا نشد و آدرس کس دیگری را دادند. رفتیم. پسری جوان ما را در خانه اش پذیرفت. فوق اش بیست و یکی دو سال. حرف های زیادی رد و بدل شد. به رفیق شیخ من گفت حاج آقا کار تو سخت است. احتمال دارد مشکلات ات هم از همان جا باشد. تو آن چیزی را که به مردم می گویی باید مو به مو عمل کنی. توصیه به مستحبی نباید بکنی مگر این که خودت انجام بدهی. از کار بدی هم نباید نهی کنی مگر این که خودت اهل آن نباشی. حتی مستحبات جزئی را هم باید رعایت بکنی و مکروهات را هم نباید انجام بدهی. 

ماه رمضان ماه خداست. در این ماه باید کارهایی را انجام بدهیم که مورد رضای او هستند. بسیاری از کتب علمی که به وسیله عالمان بزرگ مسلمان نگاشته شده است در پایان تاریخ شب قدر را دارد. روایتی وجود دارد که طلب علم را در این شب افضل از هر عبادتی دانسته است. معلوم می شود جنس علم از جنس عبادت برتر است. معنی آیه اوتوالعلم درجات یعنی همین. اما خیلی ها، هم از متدینین و هم سکولارها می گویند منظور علم دین است. یعنی فقه و حدیث و چیزهایی در همین مایه ها. دکتر ابوالقاسم گرجی علم مورد نظر در آیه بالا را اعم از علم دین و غیر آن می داند. قطعا پیامبر خدا صلی الله علیه واله در اطلبوالعلم ولو بالصین نظر به علوم دینی مصطلح نداشته است. اصولا اسلام دین نیت و قصد قربت است. همین هم باعث شده که ظاهر در درجه دوم اهمیت باشد. البته الان برعکس است.  آدم میخ به دیوار بکوبد برای رضای خدا، ماجور است. از آن طرف قرآن بخواند برای غیر خدا کارش خراب است.

هزاره گراها می گویند هر هزار سال و برخی می گویند هر صدسال. خلاصه اعتقادی هست که بعد از مدت زمانی یک مجدد پیدا می شود و دین را بازسازی می کند. خداوند متعال خود در قرآن می فرماید که ما قرآن را نازل کردیم و خودمان هم از آن حفاظت می کنیم. دینش را هم همین طور. حالا یا یک کسی می آید یا اتفاقی رخ می دهد. در قرآن کریم آمده است که قبل از برانگیختن و بعثت انبیاء در میان مردم یک هول و هراس و بی قراری ایجاد می کنیم. سردرگم می شوند و گویا دنبال گمشده ای می گردند. یک احساس نیاز جمعی شکل می گیرد و هنگامی که نبی می آید همه تشنه دیدن او هستند. واقعیت این است که اکنون این حالت دست داده است. خیلی وقت است. شاید قرار است کسی بیاید. شاید قرار است اتفاقی بیافتد.

آیا خشونت بد است؟ عجیب ما اصلاح طلب ها بد می گوییم از نزاع و درگیری. اصلا رنگ سبز گویا نشانی شده است برای اعلام موضع صریح در نفی خشونت. روایتی هست از پیامبر خدا صلی الله علیه و اله در ستایش نگاه خشمگین به کسی که گناه می کند. این را فروع الدینی های وطنی برده اند به این سمت که هر کس به دختری نگاه کرد باید آن چنان اخم کنی که زهره اش بترکد و بعد آن چنان غلظتی با او به خرج بدهی که توبه کند از نگاه چه برسد به بقیه اش!

اما گناه که آن نیست. فردا پس فردا متجاوزها را دستگیر خواهیم کرد. مستبدین بالاخره یک روز در پیشگاه عدالت راستین حاضر خواهند شد. چه کار کنیم با آنها؟ آقای خاتمی شکایتش را پس گرفت. دادگاه قتل ها ول شد. من صلح طلب چه کنم با جنایت کار؟ من مهربان! چه کنم با کسی که در زندان، دهان زندانی دست بسته را خرد می کند؟

دیده ام که آیات و روایات را ردیف می کنند که بله اسلام با ترویج خشونت، دست متجاوزین به حقوق مردم را برای جنایت باز گذاشته است. از آن طرف نگاه کنیم. دست مردم را هم برای برخورد با متجاوزین باز گذاشته است. در اسلام دفاع از خود واجب است. آیا تزریق دوری کردن از نزاع در رگ های جوانان و انکار این که تقابل ذاتی بشر است، بستن دست انسان های بیگناه در برابر جانیان نیست؟ نگوییم قانون که به قول امیری فیروزکوهی در جایی که باطل حاکم شود حق هم به یاری او می رود!

