تبليغاتX
نظرات شخصی هادی بیات...

نظرات شخصی هادی بیات...

کارکرد کتاب فروشی در یک شهر چیست؟ عرضه کتاب و نیز گرفتن سفارش کتاب و رساندن آن به دست خواننده مشتاق. گاهی عرضه محصولات دیگری هم چون روزنامه و مجله های خاص که در روزنامه فروشی ها ارائه نمی شود. مثل فصل نامه ها یا گاه نامه ها و نیز ممکن است ارائه شود ولی کتاب فروشی می تواند بهتر آن را به خواننده برساند. در شهرستان ها به مرور کتاب فروشی های خاصی مورد توجه قرار می گیرند و مورد رجوع. حال اگر فروشنده صاحب ذوق و علاقمند باشد بهتر و هنگامی که اهل فکر و فرهنگ دوست هم باشد دیگر شکر اندر شکر است(به تشدید کاف ها). در زنجان ما سال هایی پیش از این کتاب فروشی ای بود به نام چمران. همان شهید چمران خودمان. در پاساژی به نام پاساژ تهران که الان اکثر مغازه های طبقه همکف آن زرگری می کنند! در همان هم کف، این کتاب فروشی قرار داشت. بنیانگذار این مغازه آقایی بود به نام احدرضایی. این احد آقا از بچه های نهضت آزادی بود. همیشه هم در کتاب فروشی بود و پشت دخل. به خاطر روحیات خاص او کتاب فروشی چمران محفلی سیاسی هم بود. البته خیلی شلوغش نمی کردند زیرا آن سال ها سال های یکه تازی سعید امامی بر کشور بود و تقریبا هیچ صاحب فکری نبود که این هژمونی! را بر سر خود احساس نکند. پس ایشان هم بیشتر کارشان کتاب فروختن بود ولی باز هم اوشان – همان هایی که گفتم – دست بردار نبودند.

جدا از بحث های سیاسی کتاب فروشی چمران انصافا برطرف کننده عطش کتاب زنجانی ها بود. زنجانی ها جزو پیشروترین شهروندان ایرانی از حیث سیاسی هستند. وقتی می گویم عطش ایشان را برطرف می کرد یعنی کار بزرگی انجامی می داد. ما آن موقع ساکن تهران بودیم و من هر چند روز یک بار جلوی دانشگاه بودم و مشغول دید زدن کتاب فروشی ها اما زنجان که می رفتم حتما بازدید این کتاب فروشی را از دست نمی دادم. آن چه خوبان همه داشتند این یک جا داشت!

خدا رحمت کند مجله ایران فردا را. مهندس عزت الله سحابی صاحب امتیازش بود و یک گروه آدم به دردبخور دور خودش جمع کرده بود و در آن سالیان سعید امامی! مطالبی فراهم می کرد برای خواندن. کتاب فروشی چمران محل عرضه ایران فردا در زنجان هم بود. جالب بود آن موقع، و البته الان هم هست که به طرف مجوز نشر می دهند جلوی پخش اش را می گیرند، مجوز ساختن فیلم هم همین طور و کلیه محصولات فرهنگی! با همه این فشارها بالاخره تک و توک صدایی و نوشته ای درمی آمد. کتاب فروشی چمران اینها را جمع می کرد و به مردم معرفی می کرد و البته آن جا همه چیز پیدا می شد. یعنی عرضه کننده افکار همه بود. ولی چون همه در کنار هم بودند خود به خود مقایسه ای هم می شد کرد. مثلا مضمون این را با آن! یا فروش این را با اون! نتیجه اش این بود که دست دانش دوستان تا حدودی می آمد که ذائقه کتاب خوانی شهر به کدام سمت است. ذائقه نخبه ها که معلوم شود خود به خود می شود کارهای زیادی کرد. در مملکت ما هم که ممنوع است کسی غیر از دولت بداند واقعیات را پس کم کم فکری برای آگاهی می کنند.

دردسرتان ندهم کتاب فروشی چمران بسته شد و البته مدیرش هم راه به راه احضار می شد و گاهی چند وقتی مهمان بود و گاهی هم آزاد می شد. خیلی پی گیر شد کتاب فروشی را باز هم راه بیاندازد. به جایش یک دکه روزنامه فروشی جلوی مخابرات زنجان دادند. مدتی مشغول شد و کم کم آن جا رونق گرفت و البته از اول هم معلوم بود که آن جا وسط شلوغ ترین پیاده روی شهر شهرداری و دیگران! بهانه برای جمع کردن دکه پیدا می کنند. پس جای دکه اش را عوض کردند و یک جای پرت تر به او دادند. آن جا هم پس از مدتی به تیر غیب گرفتار شد و آتش گرفت و این قصه سر دراز دارد.

من رابطه ای با احد رضایی ندارم و خیلی جاها هم سلائق او را نمی پسندم اما کتاب فروشی او یکی از بهترین و کامل ترین کتاب فروشی هایی بود که در گشت و گذارهایم در شهرهای مختلف دیده ام. این عشق به کتاب با من هست و در آینده راجع به کتاب فروشی فرهنگ زنجان خواهم نوشت که آن هم به وسیله مردی فرهنگ دوست و عاشق دانایی اداره می شود و در زنجان اگر یک روز بمانم یک بار به آن جا می روم و اگر دو روز بمانم دوبار و همین طور الخ. در ضمن این قضایا مربوط به سال های پیش از دوم خرداد است. وگرنه الان که آزادی زده بالا و در حال خفه کردن خودمان هستیم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 12:25  توسط هادی بیات  | 

