قصه ای می گویم بی ربط به قضایای اخیر.
مردی گوسفندانش را به دست چوپانی سپرد و گفت اینها را می بری بیابان می سپری دست حضرت عباس و بر می گردی. مرد دوم گوسفندها را برد بیابان و با خودش گفت: در جایی که خدا هست چه احتیاجی به حضرت عباس؟ می سپرم به خدا و بر می گردم. پس شنگول به نزد اولی بازگشت. صاحب گوسفندان پرسید سپردی؟ گفت آری اما به خدا! صاحب گوسفندان برآشفت که مردک به تو گفتم بسپار به حضرت عباس که اگر دزد برد بروم به خدا شکایت کنم، حالا که سپردی به خدا اگر بردند به چه کسی شکایت کنم؟
+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 18:19  توسط هادی بیات
|