البته سخت است در این وادی وارد شدن. سریع آدم به خشونت طلبی متهم می شود. تایید و تجویز خشونت به نفع کسانی تمام می شود که اسبابش را دارند. طرف زور و قدرت دارد، اعمال هم می کند.

جایی این بحث مطرح شده بود من هم آن را به همان شکل آوردم. یک کم بحث کنیم ببینیم چه می شود. 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 2:8  توسط هادی بیات  | 

دادگاه سعید آقای ما نشان داد که یک گروهی در ایران قبل از کندن چاه مناره را دزدیده اند. و این مناره عجیب مناره بلندی است. هم بلند است و هم عریض. به بلندای تاریخ و به وسعت علوم بشری.

کیفرخواست مسخره ای که خوانده شد خود به خود ذهنم را برد به سمت اصحاب آکادمی. اوایل انقلاب سیدمنیرالدین شیرازی رهبر یک جریان فکری بود که آقای مصباح هم جزو همان جریان بود. شنیدم آقای حائری که امام جمعه شیراز است و اخیرا در تلویزیون زیاد حضور به هم می رساند هم از ایشان هستند. گویا مدتی هم آشیخ جعفر سبحانی با آنها بوده و جدا شده است. البته حضور پررنگ این یکی دو ساله کمی مشکوک می زند. برزگ شان همان سید منیر بود. ایشان ادعایی داشتند مبنی بر این که آن چه به عنوان علم از غرب آمده است و دنیای غرب بر آن بنا شده بر پایه های اومانیسم و سکولاریسم و لاییسم و چیزهای بد بنا شده است. مبنا توحید نیست. پس نتیجه هم توحیدی نیست. ما خود همه چیز داریم. از کجا معلوم اگر مبنا فلسفه اسلامی بود شاید نتیجه چیز دیگری می شد. مثلا همین هواپیما که الان بال هایش این جوری است و قد و قامتش این شکلی به خاطر آن پایه است و اگر مبنا توحید بود شاید اصلا مدل دیگری بود. درباره اقتصاد اسلامی هم چنین اعتقادی داشتند. آن اوایل با شهید بهشتی هم بحث های فراوانی داشته اند. در یکی از این جلسات  شهید بهشتی متوجه می شود که انبان شان خالی است و فقط نفی می کنند و نه اثبات، به ایشان می گوید نفی دستآوردهای علوم بشری یعنی که برگردیم به چادر و قبیله. چون باید برویم از اول شروع کنیم به اختراع و اکتشاف. زیرا اتفاقا خیلی چیزها را بشر بت پرست و بدون خدا قبل از ما ردیف کرده بود. صد رحمت به القاعده که دقیقا از مواهب تمدن انسان غربی علیه آن استفاده می کند.

آیةالله موسوی اردبیلی هم با سید منیر قرارهایی داشته اند که آن بنده خدا بیاید و نظرات بدیع اقتصاد اسلامی اش را با ایشان در میان بگذارد و خلاصه بالاخره معلوم نشده بود چه دارند و چه می خواهند بگویند.

مثلا مهدی نصیری که هفته نامه صبحی داشت و یک مدت هم رییس کیهان بود، دقیقا این طوری می اندیشید. یادم هست عقیده اش این بود که الان پهنه ادبیات ما در دست سکولارهاست و چون ما هنوز کسی را نداریم که در این زمینه قلم بزند پس برای جلوگیری از تخریب اعتقادات جوانان کلا اینها هم باید ممنوع القلم باشند. یعنی تا زمانی که کسی از دار و دسته ما بتواند نوشتن یاد بگیرد ادبیات تعطیل!