دو خط موازی هیچ گاه به هم نمی رسند. اطلاعات موازی هم هیچ گاه به اطلاعات اصلی نمی رسد. هیچ گاه به کار درستی که باید انجام بدهد هم نمی رسد. ما مثل به اصطلاح اصول گرایان فقط خودمان را نمی بینیم. بچه های سپاه بچه های این ملت اند. ما سرمایه های خود را به حراج نمی گذاریم. ما می پاییم نیروهای مان را. این بچه هایی که شهید شدند سرمایه های ما بودند. این اطلاعات موازی ها چه کار دارند می کنند؟ کل هنرشان گرفتن فردی روی ویلچر است که چندین سال است با صدای بلندی که درنمی آید و آشکارا، خودش را فریاد می زند؟ می آید این را می پاید و برایش پرونده می سازد. نیروهای انقلاب را می پاید و نمی دانم چه می کند. پس کجاست این هیمنه ای که برای خودش ساخته بود؟ آن قدر با بچه های ایران سفت هستند که آدم می گوید اینها به دشمن برسند چه می کنند؟ نگو اینها قدرت شان در برابر همین بچه هاست! چرا سردار شوشتری قائم مقام نیروی زمینی سپاه باید این قدر راحت به شهادت برسد؟ چرا یک حرامی به نام ریگی باید دست اش به نیروهای ما برسد؟ چه طور در عمق دل یک دانشجو حال دختر یا پسر، ردپای غرب را می یابند اما این طور در امنیت نیروهای نظامی سوتی می دهند؟ اگر این طور پیش برود و تروریست ها بدانند این قدر وضع امنیت ما فشل است ممکن است این وضع را به داخل کشور بکشانند. ای موازی های متقاطع با بچه های انقلاب! لطفا حواس تان ابتدا به خودتان و بعد به نظام و مملکت باشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 22:7  توسط هادی بیات  | 

تلویزیون پر شده از تبلیغات طرح حرم تا حرم دیروز و حرم تا جمکران امروز. چند سال قبل درختکاری می کردند کناره های اتوبان قم - تهران را. کلی هم کاج کاشتند و امکانات وحشتناکی هم هدر رفت. بعد سرما آمد و کاج ها خشک شدند. خنده دار است سیبری پر است از کاج با هوای شصت هفتاد درجه زیر صفر کاج ها خم به ابرو نمی آورند این جا با بیست و پنج درجه یخ زد. خرج اینها را که داد؟ خیلی سال است که ماجرای حرم تا جمکران را پی می گیرند شنیده بودم خرجش را هم شهرداری یکی دوتا از مناطق تهران می دادند با کلی بودجه دیگر. تهرانی ها صاحب هیچ چیزشان نیستند. یک روز پول شان را می دهند به لبنان یک روز دیگر به جمکران. رای شان هم که با کل رای ایرانی ها هپل هپو شد. البته شاعر فرموده است که شب دراز است و قلندر بیدار.

اما چرا باید از حرم حضرت معصومه که نگاه می کنی جمکران دیده شود؟ البته اگر پاساژها بگذارد! خداوکیلی چه خصوصیتی دارد این کار؟ چرا راه به راه بر تقدس این دو مکان تاکید می شود؟ نکند می خواهند مردم قربة الی الله بیایند اوراق بخرند؟ سرمایه دار پولش زیاد شود با قصد قربت! چه ثوابی دارد؟ جمکران با تمام احترام مسجد بودن، چه گرهی از کار فرو بسته عقب مانده گی این دیار می گشاید؟ چه کاری کرده جز این که یک سری عوام فکر می کنند امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف شب های چهار شنبه آن جاست؟ و بعد از اثبات سر و سر اصحاب آن مسجد با حضرت، لابد آنها و کسی که خود را به آنها می چسباند و برای آن جا مایه می گذارد نظر کرده حضرت اند و الخ.

من همیشه می ترسم از این که احساسات و عواطف ما اعم از دینی و غیر دینی، بازیچه یک گروه پول پرست بشود. در همین انتخابات هنگامی که می دیدم اسم بعضی شرکت ها به عنوان عمال کودتا و حامیان مالی صدا و سیما و احمدی نژاد معرفی می شود ذهنم می رفت به طرف شرکت های رقیب. واقعیت امر پشت این قضایا منافع کلان اقتصادی خوابیده است. کسی که رای مردم برایش مهم نباشد بقیه چیزها هم نیست و من مشکوکم به این بازی حرم تا جمکران.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 11:26  توسط هادی بیات  | 

1- یکی از مسئولان حج اعلام کرده که امسال حج کلا بر محور انتظار فرج آقا و اینها می چرخد. نمی دانم دوباره کدام مزوری به اینها گفته که خبری است. ماجرایی شده این بازی ها. یکی می گوید وارد دوران ظهور صغرا شده ایم. این دیگر چه جور ظهوری است خدا می داند؟ یعنی آقا باید یک مدت بیاید و برود و بعد یک دفعه برای همیشه بیاید. این که با ظاهر روایات نمی خواند. در کدام یک از این آمدن و رفتن ها به خانه کعبه تکیه می دهد؟ کی آن علائم آسمانی آشکار می شود؟

2- افاضه کرده اند دو میلیون نفری که در روز قدس فقط در تهران بیرون آمدند منافق بودند و ضد انقلاب و اینها. خود خالی بندشان می دانند که اگر مسعود رجوی و بقیه اراذل و اوباش مطمئن باشند پنجاه هزار نفر نیروی قرص و محکم دارند کل ایران را به آشوب می کشند چه رسد به دو میلیون آدم نترس که کلمه محکم در برابر اراده شان درهم می شکند.

3- جمهوری ایرانی هم داستانی شده بود. دارد داد می زند این شعار که سلبی است و نه ایجابی. ناراضی اند. چه جور می فهمید همان جور بگویند؟!

4- چشم مان به جمال بدفرمانی مدنی هم روشن شد. دستورات و اوامر را اجرا کنی ولی بد! مثلا برای دست بوسی خم بشوی و دست را گاز بگیری! راه پیمایی کنی و شعار نامربوط بدهی! قبلا دیده بودیم از اینها را. کلا فضای بگیر و ببند آدم را مبدع می کند. مثلا طرف توجیه نشود درباره حجاب. زور که باشد چادر سرش می کند و آن را روی شانه اش می اندازد. یا روسری سرش می کندولی موها را بیرون می گذارد. مانتو تنش می کند ولی تنگ و کوتاه و خلاصه بد تا می کند با هنجارهای حکومت. مثل همان نمازهای با کفش یا ایستادن دختر و پسر در کنار هم سر صف نماز. نمی دانم درباره بدفرمانی چه بگویم. یک کم سخت است پذیرش بدفرمانی درباره دستورات دین. اما ما از قدیم همین جور بودیم. صنعت ایهام و استعاره و اینها در ادبیات ما به نظرم در برابر قدرت و سانسور شکل گرفته و شکوفا شده است. حافظ شیرازی آخر بدفرمانی است. دوپهلو حرفش را می زند. نظم حاکم را رعایت می کند اما صاحبان بینش می دانند که حافظ چه کرده است با حکام زمانش!

5- ماه رمضان ماه لطف است. خدا می خواهد بنده را نجات بدهد. بنده آدم نشد خدا رهایش نمی کند. این جور نیست که آدم از خدا ببرد و خدا هم از او ببرد. بله آدم خدا را از یاد ببرد خدا هم او را از یاد می برد. اما خداوند دائم الفضل است. از یاد بردن بنده در یک ساحت دیگر است. خداوند بنده را رها نمی کند. همین طور سر راهش راه های نجات قرار می دهد. نیازمندی می آید و پولی یا کمکی می گیرد. آدم فکرش را هم نمی کند که این سائل چرا آمد سراغ او؟ مادر، پدر یا نزدیکان کمک می خواهند و آدم انجام می دهد، اصلا حواسش نیست که اینها شاید نوعی لطف باشد. گفته اند خدا عاشق بنده هایش است. عاشق که رها نمی کند معشوق را، هر قدر هم معشوق تندی بکند. در خیابان و دانشگاه و محل کار و جاهای دیگر همین طور برای انسان فرصت سازی می کند. رحمانیت خدا نمی گذارد انسان را رها کند. خیلی ها می گویند فرصت می دهد تا بعد حال شان را بگیرد. این طور نیست. خدا چه احتیاجی به حال گیری دارد. کسی که مهرش بر قهرش سبقت می گیرد نمی تواند برای دیگران بد بخواهد. بدی و بدخواهی را در ساحت او راهی نیست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 7:55  توسط هادی بیات  | 

یکی از شماره های ارغنون مرگ نام دارد. ویژه نامه ای است درباره مرگ. البته از نگاه اندیشمندان مغرب زمین. از رواقیان تا مدرن ها و پست مدرن ها. می خواهد بداند و بفهمد که چه گونه فلسفه ای که مرگ در آن جایگاهی ویژه داشت کم کم جایش را به فلسفه ای با محوریت زندگی داد و امروز این تغییر چه آثاری در کلیت تفکر غربی دارد. مرگ، در مشرق زمین، از گذشته های دور جایگاهی قوی تر از حیات داشته است. حتی همان زمان هم که مرگ اندیشی در غرب محوریت بیشتری داشت، باز هم تفکر در باره زندگی و بهره مندی از مواهب آن قوی تر از شرق بوده است. امام علی علیه السلام سخن معروفی دارد که اندیشیدن به دنیا و آخرت را تقریبا هم طراز هم می داند. آن جا که می فرماید آن چنان کارهای آخرتت را تنظیم کن گویا لحظه ای دیگر خواهی مرد و آن چنان برای دنیایت برنامه ریزی کن گویا همیشه در آن خواهی ماند. زندگی دنیایی انسان خانه پرش صد سال بیشتر نیست. اما از اولین بشر تا کنون چند صد هزار سال است که زندگی پس از مرگ خود راآغاز کرده اند. آن طور که از قرآن فهمیده می شود اعمال این چند ده سال دنیوی، کل زندگی آخرت را رقم می زند. چون ارجاعات ثواب و عقاب ها همه به اعمال این دنیا است. با این حساب دنیای ما و زندگی اش خیلی مهم و پرزور است. سخن امام علی هم بر اهمیت دنیا تاکید دارد. به نظرم دنیا از آخرت مهم تر است چون اولیت وجودی دارد و اصلا اگر دنیا نباشد شاید آخرتی هم نباشد. روایاتی هست که اشاره دارد بر سرد بودن جهنم برای مومن. یعنی وجود جهنم بسته به اعمال این دنیاست. چرا دنیا مهم تر است؟ شاید چون اراده و اختیار مهم است. پس چرا برای ما آخرت مهم تر است؟ چرا دنیا کم رنگ و در حد هیچ است؟ چه شده که دنیا را دنیا نام نهاده اند به معنای پست ترین! و اصلا منظور از دنیا آیا همین زندگی این جهانی ماست؟ چه جور پست است که بهشت و حوری و رضای خداوندی از داخل اینها درمی آید؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 7:14  توسط هادی بیات  | 

امروز که تلویزیون یارو را جلوی مقبره لسان الغیب نشان می داد یاد حکایت مگس افغان افتادم. می گویند حکومت صفوی که از آقایی افتاد آن هم به دست افغان ها، ابتدا اشرف ایران را عرصه تاخت و تاز خود قرار داد و بعدها یکی از اولادش انگار به نام مگس! می گویند در این ویرانگری ها به شیراز رسید و خواست آن جا را هم بنوازد. گفتند این بزرگوار فال های جالبی دارد خوب است از خودش راجع به ویران کردن آرام گاهش بپرسیم. تفالی زدند این بیت آمد:

ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست/عرض خود می بری و زحمت ما می داری

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 19:37  توسط هادی بیات  | 

چند روزی خدمت علی بن موسی الرضا علیه السلام رفته بودیم از آن سفرهایی که تو خودت نمی روی و او می طلبد و می برد و می آورد. واقعا بزرگوار است و من شرمنده لطف اش. در سال هایی که پیش رو داریم پشتیبان مان آن حضرت است انشاءالله. چیز جالبی بود در مشهد که به نظرم شیطنتی داشت و البته ره به جایی نمی برد و آن هم تبریک هفته نیروی انتظامی بر سبز پوشان نیروی انتظامی! خیلی جاها چنین پلاکاردی را دیدم و خنده ام گرفت که خودش زنده نگاه داشتن ماجراست حتی به دست آن که در کهریزک و جاهای دیگ متهم اول است. مهم نیست چون من با همین سن کم چند سیلاب عظیم دیده ام. هم رو در رو و هم از پشت صفحه تلویزیون. و دیده ام که نامش را مثلا بگذار آب گل آلود یا آب قدرتمند و یا بلا و یا هرچه، فرقی نمی کند و قانون خودش را دارد. راه که افتاد دیگر راه افتاده است فقط باید از سر راهش کنار بروی خیلی زود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 8:1  توسط هادی بیات  | 