اینها می گفتند ما اقتصاد ناب اسلامی داریم و سیاست ناب اسلامی داریم و خلاصه همه چیز را نابش را داریم و فقط هم البته در اختیار ما چند نفر است و بقیه باید بیایند از ما یاد بگیرند و نتیجه این که چون بقیه این از ما نیستند پس مسلمان ناب نیستند پس التقاطی اند. شهید مطهری با همین استدلال شد التقاطی. چیزی که آقای محمدی عراقی در دانشگاه تربیت معلم گفت و مورد اعتراض انجمن های اسلامی قرار گرفت.

مکتب تفکیک هم همین را می گوید ولی از یک زاویه دیگر و البته آنها متدین اند و باتقوا.

یک مثال هم بزنم گویا طرحی داده بودند برای اسلامی کردن دانشگاه ها که مثلا میز و صندلی حذف شود و روی زمین بنشینند و به جای لفظ دانشجو، طلبه شود و به جای دکتر  بگویند مجتهد و یک سلسله مراتبی خیلی جالب.

انکار همه دستآوردهای بشری در زمینه علوم انسانی ماموریت ایشان بود که با زنده بودن یاران خمینی و در صحنه بودن انصار واقعی انقلاب طرفی نبستند. اما آنها به مرور شهید شدند و حذف شدند و کنار رفتند و اینها آمدند بالا! احمدی نژاد نمونه یک شاگرد پاکباز این مکتب است. دیدید و دیدیم که همه چیز را مسخره کرد و خواست طرحی نو بیاندازد و همه چیز را نابود کرد و همه می دیدند که بیشتر از همه چه کسانی را مطرح می کرد و خود را شاگرد چه کسانی می دانست. اقتصاد و جامعه شناسی و فلسفه و سیاست در این سال ها در پای اوراد و اذکار ذبح شدند تا چه شود و البته دیدم چه شد. نمونه بامزه اش اتاق امن زلزله است که گویا آقا داداش پیشنهاد کرده بوده در چهار گوشه تهران چهار طویله بسازند تا با حالی به حالی شدن حیوانات زلزله را بفهمند متخصصان ما و مردم را با بوق و کرنا خبر کنند. این یعنی فقط به علوم انسانی بسنده نکردن.

در این سال ها مشخص شده است که ایشان هیچ چیز در چنته ندارند. کار آنها فقط انکار همه چیز است. اثباتا هیچ چیز ندارند. پول نفت باشد یک کاری می کنند و نباشد هیچ.

کیفر خواست آقا سعید مظلوم ما که خوانده می شد من احساس می کردم یکی از اینها گویا آن را تنظیم کرده است. و البته انکار همه چیز بدون پیشنهاد هیچ چیز. یادمان هست که قرار بود دوره قبل برود در سازمان ملل یک پیشنهاد بدهد. چند هفته در بوق کردند که به زودی ابتکار هسته ای داریم که دنیا را می ترکاند. بعد رفت و آبروی مان را برد. هیچ چیز. فقط نفی قبل.

کدام عالم، دانشمند و هنرمند حسابی را سراغ دارید که در  این سال ها صدایش درنیامده باشد؟ هر صاحب دانشی فهمید که چه اتفاقی دارد می افتد.

انکار علوم بشری بدون ارائه دانشی جدید و راه گشا، دزدیدن منار است بدون کندن چاه. مناری به بلندای تاریخ.

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 23:34  توسط هادی بیات  | 

دکتر سید حسین نصر در توصیف انسان سنتی می گوید او در پس هر پدیده ای در عالم معنایی می بیند. معنایی که باید فهمید. گویا روابطی هست که لحظه به لحظه در عالم در حال تدبیر و اداره امورند. مثال هایی دارد. رعد و برق در نگاه انسان مدرن دلیل عقلایی دارند. اما انسان سنتی ممکن است آن را جور دیگر بفهمد و تفسیر کند. قرآن صدای رعد را تسبیح و حمد پروردگار می خواند. زلزله عقلا و منطقا نتیجه اتفاقاتی است که در لایه های زیرین زمین رخ می دهد. اما برای انسان سنت گرا این تمام حقیقت نیست. روایات ما می گویند اگر در میان قومی زنا زیاد شود زلزله در آن جا فراوان می شود. انسان سنتی شیعی هم از این دایره بیرون نیست. مثالی بزنم. قیام کربلا اعتراضی است علیه حکومت یزید که به شدت سرکوب می شود و معترضان هم به شهادت می رسند. اما این تمام ماجرا نیست. شیعه معتقد است این شهادت برکاتی داشته است. خون مظلوم اثری معنوی هم دارد. افشای ظلم، روسیاه کردن ظالم و برانداختن بساط ظلم، زنده نگاه داشتن گوهر دین، روشن کردن آتشی در دل مومنان و بسیار آثار دیگر برای این قیام شمرده می شود. اینها از آثار سیاسی جدا هستند. جنس اینها از جنس اتفاقات روزمره و دنیایی نیست. چیز دیگری است.