در این فضای تیره و تار که دوغ و دوشاب درهم آمیخته است سری به شیخ اجل سعدی شیرازی بزنیم ببینیم چه می فرماید. یک روزنامه ای هم از بلاد این بزرگ گرفتار خصم شده و آن بزرگ اکنون سوگوار آزاده گی است. می فرماید عالم بی عمل به چه ماند؟ به زنبور بی عسل. راستی چرا زنبور؟ درخت بی بر هم گفته انگار اما این جا نکته ها دارد. زنبور عسل نیش دارد. اما نیش زنبور نیش عقرب نیست که به اقتضای طبیعت باشد. این در دفاع از خانه و کاشانه نیش می زند و جانش را هم می دهد اما عقرب مریض است هی نیش می زند و نگاه هم نمی کند که به چه کسی دارد نیش می زند. نیش زنبور مثل مار هم نیست. مار می زند آدم را نفله می کند اما زنبور گویا تلنگری می زند به آدم و علم ثابت کرده منفعت هم دارد. یعنی عالم درست حسابی مثل زنبوری است که عسل می دهد با کلی منفعت و نیش اش هم آدم را بیدار می کند و با وجود درد اندکی که دارد از ضررهای بزرگ آدمی را نگاه می دارد. اما عالم بی عمل چه؟ توجه کنید که زنبور بی عسل قرار نیست زنبور عسل باشد چون زنبور طلایی و خرمایی و به قول خودمان گاوی! هم بی عسل هستند. نیش می زنند چه نیشی. جان دادنی هم در کار نیست. کافی است حرکت شما را برای خودشان خطر ببینند بلافاصله نیش مبارک را در اولین جایی که گیرشان بیاید فرو می کنند و ممکن هم هست که بکشند آدم را! عالم بی عمل از این سنخ است. خودش تشخیص می دهد که شما دوستی یا دشمن شاید هم تشخیص ندهد - شبیه مالیخولیا - و نیش می زند. همین!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 10:27  توسط هادی بیات  | 

در پست قبل گفتم که امر حکومت شبیه بیع است. هم دوستان تذکر دادند و هم جاهای دیگر که بحث را مطرح کردم متوجه نکاتی شدم که بد نیست به آنها بپردازم. یکی این که بهتر است به جای این که بگویم حکومت عین خرید و فروش است، بگویم بسیار شبیه است. چیزی بیشتر از یک شباهت لفظی. منظورم این است که اگر قرار بود فقط صرف شباهت دست به دست هم زدن یا صفقه باشد، کلمات دیگری هست که بهتر از بیعت این معنا را برساند. مثل همان صفقه که اتفاقا چون به همان عمل خاص اشاره می کند سردرگمی هم ندارد. اما استفاده از کلمه بیعت نشان گر شباهتی بیشتر از دست به دست زدن دارد. مثل موردی که اشاره کردم.

اما در روایتی که از پیامبر خدا صلی الله علیه و اله آوردم یعنی لا تجتمع امتی علی الخطا، باید به لفظ امت توجه شود. و دیگر این که بالاخره بحث رضایت خدا یا همان شرعیت قضیه در حکومت دینی مطرح می شود. یعنی در این جا ما سر و کارمان با مومنان و مسلمانان است. لفظ امت شامل امام معصوم هم می شود. در هیچ دوره ای هم که زمین خالی از او نیست. هرجا که باشد جزو امت است(البته این یک روایت از امت است). این امت یک چیزی شبیه وجدان عمومی است. همان طور که وجدان عمومی کمتر اشتباه می کند و شاید اصلا اشتباه نکند امت هم همین طور است. و اصلا بنای خداوند بر این است که با امر عقلایی مقابله نکند و حتی بر آن مهر تایید بزند. مثال دیگری بزنم. عقد ازدواج در همه ادیان که سهل است در بی دین ها هم محترم است. و اتفاقا خداوند همه آنها را محترم می دارد. در حالی که آن هم قراردادی عقلایی است که بین انسان ها بسته شده است. مثل داستان حضرت یوسف علیه السلام و ذلیخا. بالاخره ذلیخا و شوهرش بت پرست بودند. اگر عقد آنها مورد تایید خدا نبود یوسف می توانست ذلیخا را عقد کند و مشکلی هم پیش نیاید و الخ. می خواهم بگویم حکومت هم امری شبیه و بسیار شبیه به اینهاست. یعنی وقتی قومی از روی اصول عقلی خودشان حاکمی برای خودشان انتخاب می کنند این انتخاب مورد تایید خدا هم هست.

اما مورد حکومت ها که فرموده بودند. در قرآن لااقل چند مورد دیگر هم هست. مثل حضرت داود که خداوند رسما او را خلیفه می نامد و بعد به سلیمان اشاره می کند. یا در داستان طالوت صحبت از اعطای ملک و حکمت است. در همین وبلاگ به داستان حضرت موسی اشاره کرده ام. قرار نیست اشاره مستقیم شود و ما می توانیم با غور در آیات اشارات سیاسی آنها را بفهمیم و مسائل حکومتی را دربیاوریم و اتفاقا هیچ کدام از آنها مخل بحث ما نیستند. که شاید بعد به آنها پرداختیم.

اما مورد بیعت امام صادق علیه اسلام. من از آن عدم بیعت برداشت اندیشه ای نمی کنم و بلکه به نظرم دلیل تاریخی دارد عدم بیعت. حضرت صادق علیه اسلام در پشت سر لااقل سه پیمان شکنی بزرگ دارد. یکی بعد از غدیر خم دیگری امام حسن مجتبی و سومی امام حسین علیهم السلام. یعنی با تعبیر مقاله ما مردم چیزی را که به آن بزرگواران فروخته بودند به کس دیگری هم فروختند! و البته امام صادق در داستان معروف شیعه تنوری مشکلی در بیعت نمی بیند و بلکه نبود آدم های قرص و محکم را علت عدم قیام خود می داند. عدم بیعت امام رضا علیه السلام هم بیعت با مامون است و نه با مردم. اگر اجازه می دادند تا مردم بیعت کنند شاید داستان فرق می کرد چنان که در اجتماع مردم برای نماز عید امام چنین اتفاقی افتاد. این جا بحث زیاد هست لازم شد تخصیص می زنیم.

حکومت مورد نظر خدا را هم نمی فهمم. به نظرم حتی پیامبر خدا صلی الله علیه و اله هم در امر حکومت به راهی رفت که پیش از آن رفته بودند. بیعت ها و پیمان ها و وفد ها و نامه نگاری ها هیچ کدام شکل جدیدی از حکومت نبود. فوق اش یک شخص معصوم بر راس آن نشسته بود که البته برای ماندن و حق حکومت پیدا کردن باید بیعت می گرفت از مردم. علت تکرار بیعت های ایشان هم زیاد کردن تعداد این مردم بود. در بیعت عقبه اولی تعداد کمی شرکت کرده بودند به خاطر همین هم بیعت دومی انجام شد که نمایندگان قبایل آمدند و خود به خود اطلاق لفظ مردم بر ایشان امکان بیشتری دارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 9:49  توسط هادی بیات  | 

در این مقال می خواهیم ببینیم آیا در بیعت دوگانه مقبولیت/ مشروعیت محلی از اعراب دارد یا نه؟ به عبارتی آیا بیعت دومرحله ای است یعنی ما با کسی بیعت می کنیم، بعد او یا خدا به بیعت ما مشروعیت می دهد؟ و آیا چنین تعبیری درست است؟ یا این که با بیعت ما او مشروع هم می شود؟

تقریبا اکثر علما بحث حکومت را در باب بیع مطرح کرده اند. یعنی باب خرید و فروش. خود حضرت امام نیز بر این روش بوده اند. بحث ولایت فقیه در باب بیع تحریرالوسیله مطرح می شود. آیا طرح حکومت در کنار مباحث بیع و خرید و فروش سهوی است یا این که اصلا این دو از یک جنس هستند؟ یعنی هنگام بیعت خرید و فروشی صورت می گیرد؟ البته در این جا بحث من این نیست. این بحث را ابوی مطرح کرده بودند و برای من جالب بود. تصمیم گرفتم من هم به آن بپردازم. من می خواهم به نتایج دانستن حکومت از جنس بیع بپردازم. یعنی هنگامی که ما بپذیریم ما در هنگام بیعت کردن چیزی به بیعت شونده می فروشیم آن گاه دو گانه مشروعیت/مقبولیت معنای خود را از دست می دهد. و ما فقط یک مقبولیت خواهیم داشت که از درون آن مشروعیت بیرون می آید.

آیةالله معرفت در بحث ولایت فقیه، درباره معنی لغوی بیعت چنین می گوید: بيعت از ريشه «بيع» به معناى فروش-گرفته شده، زيرا بيعت كننده بايع است و آن چه در توان دارد، در طبق اخلاص قرار داده، به بيعت‏ شونده مى‏ فروشد، بدين گونه كه تعهد مى دهد و بر گردن مى‏ گيرد كه تمامى امكانات خود را در راه تعهدى كه داده به كار گيرد، و در پيشگاه بيعت‏ شونده از هر گونه خدمت ‏شايسته دريغ نورزد. مرحوم معرفت تمام حواس اش به این است که در نظریه ولایت فقیه اش بیعت کننده همه چیز خود را به بیعت شونده بدهد. اما در بیع ما مشروعیت بیرونی نداریم. یعنی وقتی من چیزی را به طرف می فروشم، قرار داد به خودی خود مشروع می شود. یعنی رضایت خدا در گرو و دنباله رضایت ماست. این جا چیزی به نام مشروعیت نداریم. به نظرم علما به این جنبه توجه داشته اند اما برخی از ایشان با درست کردن این دوگانه کاذب و ترویج آن سعی در جدا کردن رای مردم از نظر خدا و تابع بودن آن به رای خدا کرده اند. در حالی که نظر خداوند کاملا در گرو نظر مردم است. لااقل بیع و به دنبالش حکومت چنین است.

از صدر اسلام نیز همین بوده است. پیش از اسلام ، در میان عرب رسم بود که هنگام خرید و فروش برای منجّز و قطعی ساختن عقد بیع و تأکید بر التزام خود به مفاد آن ، خریدار و فروشنده دست راستِ خود را با ضربه به دست راستِ طرف دیگر می زد؛ این کار را «بَیْعَت » یا «صَفْقه » می گفتند و با وقوع آن ، معامله انجام یافته تلقّی می شد. همچنین برای اینکه افراد جماعت یا قبیله ای با حاکم یا رئیس قبیله جهت اطاعت و فرمانبری از وی پیمان بندند، عمل دست دادن (مصافحة ) معمول بود؛ و به سبب مشابهت آن با عملِ بیعت در عقد بیع ، این کار نیز بیعت نام گرفت.

در انتخاب لغت بیعت برای بستن پیمان حکومت سهوی رخ نداده است و اصلا در زبان عرب و در پی آن فقه اسلامی عقد حکومت را از جنس عقد خرید و فروش می دانسته اند.

اگر بپذیریم که با نظر مردم مشروعیت حاصل می شود آن گاه بحث ها شکل دیگری به خود می گیرد. البته اهل سنت روایتی از پیامبر خدا صلی الله علیه و اله نقل می کنند که می فرماید لا تجتمع امتی علی الخطا. یعنی امت من بر خطا جمع نمی شوند. اگر امت بر خطا جمع نشود یعنی بر صواب و درستی جمع می شود. اجماع امت با این حساب مشروعیت بخش است و رضای خدا را هم به دنبال دارد چون خداوند بر درستی رضایت دارد.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 10:14  توسط هادی بیات  | 

قرائن نشان می دهد در تشکیلات آقایان کشیشی هست که خلاف کارن شان نزد او رفته و اعتراف می کنند. و او هم بر سر ایشان دستی می کشد و گناهان شان پاک می شود. زیرا پس از این که افتضاح کاری شان آشکار می شود می شنویم که در کمیسیونی جایی حاضر شده و اعتراف به خطای شان کرده اند که مثلا من جعل کرده ام و بعد به کار خود ادامه داده اند. ما در اسلام از این داستان ها نداریم که فرد بیاید و نزد کسی به خطایش اعتراف کند و بعد پاک شود. البته ایشان گویا به یک کیش فراادیان! معتقداند که لازم باشد از مسیحیت کشیش و از یهود زنار و از مسلمان آخوند و از بودایی و برهمایی و دیگران مواد لازم را قرض می گیرند و کارشان را به پیش می برند.