عاشورا در این نگاه حالت آیین و مناسک پیدا می کند. مراسمی که باید مو به مو اجرا شود تا به نتیجه خاص برسد. از تشنگی آغاز شود. آدم ها همه در جای خود و در وقت خاص و به شکلی منحصر به فرد به شهادت برسند. اجسادشان لگدکوب اسبان شود. سرها بر نوک نیزه قرار بگیرد. خانواده امام باید به اسیری برود. باید به مردم اعلام بشود حکومت وقت مقتدر است. اسیران باید مورد توهین قرار بگیرند. همه اینها معنا دارند. اگر هر کدام از اینها سرجای خودش نباشد نهضت حسینی از معنا ساقط می شود.

نمی خواهم هیچ روزی را با عاشورا قیاس بکنم. نمی خواهم هیچ جا را با کربلا قیاس بکنم. نمی خواهم هیچ کس را با یاران امام مظلوم یکی بکنم. ولی نگاه بکنید مناسک شهادت را.

حقی باید ناحق شود. کسی که حقی ندارد باید بر مقامی قرار بگیرد. غصب کند. و جمعی آزاده زیر بار آن نروند. اینها باید از درگیری بپرهیزند. باید بی سلاح باشند. نباید آغازگر نزاع باشند. باید از خوبی و مهربانی بگویند. باید مسیری طولانی را راه بروند. باید مورد هجوم قرار بگیرند. شهید شوند. جنازه های شان بر زمین بماند. یا اگر نمرده اند آن قدر بمانند که مظلومانه بمیرند. به جنازه های شان بی احترامی شود. و بعد خانواده و دوستان شان را بگردانند و بازی بدهند. می شنوید و می بینید اینها را.

این شباهت ها بی علت نیست. پیامی دارد. معنایی دارد، و آثاری که کم کم آشکار می شوند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 19:54  توسط هادی بیات  | 

در سال های بعد از امام تحریف هایی بزرگ، آگاهانه رخ داده است. یکی این که خیلی ها فکر کرده و  می کنند نظام به صورت فعلی همان شکل طبیعی نظام اسلامی برآمده از حرکت مردم در سال پنجاه و هفت است و انقلاب در گذار طبیعی خود باید به همین حالت درمی آمد.

دیگر این که مدعیان امروز جبهه و جنگ از جنس شهیدان دفاع مقدس اند.

به نظرم از برکت خون شهدای جنبش سبز این پرده تحریف دریده شد. شهدا آشکار ساختند که اتفاقا انقلاب به مسیری دیگر می رود و این کجی را با خون خود فریاد زدند. و بعد نشان دادند که نه تنها مدعیان از جنس شهدا نیستند که درست در مقابل آن قرار دارند. خون های به ناحق ریخته شده نقشی تاریخی را ایفا کردند، نقشی که عالمان راستین با ایجاد شک در باورهای جزمی مردم بر عهده می گرفتند. اکنون شک بر دیوارهای بلند دروغ و نیرنگ ترک های عمیق انداخته است.

هرچه در این سال ها فریاد زده می شد که این انقلاب نیست، این اسلام نیست، این شیعه نیست، این آخوندها همه روحانیت نیستند، رزمندگان راستین این گونه نبودند و خیلی چیزهای دیگر، مؤثر واقع نمی شد. اما خون شهیدان ناگاه غبار از دیده ها گرفت و زنگار از آیینه ها زدود. جایگاه هایی که به ناحق ساخته و پرداخته و قدسیت هایی که دروغین تبلیغ می شد، ناگاه همه فرو ریخت. خون شهید کاری را کرد که  صدها هزار تحلیل و روزها و ساعت ها بحث و سخنرانی نتوانسته بود بکند.