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 4:4  توسط هادی بیات  | 

در احکام نجوم تقارن ها معنا دارند. کواکب سعد اگر در یک مدار قرار بگیرند با خود خیر و برکت می آورند و اگر کواکب نحس هم مقارنه پیدا کنند با خود نحسی به بار می آورند. هفت مهر تولد میرحسین است و هشت مهر روز جهانی مولانا. قران سعدین. بعد از نحوستی که قران نحسین در چند ماه پیش بر کشور مستولی کرد این قران نوید خوبی و خوشی می دهد. مبارک است انشاءالله


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 20:19  توسط هادی بیات  | 

هفته دفاع مقدس بهانه ای شده است که چشم مان به نور جمال انواع و اقسام سرداران و رزمندگان روشن شود که تا به حال زیارت شان نکرده بودیم. اگر اینها اداره کننده جنگ بوده اند آقا محسن چه می گوید؟ اگر اینها نقشی نداشته اند چرا آقا محسن نمی گوید؟

باری، نکته جالبی می گفت یکی از این بزرگان. می فرمود نمی خواهم کسی را زیر سوال ببرم ولی واقعا در زمان جنگ به ما سلاح ها و تجهیزات خراب می دادند. پدر خود من جوشکار بود - یا آهنگر؟ - و بعضی از اینها را می بردیم درست می کردیم و مشکلات را حل می کردیم. پایان سخن بزرگوار!

بدین ترتیب با زحمات ضرغامی و اینا بحمدلله مشخص شد که در جنگ ما چه گونه هشت سال مقاومت کردیم و چه کسانی بوده اند که مشکلات جبهه و جنگ را حل می کرده اند. احتمالا در این زرادخانه خانوادگی تانک و ناو و موشک و راکت تعمیر و راه اندازی می شده است. بعید نیست آن دختر شانزده ساله کاشف انرژی هسته ای در خانه، که احتمالا فردا پس فردا جانشین شهید فهمیده می کنندش چون غنی سازی در آشپزخانه بسی برتر است از انداختن خود به زیر تانک! از همین خانواده باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 11:29  توسط هادی بیات  | 

یکی از دوستان مقاله ای برایم فرستاده است پیرامون تاثیرات اینترنت بر مغز انسان. یعنی بر فکر. این مقاله در ماهنامه شبکه شماره 92 سال 1387 به چاپ رسیده است. نوشته است که اینترنت با دادن پاسخ سوال ها فرصت مطالعه عمیق برای یافتن جواب را می گیرد. پاسخ هایش هم یکی دو تا نیست. این زیاد بودن پاسخ و تولید دائم آن انسان را حریص به جمع آوری اطلاعات می کند. و کم کم حال مطالعه عمیق و با حوصله را از انسان می گیرد. بین مطالعه عمیق و تفکر عمیق هم ارتباطی وثیق وجود دارد و انفکاک شان از هم تقریبا محال است..

یک نکته دیگر هم در مقاله هست که توجه مرا بسیار به خودش جلب کرده است. البته از آن مطلب استفاده دیگری هم کرده ام که در پست بعدی می نویسم. ابتدا ماجرایی از نیچه نقل کرده است که آن را عینا می آورم.

زماني در سال 1882، فريدريش نيچه يك ماشين تحرير، به طور دقيق يك Malling-Hansen Writing Ball، خريد. بينايي او رو به افول بود و متمركز نگاه داشتن چشمانش روي يك صفحه، خسته‌كننده و رنج‌آور شده بود، تا جايي كه معمولاً به سردردهايي خردكننده مي‌انجاميد. مجبور شد نوشتنش را كوتاه كند و بيم آن داشت كه به زودي مجبور شود آن را به كلي ترك كند.

ماشين تحرير او را دست‌كم براي مدتي نجات داد. همين كه آموخت تنها با لمس كردن تايپ كند، مي‌توانست با چشمان بسته تايپ كند و تنها از سرانگشتانش بهره گيرد. واژگان بار ديگر مي‌توانستند از ذهن او به روي صفحه جاري شوند.

اما اين ماشين تأثيري ظريف بر كارهاي وي گذاشت. يكي از دوستان نيچه كه يك آهنگساز بود، متوجه تغييري در سبك نگارش او شد. نثر او كه تا قبل از آن هم موجز بود، بيش از پيش مختصر و تلگرافي شده‌بود. او در نامه‌اي به نيچه نوشت: «با اين دستگاه شايد حتي به گويشي جديد دست يابي.» وي نوشت كه در كارهاي خودش «انديشه‌ها در موسيقي و زبان معمولاً به سرشت قلم و كاغذ وابسته‌اند».

نيچه در پاسخ نوشت: «راست مي‌گويي لوازم نگارش ما در شكل‌گيري انديشه‌هاي ما نقش ايفا مي‌كنند.» فريدريش اِي. كيتلر، پژوهشگر آلماني رسانه‌ها، مي‌نويسد: «زير سلطه ماشين، نثر نيچه از استدلال به الگوريتم تبديل شد، از انديشه به جناس و از سبكي فصيح به سبكي تلگرافي تغيير يافت».

اینترنت ابزار جدیدی برای نگارش است و هم چنین برای خواندن. همین خصیصه باعث شکل گیری اندیشه ای غیر از اندیشه سابق می شود. یعنی جنس اندیشه پس از اینترنت تفاوت فراوانی دارد با قبل از آن. بنابراین در این عصر تفوق اینترنت بر عالم که یکی از نتایج  آن سوپرمارکتی برای عرضه انواع پرسش و پاسخ و مآلا اندیشه نیز هست، تحت تاثیر نحوه ارائه مواد خام اندیشه، دانشی دیگر شکل می گیرد. چه جمله سختی شد!