حالا آگاهی مانند اکسیژن در هوا جاری است و ریه های مردمان آن را می بلعد. این هوای تازه از همان مجرایی می آید که خون شهید آن را گشوده است. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 12:34  توسط هادی بیات  | 

در روایات هست که پیامبر خدا صلی الله علیه و اله بعد از نماز میان راه خروج مسجد می ایستاد و مردها و زن ها را از هم جدا می کرد که شانه های شان به هم برخورد نکند. یعنی آدم پشت سر پیامبر هم که نماز بخواند باز احتمال گناه هست. آن هم ثانیه های بعدش که شارژ هنوز بالاست چه برسد به چند ساعت و چند روز بعد.

گفته اند و می دانیم و تجربه شده است که ماه رمضان آدم خود نگاهداری اش زیاد می شود. آدم، آدم نمی شود بلکه وسوسه کم می شود. چون دست وسوسه گران را خدا می بندد تا یک کم انسان وقت التفات پیدا کند. در این حالت گناه کننده خیلی بدبخت است. یعنی آدم اگر میل گناه داشت، که دارد و اگر راحت گناه کرد، باید یک فکری به حال خود بکند. فکر بیشتر.

آشیخ جعفر سبحانی هم فرمودند مواظب آبروی مومن باشیم و به مومنین تهمت نزنیم که اثبات این تهمت ها چهار شاهد عادل می خواهد. اینها را قبلا آدم های بی سواد می گفتند. اما ایشان علم اش کم نیست. نمی دانم چهار شاهد را در آن وضعیت از کجا باید فراهم کرد؟

در دوره های مختلف تاریخی کسانی که حرف حق می زدند مورد اقبال بودند. یعنی کم نبودند کسانی که می فهمیدند در یک دعوا حق با کدام طرف است. شاید هم همه در ابتدا می فهمیدند این را. بعد برخی بلافاصله جلویش می ایستادند و برخی دیگر به تدریج. عالم ها خودشان برای خودشان توجیه فراهم می کردند و البته عالم ترها برای دیگران هم! یکی منافع خودش را می دید. دیگری منافع مردم را. آن یکی را می خریدند و آن دیگری را نصف می کردند! و خلاصه حق را ناحق جلوه می دادند. توجه کنیم به این امر که معنای حق را مسخ می کردند و بعد خدمت حق دار می رسیدند. یعنی به آن معنای دیگری می دادند که محق از دایره آن خارج می شد. بعد از آن همه یادشان می رفت که کی چی گفت؟

یکی از من پرسید نمی ترسید؟ می گویم چرا. وضعیت ما مثل کسی است که یهو بدون سلاح مورد هجوم گرگ قرار گرفته باشد. می ترسد آدم. اما انتخاب هم دارد. می تواند نوع مرگش را خودش انتخاب کند. حالا فرار کند، درگیر شود، داد بزند یا همین طور بایستد تا ذبحش کنند. من خیلی وقت ها می ترسم. اما واقعا آدم بعضی موقع در انتخاب بین دو ترس آن را که کمتر ترسناک است انتخاب می کند. مثل موقعی که ناموس آدم مورد حمله قرار بگیرد. آدم ترس ماندن با انگ بی ناموسی را بزرگ تر می بیند از ترس درگیر شدن. پس درگیر می شود و دیگر معلوم نیست چه می شود. بعضی موقع هم شاید آدم از خدا می ترسد. این سخت است گفتنش. چون خدا ترسی نشانه هایی دارد که امام علی علیه السلام در خطبه متقین آنها را برشمرده است. و علی الحساب آن نشانه ها مفقودند.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 6:26  توسط هادی بیات  | 

این ماهی صفت هم فامیل جالبی است. در ادبیات مان اعم از کوچه و خیابان یا منبر و مسجد و حتی ادبیات بر جای مانده از گذشته مان شبیه این اسم را زیاد خوانده و شنیده ایم. مثلا مرد صفت، زن صفت، گرگ صفت، روبه صفت، زالو صفت و کلی اسم دیگر. هر کدام از اینها هم بار معنایی خاص خود را دارند. مثلا خود همین ماهی صفت شاید به معنای چیز لیزی باشد که راحت در دست قرار نگیرد.

باری، احساس می کنم از آنهایی که بار منفی دارند بیشتر استفاده می کنیم. اما دیشب که این بنده خدا را در تلویزیون دیدم داشت لطیفه ای تعریف می کرد و نقش های آن را نیز بازسازی می کرد! با توجه به یکی از تخصص های ماهی صفت که تقلید صدای آدم هاست پیشنهاد می کنم به جای صدای استاد شجریان ایشان صدای او را در سر افطار تقلید کند و یک ربنایی برای مردم بخواند. تلویزیون ما تا حالا کلی جنس تقلبی جای اصلش به مردم قالب کرده و آب از آب تکان نخورده این کار را هم بکند.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 9:39  توسط هادی بیات  | 

نام تعدادی از پیامبران الهی در قرآن آمده است. به زندگی برخی بیشتر پرداخته شده است. حضرت موسی علیه السلام در این میان بیشترین اندازه را به خود اختصاص داده است. یعنی قرآن بیشترین عنایت را به داستان این پیامبر داشته است. گویا همین نسبت در تورات و انجیل هم رعایت شده است. یعنی خداوند بیشترین عنایت را به زندگی موسی علیه السلام داشته است یا بهتر است بگویم دارد.

شاید بعدها وارد این بحث بشوم که چرا خداوند بیشترین مثال را از این نبی بزرگوار می آورد. به این توجه داشته باشیم که خطاب قرآن ابتدا به حضرت محمد صلی الله علیه و اله است و بعد به مسلمانان و کل بشر.

شاید خداوند می خواهد پیامبرش بیشترین الگو پذیری را از زندگی موسی علیه السلام داشته باشد. با این مقدمه می خواهم بگویم در زندگی این نبی و ماجراهایی که با فرعون و بعد با قوم بنی اسراییل از سر گذراند برای ما هم نکات فراوانی وجود دارد. شاید لازم باشد بارها و بارها آن را بخوانیم تا متوجه این اهتمام ربانی بشویم.

در داستان موسی علیه السلام یک بخشی هست که قوم بهانه های معروف شان را شروع می کنند. البته از ابتدا قوم بهانه گیری هستند ولی در جاهایی آن را به اوج می رسانند. تا جایی که از موسی مرغ پخته می خواهند. از خدا می گیرد و به ایشان می دهد. حبوبات می خواهند. می آورد. می نشینند و می گویند با خدایت بروید بجنگید ما حال نداریم! موسی با آنها می ماند. سرگردان می شوند. موسی هم با آنها سرگردان می شود. موسی علیه السلام در همه حال با قوم است و تلاش صددرصدی در برآوردن خواهش های قومش را دارد. حضرت موسی رهبر قوم است و  هر کاری می کند تا قوم راضی باشند. خداوند به خاطر بهانه گیری بر آن قوم غضب نمی کند. مثلا از آسمان بر سرشان سنگ نمی بارد. شهرشان را پشت و رو نمی کند. بلکه خواهش آنها را به خواست موسی برآورده می سازد.

کل ماجرا بر محور رضایت مردم برای حاکمیت موسی می گردد. یعنی حاکم برای این که بماند، باید رضایت مردم را جلب کند. و خداوند هم از این عمل راضی است و حمایت می کند.

قرار حاکمیت موسی علیه السلام بر مردم از جانب خدا نیست. فقط موسی نبی اوست. در نبوت موسی راضی نگاه داشتن مردم شرط نیست. اصولا نبوت امری معنوی است. اما آن جایی که موسی علیه السلام می خواهد بر مردم ریاست بکند باید رضایت آنها را جلب کند. زیرا حکومت امری بین او و مردم است. و خداوند هم در داستان هیچ گاه این را رد نکرده است و بلکه برای این که مردم از موسی راضی باشند امتیاز هم می دهد.

البته این قصه را طور دیگر هم می شوند خواند.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 9:6  توسط هادی بیات  |