یکی از تاثیرات ارائه پاسخ بدون تفکر برای سوالات، عادت دادن ذهن به سطحی نگری است. تقریبا اکثر کسانی که خیلی وقت است با اینترنت سروکار دارند فهمیده اند که کم کم حوصله خواند  متن های طولانی را از دست داده اند. زیرا ذهن عادت کرده است پاسخ را سریع بگیرد. تقریبا اکثر کسانی هم که زیاد و حجیم می نویسند به مرور برای خوانندگان اینترنتی شان باید مطالب کم و ساده تهیه بکنند.

مطالب دیگر هم دارد آن مقاله که باید با حوصله بخوانید. اما بعد از بحث هایی که با بعضی دوستان داشتم و تقریبا اتفاق همه گی بر حذف فرایند رسیدن از مجهول به معلوم در اینترنت و ارائه فست فود ذهنی برای سوالات، سوالی مطرح شد. تفکر عمیق دغدغه چند نفر است؟ مطالعه عمیق هم همین طور؟ واقعا اینترنت چند نفر را از تفکر عمیق باز داشته است؟ در ایران بعید می دانم عده زیادی باشد. اما اگر از همان معدود متعمقان عده ای را باز داشته باشد خیلی ضرر کرده ایم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 10:53  توسط هادی بیات  | 

خدا رحمت کند آمیرزا هاشم آملی را مرد بزرگ، عالم وارسته و فقیه مبرز و با تقوا بود و شریف بود و عزیز. بزرگان که از دنیا می روند یک چیزی از خودشان به یادگار برای فرزندان می گذارند. مادی و معنوی. از معنویات البته تقوا و ورع اش را با خود برده است. اما در تقسیم بقیه آن فقه اش به آقا محمد صادق رسیده است. فراست و زیرکی اش هم به علی آقا لاریجانی. به بقیه برادران هم چیزهایی رسیده ظاهرا به غیر از محمد جواد. بینوا در هنگام تقسیم ارثیه معنوی غایب بوده است و محروم. به قول مولانا شیر را بچه همی ماند بدو/تو به پیغمبر چه می مانی بگو.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 22:45  توسط هادی بیات  | 

امام علی علیه السلام جمله معروفی دارند که شنونده را توصیه می کند به توجه به سخن و نه گوینده اش. چند برداشت می شود کرد از این جمله.

یکی این که حرف خوب را بپذیرید حتی اگر از دهان یک انسان بد بیرون بیاید. یعنی جواهر ارزش ذاتی دارد و به آن کس که آن را در دست دارد ربطی پیدا نمی کند. مواظب باشید ارزش آن را انکار نکنید.

دیگر این که مواظب باشید شخصیت افراد در پذیرش سخنان آنها نقش نداشته باشد. چه بسا سخن بدی را آدم خوبی بگوید و سخن خوب را آدم بد. خوبی آن فرد باعث نشود که بدی سخن اش فراموش شود و بدی اش هم باعث نادیده گرفتن ارزش های سخنانش نگردد.

امام علی علیه السلام درباره برخی سخنان حق خوارج فرموده اند که کلمات حقی است که از آنها اراده باطل شده است. یعنی عملا آنها را نباید بپذیریم. مثلا استناد به قرآن برای حذف مولا! اما ناگزیر این سخن امام ما را به این سمت می برد که در پذیرش سخنان به شخصیت و مقام گوینده نگاه بکنیم.

البته در مسائل هویتی جایگاه فاعل یا گوینده مهم است. گاهی یک عمل مباح و پاک برای جدا کردن هویت مورد تحریم قرار می گیرد. مثلا درباره حرمت شطرنج گفته اند احتمالا دلیل اصلی هویت بازی کنندگان بوده است. یا امام در باره موسیقی معتقد بود همان موسیقی که رادیو ایران پخش می کند گوش کردنش از یک رادیو دشمن! حرام است. یا ماجرای کرایه دادن شترهای صفوان جمال به هارون الرشید برای سفر حج. با وجود این که عمل مباح بود و شاید ظاهرا پر ارج، اما امام موسی بن جعفر علیه السلام حکم به حرمت داد.

این جا دیگر راه رفتن بر لبه تیغ است. یعنی می شود در جایگاه حق نشست و سخن یا رفتار حق دیگران را نپذیرفت، زیرا آن سخنان از موضع باطل ادا می شود. این تیغ دو دم است. چون زور مشخص می کند که چه کسی در جایگاه حق بنشیند. تا موقعی که قدرت نباشد مشکلی نیست آدم برای زن و بچه خودش، اگر توانست این کارها را می کند اما موقعی که آدم بر مسند قدرت نشست اوضاع فرق می کند. در چنین فضایی گفت و گو شکل نمی گیرد مگر این که طرف مقابل هم قوی باشد. یک کم رئالیستی شد!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 10:33  توسط هادی بیات  | 

غریب اصطلاحاتی مد می شود در این سرزمین پهناور! مهندسی فرهنگی کم بود جنگ نرم هم آمد. چند سالی است من درگیر این مهندسی فرهنگی هستم. تصور کنید مهندس ها دارند ساختمان می سازند. پل می سازند. جاده می سازند. نقشه و زیرسازی و هزار کار دیگر تا مهندسی شکل بگیرد. یک چیز کمی که به عدد و رقم در می آید را مهندس ها می دانند چه باید بکنند. می برندش با فرمول و نقشه و فوت و فنی که بلدند تبدیل می کنندش به آن چیزی که می خواهند. یعنی در خدمت خود در می آورند. اما آیا با کیفیات هم می شود این گونه تا کرد؟ مثلا می خواهیم صداقت را گسترش بدهیم. تصمیم داریم عدالت را جا بیاندازیم. فرق دارد با پیاده کردن عدالت. جا انداختن در ساحت نظر است و پیاده کردن عمل!

با این توصیف فرهنگ را چه گونه باید مهندسی کرد؟ اشتباه گرفتن فرهنگ با چیزهای کمی نتیجه اش این می شود که با دانشگاه ها برخورد می شود. اساتید را عوض می کنند. دانشجو را ستاره دار می کنند و هزار بلای دیگر. غافل از این که اتفاقا فرهنگ جامعه سریع در برابر اینها واکنش نشان می دهد. در این فرهنگ مردم با حکومت مشکل دارند. پس سوءظن شان بیشتر می شود. دانشگاه را می کنند محل گرفتن مدرک. البته با گسترش فرهنگ ریا و تزویر و حکومت هم حالی می برد که فرهنگ را مهندسی کرده و همه دعاگو شده اند. غافل از این که همان فرهنگ جایگاه آموزش را به کلاس های مخفی و دور از دستبرد حکومت منتقل کرده است. اصلا ممکن است ماهواره و اینترنت را جایگزین کند. فرهنگ در یک جا ساکن نیست که بشود گرفتش و حصرش کرد یا شکلش داد. یک موقعی رضا شاه با تعطیل کردن حوزه و عزاداری امام حسین علیه السلام دنبال چنین هدفی بود. برخی می گویند علت به وجود آمدن و رونق گرفتن تکایا و حسینیه ها دولتی بودن مساجد بوده است. اینها همه عکس العمل فرهنگ در برابر مهندسی است.

باری، بحث من چیزی نو تر است. جنگ نرم. یک چیزی در مایه های سفت شل. سخت نرم. تناقض در نام گذاری البته دست عوامل را باز می گذارد. مثلا می شود فضا را جنگی کرد و مهرورزی هم کرد! هم جنگ است و هم نرم! فرض این است که عده ای چون جنگ گرم یا سخت برای شان نمی صرفد و حالا ما قوی هستیم یا کلاس شان اجازه نمی دهد و یا دلایل دیگر، روی آورده اند به جنگ نرم یعنی در ساحت فرهنگ. دقیقا همان بحث تهاجم فرهنگی که این جا نامش عوض شده تا به نظر نو بیاید.

افتخار ایرانی این بوده که اقوام مهاجم که به آن یورش می آوردند بر اثر تماس با فرهنگ غنی این کشور، قبل یا بعد از اسلام، رنگ ایرانی به خود می گرفتند. مغول را مسلمان و شیعه کرد. اعراب را رنگ و بوی تازه بخشید. حتی دین اسلام را هم ایرانی کرد. البته مرحوم بازرگان معتقد است این ملت چون اهل مبارزه بر سر اعتقادات نبوده به راحتی با قوم فاتح کنار می آمده است. از این طریق جان خودش را حفظ می کرده و فاتحان را هم اندکی تغییر می داده است. و صد البته خلق و خوی آنان را هم می گرفته است.

این یک گوشه از فرهنگ ایرانی است. چند هزار سال است که می بالد و شکل می گیرد. هر قومی هم که آمد تلاش کرد آن را شکل بدهد اما در برابر خودش هم تغییر کرد. تهاجم فرهنگی یا جنگ نرم یا هر چیز دیگری، با عنایت به خصلت فرهنگ، در موقعیتی بی زمان رخ می دهد. یعنی منحصر در زمان نیست. مهم تر از آن افراد درگیر در آن هویت مشخص ندارند. دوست و دشمن مشخص نیست. مرزها هم دائما در حال تغییر هستند. پس این جا معیار چیست؟ یا بهتر بگویم معیار کیست؟

فکر می کنم جنگ نرمی رخ نداده و اگر هم رخ داده الان نبوده و نیست و بلکه از آن روزی رخ داده که آدم ها تصمیم گرفتند با هم مراوده داشته باشند. برادر با برادر، دوست با دوست، همسایه با همسایه و انسان با انسان. مشکل آن جایی رخ می دهد که یک عده این وسط به تعطیلات می روند یا موقعی که آن یکی مشغول تقویت خود است اینها خواب اند. پس زمانی پی به قدرت او می برند که دیر شده است. ابتدا دیوار ها را بلند می کنند. اما او آن قدر قد کشیده که دیوار جلویش را نمی گیرد. پس چه کنند. دعوا هم نمی کند که یقه اش را بگیرند. دقیقا دست گذاشته روی چیزهایی که این طرف راجع به آن فکر نکرده و قرائن نشان می دهد فکر هم نخواهد کرد. چه کند؟ مثلا این جا دعواست که در طرح امنیت اجتماعی چکمه را چه کنند؟ یا بحث است که پاپیون و کراوات را جمع کنند. ناگهان ماهواره با زیرنویس یا دوبله هم جنس بازان را در حال مراوده نشان می دهد! یا زن ها سر و سینه و پا و ... . بحث حق و حقوق نیست. بحث زندگی است. راحت در ذهن همه ایجاد سوال می کند. از بحث ها گذشته و دارد تابوها را عادی می کند. مشکل اینها است یا آنها؟ آنها دارند زندگی خودشان را نشان می دهند. خیلی عادی. اما اینها اصلا نمی خواهند به آنها فکر کنند. پس جوابی ندارند. گفت و گو هم در این جا شکل نمی گیرد. این بازی دیگر به پایانش نزدیک شده است. قدیم مرزی بود که کالاها از آن عبور می کردند. مرزها مدت هاست که دیگر نیستند. آنها هم همین طور پیام های شان را می فرستند.

البته آن طرف فقط چیزهای ممنوع نمی فرستد. چیزهای دیگر هم می فرستد. علم و دانش. اما اگر نام این تبادل را جنگ بگذاریم از محاسن محروم خواهیم شد و در وضعیت جنگی چیز خوب نمی فرستند. بمب و موشک می فرستند. حالا یا نرم یا سخت!

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 2:37  توسط هادی بیات  | 

اگر سعدی علیه الرحمه زنده بود و گلستان و بوستان را دوباره می نوشت حتما بابی به نام «باب پررویان» بدان می افزود. از آدم! سوال بکنند ندا؟ از جیبش عکس مروه نمی دانم چی! دربیاورد. از آزادی در ایران دم بزند. درباره حقوق بشر حرف بزند. خود را منتخب اکثریت ایرانیان بداند. فکر می کنید اگر سعدی آن باب را می نوشت اسم چه کسانی را می آورد؟

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 13:17  توسط هادی بیات  | 

احمد توکلی در نامه اش خطاب به میر حسین نوشته است به خاطر امام و ولایت فقیه در برابر تو کوتاه می آمدیم. عرض می کنم: تو که راست می گی! بر پدر دروغگو ... صلوات!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 12:55  توسط هادی بیات  |